|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. صبح چهارشنبه مدرسه خوش خنده جلسه داشتیم. دو تا کلاس ششم دارن که دو تا معلم تقریبا جوون دوره ششم دیدن. مدیرشون می گفت که هر دوی این ها معلم برتر شناخته شدن و به سایر معلم های ششم درس دادن. کل جلسه خوب بود. هدف های آموزش و پرورش برای کلاس ششم خوبه ولی اگر درست انجام بشه. اصولا چون من توی این چیزا آدم خوش بینی هستم آینده رو خوب می بینم.
2. پنجشنبه شب خونواده داییم اینا قرار بود برن خونه مادرشوهرم. من تو خونه سوپ سفید درست کردم بعدش ساعت 3 من و خوش خنده رفتیم اونجا. کارای اولیه رو مادرشوهرم انجام داده بود . دیگه از ساعت 3 من و خوش خنده شروع به کار کردیم. علاوه بر سوپ ، سالاد ماکارونی، کوکوی لوبیا سبز، فیله مرغ سوخاری با دور چین، و عدس پلوی مجلسی ، سالاد فصل، سبزی خوردن و ماست و خیار هم بود. شب خوبی بود. ظرف ها رو هم مهمونا کمک کردن شستن و خشک کردیم و جمع کردیم.
3. 11 مهر مادرشوهرم و دوستش برای یه هفته میرن هند. خواهرم هم قرار بود بره که به خاطر دخترش که کلاس چهارمه تصمیمش عوض شد.
4. روز پنجشنبه چندش آورترین کار زندگیم رو انجام دادم. یکی دو هفته قبل خوش تیپ یه دست سیرابی پاک کرده از شهروند خرید. من هم که کلا از کله پاچه و سیرابی و چیزای مشابه خوشم نمیاد، اونو عمدا به فراموشی سپردم. اما دیگه این هفته شوهر جان فرمودند که برای جمعه صبح هوس سیرابی کردن. من هم صبح پنج شنبه با پوشیدن دستکش بلند و ضخیم و پوشوندن دهن و بینیم اونو تکه تکه کردم و گذاشتم که بپزن. ولی تا شب حالت تهوع داشتم. بچه ها هم می می رفتن و می اومدن و می گفتن که خونه بوی گوسفند میده. خلاصه صبح جمعه تنهایی نوش جان فرمودن. تازه کلی هم غر زدن که چون من این چیزا رو نمی خورم بچه ها رو هم مثل خودم بار آوردم.دیگه خوش تیپه و بهونه گیری هاش چه می شه کرد؟
5. صبح جمعه رفتیم خیابون امامزاده حسن برای خرید. نسبت به چندین سال قبل که من توی یکی از درمونگاه های اون حدود کار می کرم خیلی بهتر شده. کلی خرت و پرت خریدیم. کلی هم یاد قدیما کردم. یادش به خیر سه کورس اتوبوس سوار می شدم تا خودمو ساعت 8 برسونم درمونگاه. آهان راستی از اونجا یه خواستگار هم داشتم. یکی از بیمارانم منو چند ماه تحت نظر گرفته بود برای پسرش که دکترای ادبیات داشت و استاد دانشگاه بود. غافل از این که وقتی موضوع رو به من گفت من قد بلند و پنج ماهه باردار بودم. یعنی اولش رفت وموضوع رو به دندانپزشکمون که یه خانم متاهل هم سن و سال من بود گفت اونم بدو بدو اومد و به من گفت: حکیم بانو پاشو وایستا. بیچاره خانمه وقتی وضعیت منو دید تازه باور کرد که خانم دندانپزشکمون دروغ نمی گفت . خلاصه این هم از خاطرات من از محل کارم تو منطقه 17.
|
|