حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

 می خواستم برای اولین تولد وبلاگم یه پست خوب بنویسم که نشد. چون این روزا سرم خیلی شلوغ بود ضمنا فردا هم باید برم دانشگاه برای اولین دفاع. حالا فکر کنید که من چقدر دلم خجسته است که لابه لای این همه کار اومدم از روزانه هام بنویسم:

1.      روز چهارشنبه قبل کلی خرید کردم و رفتم خونه. قرار بود فردا شبش خونواده – ش- بیان شام خمنه مون. هم باید خونه رو مرتب می کردم و هم به کارا می رسیدم. همون چهارشنبه جارو و گردگیری کردم. فقط سرویس ها موند برای پنجشنبه. برای ناهار خودمون کلم پلو و ته چین با گوشت درست کردم. برای شب هم سوپ سفید ( که خیلی عالی شده بود) با کشک بادمجون و زرشک پلو با مرغ. اون شب خوش گذشت. ضمنا خانم – ی – دوست مشترکمون برای مراسم چهلم مادرش ما دو تا خونواده رو فقط خانم و آقا برای ظهر جمعه دعوت کرده بود رستو ران. پیرو کدورت های سال قبل خوش تیپ از اومدن ممانعت می کرد و گاهی می گفت نمی ریم. گاهی می گفت که فقط تو برو. یه بار هم گفت چون قدبلند جمعه با دوستاش میره کوه و خوش خنده تنهاست ، ضمنا مادرشوهرم هم مسافرت هنده پس نمی تونیم بریم. تا شب جمعه یه دفعه خانم – ش- پرسید راستی فردا رو چه کنیم؟ که خود به خود برنامه جورشد. قرار شد آخر شب خوش خنده رو ببرن خونه شون. قد بلند با ماشین خودش بره کوه. خانم و آقای – ش- صبح ساعت 9 بیان دنبالمون که با یه ماشین بریم بهشت زهرا  و بعدش هم رستوران. بعدش همه برگردیم خونه آقای – ش- تا قد بلند از راه کوه بیاد اونجا و چهارتایی برگردیم خونه. همین کار رو هم کردیم. موقع برگشتن یه سری به پدر شوهرم زدیم و همه چیز به خو بی و خوشی تموم شد. فقط این وسط همیشه باید خوش تیپ نقش خودش رو به عنوان حرص دهنده ایفا کنه.

2.      دیروز اینجا سر کار خیلی سرم شلوغ بود. ساعت 4 رسیدم خونه بساط کتلت و لوبیا پلو رو آماده کردم. می دونستم پدرشوهرم زود شام می خوره. ساعت 6 اومدن . ساعت 7 و نیم شام دادم و ساعت 9 خوش تیپ پدرش رو برد خونه. تازه تلفنی همه با مادرشوهرم صحبت کردیم. سه شنبه بر می گردن.

3.      امروز اسلاید هام رو یه بار مرور کردم. نمی دونم چرا این قدر دلشوره دارم. تازه این دفاع اول تو خود گروهه. اگر ایراد اساسی نداشته باشه باید برم بقیه کارا رو بکنم. اون خانم دکتری که تو پست های قبلی گفته بودم که به من نگفته بود و وقت دفاع گرفته بود اون روز ناهار به همه اساتید ناهار جوجه کباب داد. این موضوع اصلا عرف نیست. تو دفاع آخر بساط میوه و شیرینی و نسکافه و ظروف یک بار مصرف رو دانشجو به گروه آموزش تحویل میده. البته فردا من با یه خانم دکتر دیگه جدا جدا دفاع داریم که قرار شد شیرینی و نسکافه بدیم.

پی نوشت1: یه سال قبل با تردید وبلاگ نویسی رو شروع کردم. اما الان خیلی خوشحالم . دوستای خیلی خیلی ماهی پیدا کردم. فقط فکر می کنم یه ایراد اساسی دارم که شاید خوشایند خیلی از دوستان نباشه. اونم این که جواب کامنت ها رو همون جا نمیدم. راستش یه خورده برمی گرده به کمبود وقتم یه خورده هم بر می گرده به تنبلیم. البته تا حالا نشده که کامنتی رو که مسئله خاصی از من خواسته شده یا پرسیده شده بی جواب بذارم. شده تو وبلاگ خودشون ، شده ای میل بزنم و یا حتی شده که تو پست بعدی کلی در مورد اون مساله بنویسم. دیگه شما دوستای خوبم این یه مورد نقصو از من بپذیرید. اما باید بگم که کامنت های شما رو خیلی دوست دارم.

پی نوشت 2: فردا ساعت دوازده و نیم یادتون نره. انرژی مثبت برام بفرستین.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:10  توسط فروغ دانا  | 
  بالا