حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.       چند وقت پیش یه روز غروب که داشتم با خوش خنده از استخر بر می گشتم، تو ترافیک خیابون شهید بهشتی می خواستم بپیچم تو خیابون فرعی سمت چپم که ماشین جلویی که داشت مستقیم می رفت، بدون زدن راهنما یه دفعه تصمیم گرفت بپیچه سمت چپ. برای اجتناب از تصادف با اون یه نیش ترمز زدم و یه دفعه دررررق.... ماشینم تکون خورد. ایستادم از آینه نگاه کردم دیدم یه 206 قرمزه که راننده اش پیدا نیست. بعدش تا پیاده بشم دیدم انگار خم شده بود از داشبورد چیزی رو برداره و منو ندیده و زده به سپر و کمی هم گلگیر عقب چپم. یه خانم حدود 60 ساله مسن که رنگش پریده بود  انگاری کلی ترسیده بود. پیاده شد. گفت : خانم جون! چرا زدی رو ترمز؟!!! براش توضیح دادم. خلاصه یه ساعتی گوشه خیابون معطل بودیم. ایشون نه راضی می شد به 110 زنگ بزنیم . نه راضی می شد فردا بریم بیمه. هی هم حرفش رو تکرار می کرد که چرا زدی رو ترمز؟ آخرش گفتم خانم محترم ترمز برای همین کاراست دیگه. بعدش به برادرش که صاف کار بود زنگ زد و من باهاش صحبت کردم حدود صدمه به ماشین رو گفتم و گفتم که گوشه سپر عقبم شکسته و کلا باید تعویض بشه. سی هزار تومن بهم داد. هی هم می گفت انقدر تو خیابون بهم زدند و رفتن ولی من خسارت نگرفتم. گفتم خوب اشتباه کردین. این سی تومن رو هم که می گیرم به نیت کمک به یه بچه یتیمه. هنوزم که هنوزه اون سی تومن گوشه کیفمه. ضمنا انگار خرج حدود 50 تومن می شه.

2.      دیدین بعضی آقایون که ظاهرشون مثل اینائیه که یه پست مهمی دارن یعنی مثل وزیر و وکیل ، گاهی چقدر به خانماشون کم محلی می کنن؟ چند روز پیش با خونواده  رفته بودیم برای خرید کفش. یه هم چین آقایی از در با خانمش که چادری بود و یه دختر چهارساله وارد شد. آقا جلوس فرمودن روی یکی از صندلی هایی که برای خریدارا بود. خانم هم به تنهایی مدل انتخاب می کرد و با فروشنده صحبت می کرد. دریغ از یک اظهار نظر از سمت آقاهه . یعنی اگه می تونستم یه چک می خوابوندم تو گوش آقاهه. خیلی خیلی ناراحت اون خانمه شدم. خریدم رو هم نصفه کاره گذاشتم و اومدم بیرون.

3.      واقعا صد رحمت به بعضی از همکارای قدیمیم. دو سه روز قبل مربی بهداشت مدرسه خوش خنده با من تماس گرفت که برم مدرسه و راجع به مسائل بهداشتی و تغذیه ای برای بچه ها حرف بزنم. از قضا همون روز من یه همایش دعوت بودم. زنگ زدم به یه مرکز بهداشتی درمانی که قبلا به نوعی من سرپرستشون بودم. باورتون نمی شه در عرض ده دقیقه هماهنگ کردن و اون روز یه خانم رفتن و هم آموزش دادن و هم کلی بروشور و پوستر برای مدرسه بردن. تازه اون خانم بعد از برگشتن به من زنگ زد و گزارش کار رو داد. واقعا صد رحمت به معرفت بعضی ها.

4.      دختر خواهرم تا دیروزدرست 8 روز بود که تب داشت. سه تا متخصص اطفال سه جور نسخه مختلف نوشتن و تازه یکیشون تجویز کورتون تزریقی هم کرد. دو تا پنی سیلین به فاصله دو روز زد. آخرین دکتر به خواهرم گفت که اگه تا فردا خوب نشد باید ببری مرکز استان کلینیک فوق تخصصی. اون شب از نگرانی خوابم نمی برد. همش فکرای بدی به سرم میزم مثلا فکر می کردم اگه بدخیمی باشه خواهرم که این بچه رو بعد از سیزده سال به دنیا آورده چه به روزش میاد. تا این که با شرح حال دیروزش گفتم که این اولین حمله ویروس تبخال به بدنه. جالبه که همین تشخیص رو هم فوق تخصص عفونی داد و خیال همه رو تا حدی راحت کرد. طفلکی کلاس چهارمه و تا آخر هفته اگه مدرسه نره حدود دو هفته است که از درس عقب افتاده. البته معلمش قول جبران رو داده. این بیماری رو اگه تو ویزیت اول نتونیم تشخیص بدیم دیگه تو ویزیت دوم قابل تشخیصه اونم برای یه متخصص اطفال.

5.      پریروز از صبح اداره بودم. خوش خنده هوس استخر کرده بود و بهش قول داده بودم برای ساعت 4 می رسونمش. تا بر گردیم شد یک ربع به هفت. برای شام چیکن استروگانف درست کردم . ساعت هفت و نیم شام حاضر بود. نشستیم دور هم که شروع کنیم. تازه داشتم گلویی صاف می کردم و سر جام جابه جا می شدم که شروع به غرولند کنم که خوش تیپ یه دفعه رو کرد به بچه ها و گفت واقعا باید مادرتونو طلا گرفت. هر کس دیگه ای بود تا می اومد خودشو مینداخت  رو کاناپه و می گفت خسته هستم. اما ببینین تو همین وقت کم چه غذای خوشمزه ای آماده کرده؟ خوب مشخصا بنده اعتراضم در نطفه خفه شد . اما خستگیم رفع نشد.تازه لبخندی از سر رضایت هم زدم.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:47  توسط فروغ دانا  | 
  بالا