|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. پنجشنبه صبح من و خوش خنده رفتیم بیمارستان. کراتی نین خونش کمی بالا بود و هموگلوبینش نسبت به سه چهار دفعه آخر پایین. نمونه خون مجدد گرفته شد تااگر کراتی نین باز هم بالا باشد قرصش کم شود. خوشبختانه کراتی نین کم تر گزارش شد و دوز قرص تغییری نکرد. احتمالا هموگلوبینش هم به خاطر سرما خوردگی دو هفته قبل کم شده.
2. تو بیمارستان کنار اتاقی که خوش خنده و کسانی که مشابه او هستند بستری می شوند اتاق همو فیلی است. بچه های مبتلا به هموفیلی هفته ای یک یا دو بار برای گرفتن فاکتور مربوطه بستری سرپایی می شند و می روند. پنجشنبه صبح پرستار اتاق هموفیلی یکی دوبار به این اتاق مراجعه کرد و به خانم دکتر فلوی خون( فلو دوره فوق تخصصی است. مثلا فوق تخصص خون اطفال) با استرس گفت خانم دکتر! حال کوروش خوب نیست. یا لرز کرده. دفعه بعد آمد و گفت تب کرده. اما این خانم دکتر از جاش تکون نخورد. یعنی خونسردی و تنبلی رو به حد اعلا رسونده بود. آخرش دیدیم بچه سه ساله رو پرستار از اون اتاق بغل کرده و بدو بدو آورده این طرف و گذاشت روی تخت خالی. مادر کوروش کوچولو هم طبیعتا در حال گریه و فریاد زدن بود. تو این حالت بود که بالاخره خانم دکتر تکانی به خودشون دادند و قدم رنجه فرمودند و فقط گفتند چیزی نیست. من هم دست مادر کوروش رو گرفتم و بردم اتاق بغلی . اول فکر کردم شاید بعد از تزریق فاکتور حساسیت داده ولی پرستار گفت هنوز تزریق فاکتور شروع نشده بود. به خوش خنده گفتم احتمالا تب وتشنج است . اما تعداد ضربان قلب بچه 240 تا بود. خیلی دلم می خواست کمکی بکنم ولی قانونا نمی توانستم دستور دارویی بدهم. کمی گذشت . پرستار ها که دست وپاشونو گم کرده بودن. خانم دکتره هم که معلوم بود خیلی کار عملی اورژانسی بلد نیست وفقط درس خونده و به مرحله فوق تخصص رسیده. بالاخره رییس بخش خون، رزیدنت اطفال، رزیدنت قلب، رزیدنت بیهوشی سر رسیدند و تا اومدن اونا که کارای اولیه انجام شده بود کمی حال کوروش کوچولو بهتر شده بود. واقعا کار تیمی تو بیمارستان ها صفره. دلم برای خودم هم سوخت که با وجود این که کار عملیم خوبه ولی به خاطر ادامه تحصیل ندادن که قبلا موضوعش رو براتون گفته بودم ، باید همیشه یه قدم عقب وایستم. البته بعد از اومدن رییس بخش خون ، تشخیص تب و تشنج دادن و بردنش برای بستری.بچه های اتاق خوش خنده برای کوروش کوچولو خیلی ناراحت بودن و تا آخر وقت از فکر اون بیرون نمی اومدن. اما دوباره به یه نکته مهم رسیدم اونم اینه که کار تیمی به خصوص تو موارد بحرانی تو مملکت ما در خیلی از موارد خوب نیست. چون هر کسی سازخودشو می زنه.
3. پنجشنبه بعد از ظهر خوش خنده تولد دعوت بود. مثل همیشه برای این طور کارها وقت میذاره. حمام کردن و مرتب بودن موها و لاک زدن و .... ساعت 4 بردمش و ساعت 8 با قد بلند رفتیم و آوردیمش. سر راه هم پیتزا خریدیم و دور هم شام رو تو خونه خوردیم. از مادر این دوست خوش خنده خوشم اومد. همه چیز سر وقت انجام شد. تو کارت نوشته بود 4 تا 8 که همین طور هم شد. من تا حالا با حضور دوستای خوش خنده و تو خونه براش تولد نگرفتم حالا شاید سال آینده اگه شرایط جور شد بگیرم.
4. جمعه صبح رفتیم به مادر بزرگ خوش تیپ سر زدیم و بعدش هم رفتیم میدون منیریه برای خوش خنده گرم کن و کتونی ورزشی خریدیم. ناهار هم رفتیم خونه مامان و بابای خوش تیپ. سوغاتی ها رو مادر شوهرم بهمون داد. البته به گفته خودش نتونسته بود برای آقایون چیزی بخره. به خاطر همین به پدر شوهرم و خوش تیپ و قد بلند پول داد تا به میل خودشون هرچه می خوان بخرن . البته برای من و خوش خنده لباس و گیره سر و یه چیزای تزیینی برای خونه و چای دارجلینگ آورد. دستش درد نکنه. ما که با توجه به این که پاشون ناراحته و گرونی دلار انتظاری ازشون نداشتیم.
|
|