حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
دوست عزیزی که این خواب را دیده بود اجازه داده اند که تعریف خوابی را که در مورد من و دخترم دیده اند در این پست بنویسم.چون خودم از دوران نوجوانی خواب های صادقه زیادی دیده ام و خیلی زود تعبیر هم شده اند، این خواب را برایتان می گویم .اگر کسی از تعبیرش خبری دارد برایم کامنت بگذارد، ممنون می شوم.البته آخرهای نوشته شان مرا خجالت داده اند.

حکیم بانو جان
از وقتی وبلاگ می نویسم و می خوانم با توجه به تصور ذهنی ای که از هر نویسنده وبلاگی نصیبم می شه هر از چندی خواب می بینم. امروز سر صبح نوبت شما بود که خواب دیدم به منزلمان امده اید با دختر کوچولویتان و یک انگشتر و چهار قطعه عکس از خوش خنده به انضمام دو ظرف چینی گل قرمز با خودتان اورده اید. خوش خنده در خواب من پیراهنی از مدل پارچه هائی که دامن اسکاتلندی باهاش می دوزند پوشیده بود با پیراهنی سفید و از نظر جثه خیلی کوچولو بود اما سرحال و در حال تکاپو. یک انگشتر با پایه بلند جواهر هم در منزل ما جا گذاشتید که من پیداش کردم و به زور چپوندم تو انگشت حلقه دست چپم. انگشتر به سه چهار تکه نامساوی تقسیم شد اما نگینش سالم باقی ماند. یک کارت ویزیت هم به من دادید جالبه که آدرسش ....... کوچه .......درمانگاه ...... بود. علت اینکه این کامنت را براتون نوشتم شفافیت بیش از حد خوابم بود. طبیعتا خواننده ها با خواندن نوشته های شما خودبه خود احساس نزدیکی ای با راوی پیدا می کنند. بی آلایش بودن و صداقتی که دارید خواندن را آسونتر می کنه. ممنون و خدا نگهدار شما.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 8:52  توسط فروغ دانا  | 
  بالا