حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

آخیش . بعد از مدت ها برگشتم. حداقل یک ماهی بود که از دنیای مجازی کمی دور بودم. تو این مدت چند تا اتفاق افتاد که وقت منو تمام و کمال گرفت. خلاصه ومفید میگم براتون:

1.      جابه جایی اداری عظیمی داشتیم. یعنی حدود 300 پرسنل در عرض 5 روز کاری از یه ساختمون منتقل شدیم به یه ساختمون دیگه. که این انتقال مستلزم برنامه ریزی دقیق و منظمی بود که  خدا رو شکر خوب انجام شد. بگذریم که من چقدر حرص خوردم و تبخال لب  و جوش صورت  از مزایای این حرص خوردن ها بود.

2.      تو همین هاگیر و واگیر تصمیم گرفتیم تو خونه  نقاشی کنیم و دیوار یه راهرو رو MDF کنیم. در نتیجه دو هفته هم در گیر بودیم. فکر کنین توی ماه رمضون هم تو اداره جابه جایی داشتم و هم تو خونه کارگر. کارگرا  روزه نبودن و من هر روز باید براشون بساط ناهار و چای و آب خوردن و... رو آماده می کردم و می اومدم سر کار. طفلک قد بلند و خوش خنده تو خونه بالا سر کارگرا بودن. فرش ها رو د ادم قالی شویی ، پرده ها هم خشکشویی  ، پنجره ها همه شسته شدند و لوستر پذیرایی و هال هم عوض شدند.یعنی یه خونه تکونی حسابی. تازه دیشب یکمی خونه جمع و جور شد.

3.      امروز صبح خواهرم و دخترش اومدن تهران. ساعت 7 صبح رسیدند و من رفتم بیهقی دنبالشون. تا بساط صبحونه رو آماده کنم شد یک ربع به 8 و سریع حرکت به طرف اد اره.

4.      عصر روز عید فطر تصمیم گرفتم  با خوش خنده برم استخر. بعدش به خوش تیپ پیشنهاد کردم که با هم بریم . اونا برن خونه بابا و مامان خوش تیپ و ما بریم استخر . بعدش هم برگردیم و شام اونجا بخوریم و با هم بیایم خونه. چون من فقط با پراید خودم رانندگی می کنم قرار شد با ماشین من بریم. دم در سوییچ رو دادم به خوش تیپ و رفتیم. اما چشمتون روز بد نبینه که موقع برگشتن یه پرشیا که راننده اش یه پسر جوون بود با سرعت زیاد یه دفعه پیچید و با شدت زد به ماشین ما. خودش هم یه دور دور خودش چرخید و بعد برعکس متوقف شد. بماند که دو ساعت گوشه خیابون معطل شدیم. و فرداش که به توصیه مادر اون راننده رفتیم یه صافکاری آشنای خودشون و اون برآورد خسارت 500 تا 600 تومان رو کرد تا دیروز که رفتیم بیمه و من به عنوان زیان دیده 400 تومن گرفتم تا برم و کاراشو بکنم. ولی خداییش هر کسی که صحنه تصادف رو دیده بود می گفت خدا بهتون رحم کرده.

5.      تو یکی دو ماه گذشته یه خورده ، خود درگیری داشتم. از رفتارای بعضی ها چه فامیل و چه دوست دلخور بودم . هی با خودم فکر می کردم و هی دلگیر تر می شدم. از خوش تیپ هم که دلخوری داشتم. اما موضوع بدون حل شدن شامل مرور زمان شد و فعلا به بوته فراموشی سپرده شد.

6.      ماه رمضون هر سال این سریالا نمی ذاشتن آب خوش از گلومون پایین بره. یادمه رمز سه ، پنج، دو ، یک یعنی به ترتیب کانال های سریال ها. اما امسال ما فقط خدا حافظ بچه رو می دیدیم. همون موقع بعد از یکی دو قسمت خواستم بیام و در مورد مسائل پزشکی مطرح شده تو این سریال بنویسم. که وقت نشد. یکی این که یه سقط دو ماهه و بعد یه زایمان زودرس شش ماهه چه ربطی به نازایی داره. بعد چه بلایی سر لیلا اومده بود که به همین سرعت انگ نازایی توسط دکتر زده شد. بعدش اگه حتی زایمان طبیعی هم کرده باشه اونجوری صاف صاف و سر و مر و گنده راه بیفته بره خونه شون. بعدش هم اون همه دروغ  . اون همه گناه. خوشبختانه تو دو سه قسمت آخر نویسنده فهمید که چقدر اشتباه کرده و شروع کرد راست و ریس کردن اوضاع. البته از همه چیز گذشته برای یه بار هم که شد شهرام حقیقت دوست مثل بچه آدم بازی کرد. این نویسنده ها باید احتمال بدن که تو بیننده هاشون شاید یکی مثل من بیکار باشه و بشینه و ببینه بعدش هی به حماقت نویسنده بخنده.

7.      امروز هم که روز پزشکه. این هم مبارک.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:25  توسط فروغ دانا  | 
  بالا