حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      تو سفر همدان چند مورد جالب بود که بد نیست بگم براتون. یکی این که ما تصمیم گرفته بودیم به جز میوه و آب و کمی خوراکی مثل شیرینی و بیسکوییت  برای داخل ماشین خوراکی دیگه ای نبریم. همه وعده های غذایی رو بیرون بخوریم. همون روز اول برای صبحونه رسیدیم فامنین. ساعت هفت و نیم صبح بود و تو راه روی یه بیلبورد بزرگ نوشته بود هتل ملت فامنین پدیده ای در راه. برداشتمون این بودکه  یعنی یه صبحونه تمیز رو می شه اونجا خورد. رفتیم ماشینو پارک کردیم .هم زمان با ما هم یه ماشین دیگه پارک کرد. خیلی خرم و خوشحال و گرسنه رفتیم هتل ولی پذیرش هتل گفت که صبحانه نداریم!!! گفتیم چرا؟؟ فرمودند چون جمعه است و نون نداریم. خوش تیپ هم با طعنه گفت: واقعا که پدیده ای هستید برای خودتون. بعد سوار شدیم و رفتیم تو شهر . حد اقل دو تا نونوایی دیدیم که در حال پخت نون تازه بودند و خلوت. دو تا نون سنگک  خریریم و رفتیم یه جایی که تخت زده بودن و با نون تازه خودمون صبحونه جاتون خالی نیمرو و املت خوردیم.

2.      یکی از بعد از ظهر ها که رفته بودیم کافی شاپ برای خوردن چای ، میز پشت سریمون یه خانم مسن و یه آقایی حدود 37 یا 38 ساله نشسته بودن. کنار هم و رو به در ورودی. آقاهه کمی عنق بود. اصلا با هم حرف هم نمی زدن. به بچه ها گفتم: به نظر شما این دو تا اینجا چیکار دارن؟ خوش تیپ گفت تو چیکار داری؟ بازم حس خانم مارپلی تو شکوفا شد؟ گفتم نه حالتشون مثل کسایی نیست که اومدن تا یه چای یا بستنی برای رفع خستگی بخورن. همین هم شد بعد از یه ربع یه خانم و یه دختر خانم از در وارد شدن و سلام و علیک و .... بعد من شنیدم مامان پسره از مامان دختره پرسید دختر خانمتون چند سالشونه؟  که دیگه حس کنجکاویم ارضا شد. فهمیدم جریان معرفی توسط یه شخص ثالث و قرار برای آشنایی بود. بعدش ما رفتیم بالا تو اتاقمون و قد بلند نشست تو لابی تا ا اینترنت هتل استفاده کنه. شب گفت مانان این دو تا خونواده رفتن دو تا مادرا خوش حال بودن و می خندیدن ولی خانمه و آقاهه اخم کرده بودن. گفتم والله تو همون چند دقیقه من فهمیدم اینا به درد هم نمی خورن.

۳.      گفته بودم عصر جمعه تو همدان طبق نقشه ی مناطق بازدیدی ، یه جایی بود به اسم آرامگاه استر و مردخای. رفتیم. دم درش یه آقای مسن رو صندلی نشسته بود و با کلی احترام گفت اینجا عصر جمعه و کل شنبه تعطیل است. ما هم  خواستیم برگردیم و همون اطراف بریم حمام قلعه. که دو باره پرسید از کجا اومدید؟ گفتیم از تهران. گفت به خاطر احترام به شما تشریف بیارین تو. یه خونه قدیمی پر دار و درخت. در رو هم پشت سر مابست. بعدش رفتیم جلوی یه ساختمونی که در ورودیش به اون دو تا آرامگاه که مثل دخمه بود قفل بود و شروع کرد به توضیح دادن . که مردخای عموی استر بود و هر دو یهودی بودن و در زمان کوروش اسیر بخت النصر بودن.کوروش اون ها رو نجات داد و به ایران آورد و این دو نفر اولین یهودی های ایران بودن و بقیه یهودی ها به دنبال اونا وارد ایران شدن. به هر حال حرف اصلیم این نبود. وقت برگشتن دم در دیدم که خوش تیپ یه چیزی تعارف اون آقاهه کرد و اونم بدون تعارف گرفت. تو ماشین از خوش تیپ پرسیدم چقدر دادی؟ گفت 10 تومن. در صورتی که اگه 4 تا بلیط می خریدیم می شد 2 تومن. بعدش گفتیم اشکالی نداره حالا که درو باز کرد و معلومات ما رو زیاد کرد می ارزه. وقتی داشتیم از حمام قلعه برمی گشتیم دیدیم یه گروه دیگه رو برده بازدید و در حال گرفتن پول از اوناست. همین بلا سرمون تو عید 88 تو سنندج اومده بود. باز هم از روی نقشه رفتیم دیدن یه کلیسا .درش بسته بود. وقتی درو باز کردن یه خونواده ی کرد گفتن که ما از اقلیت مسیحی اینجا حقوق می گیریم و سرایدار هستیم. رفتیم تو و اونجا رو دیدیم . بلیط هم نفروختند ولی 5 تومن از ما عیدی گرفتند. یعنی هر دو بار از یه سوراخ گزیده شدیم.

۴.      از همدان خیارو هنوانه و کدو حلوایی خریدیم. هنوز هم داریم. همه شون خوشمزه بودن . از کدو حلوایی نگو که هر روز بچه ها به شکل اب پز و سرخ کرده  می خورن. پنجشنبه هم که کلی ذوق آشپزیم گل کرده بود برای ته دیگ رشته پلو تکه های کدو حلوایی گذاشته بودم و جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود.

۵.      هر بار که جمعه صبح میریم خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ خوش تیپ، ناراحت تر از قبل بر می گردیم. واقعا دیدن بزرگ خانواده تو اون حالت که مثل بچه های بی دفاع هستش منو خیلی ناراحت می کنه. هر دفعه پیش خودم می گم این دفعه آخرین باریه که حاج آقا رو زنده می بینم ولی همچنان زندگی تو این حالت براشئن ادامه دارم. فقط فکر میکنم تغذیه سالم سال های قبل ایشونو زنده نگه داشته.

۶.      با خوردن دارو های هورمونی وضعیت جسمیم به هم ریخته. پر اشتها شدم ، صورتم یکی دو تا جوش کوچولو زده. متاسفانه دوباره چند کیلو اضافه وزن پیدا کردم و احساس خستگی و ضعف دارم. خدا کنه دارو ها تکرار نشه چون دیگه تحمل این عوارضو ندارم.

۷.      چهارشنبه با بچه ها رفتم فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه. بچه مچه که تو سالن خبری نبود. همه بزرگسال بودن و صدای قهقهه شون فضا رو پر کرده بود. تازه نکات بالای 18 هم داشت. ولی به هر حال دست ایرج طهماسب و حمید جبلی درد نکنه. برای رفع خستگی و جدا کردن شما از فضای اطراف خوب بود. این هفته هم شاید بریم فیلم ضد گلوله.

۸.      دیروز کمد لوازم التحریر خوش خنده رو جمع و جور کردیم. خوشبختانه کلی دفتر و خودکار و لوازم التحریر داره. فقط پاک کن نداره که باید بخریم. و دیگه این که منتظر نظرات معلمش باشیم. دیگه چیزی به شروع مدرسه نمونده. به همین راحتی از شروع سال 6 ماه گذشته.  

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:18  توسط فروغ دانا  | 
  بالا