حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

امروز یعنی بیست و هشتم شهریور ماه ، بیست و یکمین سالگرد ازدواجمونه. 21 سال قبل من یه دختر 24 ساله 52 کیلویی بودم که تازه فارغ التحصیل شده بودم و با خوش تیپ ، پسر خاله ام که 28 ساله بود و فقط پروژه اش برای اتمام درسش مونده بود بعد از کلی انتظار و مخالفت ها از طرف خونواده خودم ازدواج کردم.

 چشمامو می بندم و می رم به اون روزا ....... یادم میاد وقتی خونواده ام با ازدواج ما موافقت کردند، با این که مدت ها بود که منتظر این جواب بودم ولی انگار اون قدرها خوشحال نشدم. یعنی برام علی السویه بود. همه چیز به خیر و خوشی گذشت. یعنی از موافقت تا روز ازدواجمون حدود دو ماه فاصله بود. به گفته بقیه با این که از نظر قیافه یه دختر خیلی معمولی بودم ولی عروس مقبولی شده بودم. هنوز هم از دیدن خودم تو لباس عروسی خوشم میاد. بچه ها هم هر دفعه که عکسا و فیلم عروسی مونو می بینن به این مساله اذعان دارن. لباسم ماحصل تلاش یه خیاط قدیمی تو میدون بهارستان بود. و آرایشم  هم توسط یه آرایشگر زبده و باز هم قدیمی  تو مرکز استانمون انجام شد. خاله ام هم که سنگ تموم از لحاظ خرید وسایل و طلا گذاشته بود. اما من هیچ وقت به این خریدا و طلاها توجه نشون ندادم. مثلا تو مراسم پاتختی فقط رینگ ساده با یه ساعت طلایی دستم کرده بودم که با دعواهای مامانم رفتم و سرویس عروسی رو در آوردم و پوشیدم. هنوز هم که هنوزه فقط یه حلقه تک نگین دستم می کنم. بعد از 21سال پر از فراز و نشیب می بینم که اصلا اینا مهم نیست. البته یه چیزایی در حد معقول لازمه. گاهی فکر می کنم که اصلا ازدواج  خوبه یا بده؟ البته که ازدواج کردن بهتر از مجرد موندنه البته نه به هر قیمتی. البته ازدواج و بچه دار شدن من رو از ادامه تحصیل باز داشت و با این که این موضوع منو خیلی آزار میده ولی چون هدفم این بود که شغلم منو از وظایف مادرتمام وقت  بودن باز نداره ، کفه به این سمت سنگین تره.

دعا می کنم که همه ازدواج ها با هدف خیر باشه و هیچ زن و شوهری هم دیگرو آزار ندن. دعا می کنم که که پسر و دخترم لایق یه زندگی خوب و طبیعی باشن و لیاقت خوشبخت کردن یه دختر و پسر دیگه رو داشته باشن.

حدود 10 سال از این 21 سال با مساله بیماری خوش خنده گذشت. روزا و شبایی که خیلی سخت بود ولی بالاخره گذشت. هنوز هم ادامه داره. دیروز داشتم به دخترم نگاه می کردم که چقدر روابط عمومیش قویه که می تونه هم با بزرگ تر از خودش و هم با کوچیک تر از خودش به سرعت رابطه خوبی رو آغاز کنه.   خدارو شکر می کنم که ماحصل این ازدواج دو تا بچه است که فعلا از وضعیتشون راضیم. دعا می کنم که اون قدر توان داشته باشم که برای خوشبختی این دوتا تلاش کنم .

حالا بعد از 21 سال ، من و خوش تیپ یه زن و شوهر میان سالیم که هنوز هم تو عکسامون از ته دل لبخند می زنیم ولی اعماق ذهنمون درگیر بچه هامونه. هنوز هم ته وجودمون یه دختر و پسر شیطون زندگی می کنن  که بدشون نمیاد گاهی اون یکی رو بچزونن و بعدش به این مساله ریز ریز بخندن. من که عاشق خونواده ام هستم . هیچ وقت نتونستم هیچ کسی رو به جای خوش تیپ حتی تو خیالم فرض کنم. و می دونم که با وجود آزارهایی که از طرف اون دیدم و الان فکر می کنم از سر خامی و نادانی بوده ولی اون هم نمی تونه بدون من زندگی کنه.حتما همسرم هم از طرف من آزار و اذیت دیده ولی اون هم  از روی قصد نبوده.

رفتیم که بیست و دومین سال با هم بودنمون رو شروع کنیم و منتظر باشیم که زمانه چه خوابی برامون دیده.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 7:15  توسط فروغ دانا  | 
  بالا