|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز اون غم لعنتی دوباره اومده بود سراغم. تا وارد خونه شدم و دخترم رو کمی رنگ پریده دیدم دلم ریخت پایین. فکر کردم آیا اگه 21 سال پیش می دونستم که درست در سالگرد ازدواجم و دقیقا همون زمانی که ما داشتیم عکسای دوتاییمون رو می گرفتیم ،باید دست دخترم رو بگیرم و ببرمش آزمایشگاه تا برای دوروز بعدش همه چیز آماده باشه آیا باز هم اون قدر شاد و خوشحال بودم؟ همین طور که مشغول جمع و جور کردن خونه بودم چشمم افتاد به چند تا کتاب داستان کودکانه که خوش خنده اونا رو جدا کرده بود و گذاشته بود روی تختم تا امروز بیارمشون برای نوه یکی از همکارا. دیدم به اشتباه یه کتاب کوچولویی رو که معلم کلاس اولش تو جشن الفبا بهش هدیه داده بود هم گذاشته. یادم افتاد که اون خانم معلم که خیلی هم خوب و دانا بود برای هر کدوم از شاگرداش به تناسب شناختی که داشت یه یاد داشت چند خطی نوشته بود. کتاب رو باز کردم و چشمم افتاد به این نوشته ها....
به نام خالق عشق و دوستی
...ی عزیزم. دختر مهربان و شیرین و صبورم.
نازنینم! از این که این قدر صبور و عاقل هستی بسیار خوشحالم. چون اگر غیر از این بود هم خودت و هم خانواده و هم من خیلی ناتوان می شدیم. دختر مهربانم. زندگی برای هر کس به گونه ای جریان دارد. یادت باشد که مهم ترین هدف از زندگی، بهترین بودن ، مفید بودن و لذت بردن است که با عقل و درایتی که در تو سراغ دارم ، هیچ چیز نمی تواند از اهداف اصلی زندگی تو را دور کند.
در پناه قرآن بهترین باشی و لذت ببری
آموزگار کلاس اول تو ......
دیروز این مطلب را خواندم و اشک ریختم. فهمیدم که آن خانم آموزگار دنیا دیده دخترم را بهتر از من شناخته بود. همین نوشته ها دیروز مرهمی شد بر دل زخم خورده ام اما مثل همیشه این غم را در وجودم نگهداشتم و اجازه ندادم که اطرافیانم بویی از این مساله ببرند. هر چند چشم های قرمزم سر درونم را لو دادند.
|
|