حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      از نظر کاری سرم خیلی شلوغ است. در گیر شروع پروژه ای از 14 مرداد هستیم که دو هفته ای طول می کشد. هماهنگی های درونی و بیرونی بیش تر با من است. گاهی فکر می کنم با شرایطی که برایم به وجود آورده اند بهتر بود دو هفته ای مرخصی می گرفتم و سر کار نمی آکدم تا این پروژه به سرانجام برسد ولی گناه دکتر میم و دکتر الف چیست؟ کلا در مورد مشکل کاری صبوری پیشه کرده ام و فکر می کنم تا آخر تابستان همه چیز حل خواهد شد.

2.      با وجود اتمام کلاس شنای خوش خنده ، تصمیم گرفتم هفته ای حداقل دو بار برای شنا ببرمش. که این موضوع با هم زمانی با ماه رمضان باعث شده که استخر خلوت تر باشد و بیش تر بچه ها برای شنا می آیند. هر چند من خیلی خسته می شوم. که آن هم اشکالی ندارد چون خستگی من به تمام خنده های شاد دخترکم می ارزد.

3.      دیروز ساعت پنج و نیم عصر منظره جالبی دیدم که تا حالا ندیده بودم. پشت چراغ قرمز تقاطع ولی عصر و مطهری. حد اقل 15 یا 16 ماشین متوقف بودند. دو سه تا هم اتو بوس. توی پیاده رو خانم حدود 25 ساله و آقایی حدود 30 ساله ایستاده بودند.با تیپ اداری. دست هم رو گرفته بودند و خیلی عاشقانه به هم نگاه می کردند و گاهی حرف می زدند. آخر ش خانمه دست آقاهه رو برد سمت لبش و بوسید!!!!! بعد هم خداحافظی و هر کدامشان به سویی. نمی دونم برای من عجیب بود یا برای همه . چون همه کله ها به سمت اونا برگشته بود .راستش من برعکسش رو دیده بودم ولی این مدلیش رو نه. لابد حالا دیگه آقایون خیلی ناز می کنن و خانم ها باید با این حرکات رومانتیک نازشون رو بکشن .

4.      باز هم داستان داروی خوش خنده  که نیست. البته طی تماسی که با نماینده شرکت وارد کننده دارو داشتم گفتند از شهریور ماه وضع عادی می شه.

5.      تا حالا سه بار سه تا خانمی رو که گوشه خیابون ایستاده بودند و خودشون دست بلند کردند سوار کردم. جالبه که هر سه می رفتن مطب دکتر و هر سه هم به من می گفتن ایشا الله هیچ وقت چشمتون به دکترا نیفته. من هم فقط لبخند زدم و با سر تایید شون کردم. یعنی دیگه به آینه هم نگاه نکنم؟؟؟؟؟

6.      این روزا زندگی رو دور تند افتاده. هنوز خوش تیپ برنامه ای برای مسافرت نداره . تازه در گیر یه پروژه تو منطقه 22 شده که هر روز در گیره. البته من هم تا اوایل شهریور نمی تونم مرخصی بگیرم.

پی نوشت: دیگه ، دیگه ، دیگه، هیچی دیگه فعلا حرفی ندارم. گفتم بیام و یه خبر از زنده بودنم بدم و برم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:11  توسط فروغ دانا  | 
  بالا