حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلام. سلام. ....

از دیروز بگم. نه اول از پریروز بگم. که عصر یکشنبه کلی تو خونه روی اسلاید هام کار کردم و تمرین کردم تا کم تر از 20 دقیقه ارائه کنم که حدودا 15 دقیقه می شد. اما از دیروز از سر صبح یه دلشوره ی افتضاحی داشتم که نگو و نپرس. قرارم این بود که تو اداره یه بار دیگه در اتاقم رو ببندم و مرور کنم و ساعت ۱۰ و نیم راه بیفتم با ماشین خودم برم دانشگاه. اما زهی خیال باطل . تا ساعت یه ربع به 11 همه یادشون اومده بود که باید یه چیزی رو مطرح کنند که اصلا ضرورتی هم نداشت. خلاصه ساعت یه ربع به 11 راه افتادم .کمی که از اداره دور شدم موبایلم زنگ خورد. زدم کنار و جواب دادم. مسوول دفتر بود. باز هم یکی یادش اومده بود که یه کار واجبی با من داره.به اونم جواب دادیم و رفتیم دانشگاه. سال 88 و کلا اون مدتی که من دانشجوی اونجا بودم ماشین نداشتم اما هم کلاسی های من که هر کدوم مدیر یا معاون یه ارگانی بودند،  ماشین می آوردند و تو حیاط دانشگاه پارک می کردند. دیروز ماشینو هر جا که می خواستم بذارم جا نبود آخرش رفتم بیرون دانشگاه و یه جای دوری پارک کردم. خلاصه دردسرتون ندم بدو بدو رفتم و لپ تاپو به ال سی دی وصل کردم و منتظر نشستم تا اون خانم دکتر که بعد از من دفاع داشت بیاد و شیرینی و وسایل پذیرایی رو بیاره. دیگه حدود 5 دقیقه به یک شروع شد. پرزنتم خیلی خوب بود . فقط چند تا ایراد کلی گرفتند که باید اصلاح کنم و بعد بفرستند برای داوری به گروه آموزش تکمیلی. شیرینی ها هم که خیلی عالی بود یعنی 80 تومن پول دو سه کیلو شیرینی آن چنانی با چند تا ظرف یک بار مصرف و نسکافه و .... شد. که نصفش رو من دادم. نوبت اون خانم دکتر که شد خیلی اذیتش کردند. یعنی خداییش داشت گریه اش می گرفت چون با وجود این که یه بار ما دفاع از عنوان رو داشتیم و همه چیز اوکی بود تازه دیروز به عنوان اون طفلکی گیر دادند و دفاعش نصفه کاره موند.بعد دیگه قرار شد تا چند روز دیگه پروپوزال اصلاح شده رو بفرستیم قسمت تحصیلات تکمیلی. از صبح هم که اون قدر درگیر کار بودم همین چند خطو لابه لای کارام نوشتم. فقط موقعی که از پله های دانشکده می اومدم پایین پام پیچ خورد و افتادم زمین و آرنجم و مچ پام ضربه دید. دیگه بقیه اش به خیر گذشت. شام هم اومدم خونه و نودل با سس سبزیجات درست کردم. تازه دیشب آقای خوش تیپ خان یادشون اومد درباره جلسه دفاع از من بپرسند.

ممنون از این که به یادم بودید.

پی نوشت: امروز مادر شوهرم از هند برمی گردند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 14:43  توسط فروغ دانا  | 
  بالا