|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. مطمئنم که همه تون با این مساله برخورد کردید که مدتیه همه چیز چقدر گرون شده و موقع خرید پول عین ریگ از دست آدم می ریزه بیرون. مثلا چند وقت پیش رفتیم هایپر مال تو اکباتان. دو کیشه خرید جزیی مثل لوازم بهداشتی و کمی خوراکی مثل مربا و عسل و ... شد 250هزار تومن. یا این که یکی دو ماه پیش که خوش خنده رو برده بودم بیمارستان ، مادر یکی از بچه ها از مرز بازرگان جنس های ترک آورده بود که قیمتش بد نبود. من هم که تو دست و بالم پول بود تو خرید امساک نکردم . لوازم آرایش و تزئینی و خوش بو کننده هوا و چند تا اسپری و ساق شلواری شد 167 هزار تومن. اما یه چیز عجیب بگم براتون . هفته قبل که رفتم داروی خوش خنده رو از 13 آبان بگیرم دقیقا قیمت شد دو سوم قبل. با همون تعداد قرص. یعنی هر ماه 300 هزار تومن قیمتش بود این دفعه شد 200 هزار تومن. برای خودم هم عجیب بود ولی انگار بالاخره بعضی وعده ها درست از آب در میان.
2. تجربه به من ثابت کرده که برای حل بعضی کدورت ها باید منتظر گذشت زمان شد. گفته بودم که ما سال گذشته با دوست خانوادگی مون خونواده - ش - مشترکا یه باغ اطراف تهران خریدیم. آقایون هم توش یه استخر درست کرده بودن که هر چند خیلی بزرگ نیست ولی برای تفریح بچه ها خوبه.امسال هم قرار شد یه خونه کوچولوی 70 متری توش بسازن که اگه بخوایم شب هم بتونیم توش بمونیم. اردیبهشت امسال یه دفعه نمی دونم چی شد که دیگه خوش تیپ نرفت باغ. به تلفن های دوستش هم جواب نمی داد. اون هم سر سنگین شده بود. رفت و آمد های خونوادگی مون هم قطع شده بود . یعنی ما که هر دو هفته یه بار حد اقل به خاطر بچه ها خونه هم بودیم. اما امسال این موضوع هو قطع شد. البته من و خانم – ش- با هم تلفنی حرف می زدیم ولی نتونسته بودیم موضوع رو حل کنیم. تا این که سه هفته قبل برای مراسم خاک سپاری مادر دوست مشترک دیگه یعنی خانم – ی- من تو ماشین آقای – ش – نشستم. سر حرفو باز کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. هفته قبل خانم – ی- برای مادر خدا بیامرزش تو خونه شون ختم انعام گرفته بود. من و خانم – ش – تو صحبت ها به نتیجه رسیدیم که یه بار دیگه باید تلاشمون رو بکنیم. همون روز خانم – ش- به موبایل خوش تیپ زنگ زد و باهاش صحبت کرد. خوش تیپ هم گفت هر وقت که خواستید تشریف بیارین قدمتون رو چشم. بعد به من گفت همین روزا خونواده –ش – پیداشون می شه تو آمادگیشو داشته باش. صبح سه شنبه قبل از این تعطیلات به خانم – ش – زنگ زدم. گفت بیا هر دو تامون نقش بازی کنیم. بعد از ظهرش زنگ زدم به خونه اونا در حالی که هر دو تا آقایون تو خونه بودن و گوشاشون تیز شده بود. من الکی گفتم شماره اون دکتر غدد رو می خواستم بهت بدم . اونم الکی جواب داد که باشه فردا ما میایم خونه تون . یعنی من ظاهرا دعوتشون کردم. از این ور هم خوش تیپ بلند بلند گفت که فردا ناهار بگو بیان. دردسرتون ندم ظهر چهارشنبه آبگوشت و میرزاقاسمی با سبزی خوردن و ترشی و ماست و خیار و نون سنگ درست کردم. اونا هم از ظهر اومدن . ساعت 7 شب بود که دیگه رفتن. جالب این بود که دو تا آقایون اصلا حرفی از علت کدورتشون با هم نزدن و خیلی خوب و خوش مسئله رو به فراموشی سپردن.
3. تعطیلات اخیر رو به جز این که روز چهارشنبه اش به مهمون داری گذشت، بقیه به استراحت اونم از نوع بیخودش گذشت. خونه تمیز، خرید نداشتم ، حال بیرون رفتن نداشتم ، خواب کافی نکردم ، به خاطر چند کیلو افزایش وزنم هی به خودم بد و بیراه گفت و خلاصه هی منتظر تموم شدن تعطیلات بودم. فقط دیشب به طور ناگهانی ساعت 7 شب رفتیم خونه پدر و مادر خوش تیپ و اونجا هم پیتزا از بیرون گرفتن و ساعت 10 هم خونه بودیم.
4. توصیه می کنم سی دی شام ایرانی رو ببینید. به خصوص سری مربوط به آقایون . سرگرم کننده است.
5. یه هفته بیش تر به پایان تابستون نمونده. این تابستون بد نبود. استخر خوش خنده خیلی سرگرممون کرد. یکی دو تا سفر کوتاه هم رفتیم اون هم خوب بود. البته حدود نصفی از تابستون رو در حال کلنجار رفتن با خودم و کنار اومدن با بعضی مسائل خونوادگی موند که متاسفانه فقط صورت مساله اش پاک شد و اصل مساله سر جاش موند. یعنی دیگه وقتی دیدم تموم انرژیم داره از بین میره دست برداشتم. وقتی فکرشو می کنم می بینم که تو این موضوع از خودم ناراضیم. اما دیگه چه کاری باید بکنم؟ این از اون مواردیه که آدم از خودش به خاطر دیگران میگذره.
6. نتیجه کنکور امسال هم اعلام شد. دختر پسر عموم که آهنگ اسمش خیلی شبیه منه پزشکی یکی از شهرستان ها قبول شد. خودش و مادرش عزا گرفتن حسابی. چون دلش می خواست مرکز استان خودمون قبول شه که 40 دقیقه فاصله با شهر محل اقامتشون داره ولی مرکز اون یکی استان قبول شده که حدود 5 ساعت باید طی کنه. سال گذشته یادم میاد که سر قد بلند چقدر حرص خوردم ولی اخرش چی شد؟ یه سال از درسش تموم شده . ای کاش آدم از آینده اش خبر داشت.
|
|