حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
 

وقتی انقلاب شد من کوچیک تر بودم ولی خواهرم دبیرستانی بود. همون موقع گروه بندی سیا-سی انواع و اقسام وجود داشت. یکیشون همون گروه فدا-ئیان- خلق بودند که تبدیل به اقلیت و اکثریت شده بودند. خواهرم می گفت یکی از این دخترا که خیلی ادعای قوی بودن میکرد و همیشه مثل پسرا شلوار لی و کتونی می پوشید یه روز تو بحث کلاسی با دبیر ادبیات که یه آقایی بوده، مدام پافشاری می کرده که بین زن و مرد هیچ فرقی وجود نداره. خلاصه اون قدر این بحث رو بیخود کش داده که اون آقا بعد از کلی سرخ و سفید شدن و رنگ عوض کردن برگشته گفته آخه دختر من ! روزهایی در ماه هست که به دلیل تغییرات هورمونی خانم ها کمی افت فعالیت پیدا می کنن. ماه هایی در طول زندگیشون هم هست که به دلیل بارداری وزایمان و  شیر دادن و ... قوای بدنی شون کمی تحلیل میره در نتیجه شاید نتونن پا به پای مردا کارهای فیزیکی سخت انجام بدن ولی نقش زن بودن به خودی خود در جامعه مفیده. بعد از این حرفا بود که اون دختره دیگه حرفی نزد.

حالا چرا این حرفا رو گفتم ؟ چون دیدم تو وبلاگ همه دوستان مونث دقیقا روزایی هست که حالتاشون کمی تهاجمی میشه. یا به قول خودشون هاپویی می شن. یا از اهلی بودن در میان. این دقیقا به خاطر تغییرات هورمونی در خانم هاست. اتفاقا به نظر من خیلی هم خوبه که خداوند این تغییرات رو گذاشته تا اطرافیان خانم ها ، به خصوص از نوع مذکر همیشه به نرم و لطیف بودن خانم ها عادت نکنند. بدونن زیر اون لایه مهربون و سازگار می شه یه لایه خشن هم داشت.

فقط نمی دونم چرا این جنس مذکر وقتی به نقش شوهر در میان یادشون میره که دو سه روزی در ماه باید رعایت حال خانم هاشون رو بکنن. قبلنا وقتی من بدون دلیل یا دلیل غیر موجه شروع می کردم به داد و هوار خوش تیپ به بچه ها می گفت دورو بر مادرتون نرید . فعلا اوضاع قمر در عقربه. ولی انگار با گذشت چند سال هم خودش یادش نمیاد و هم بچه ها.

گفته بودم که یه عادت بد بزرگم اینه که وقتی رو که باید بذارم تا به بقیه بگم چیکار کنن خودم صرف می کنم و کارا رو می کنم. خیلی وقتا یه نفس عمیق می کشم و به خودم میگم عصبانی نشو. کارا رو یواش یواش انجام بده . هم اعصاب خودتو خورد نکن و هم اعصاب بقیه رو.

ولی همون اختلالات هورمونی گاهی از من یه آدم غیر قابل تحمل می سازه که بعدش خودم هم تعجب می کنم. دیروز از اون روزا بود . خوش تیپ و قدبلند از صبح خونه بودن. خوش خنده هم ظهر رسید خونه. ناهار رو باید فقط گرم می کردن و می خوردن. من بعداز یه روز پرکار و خسته کننده رفتم خونه. بالا نرفتم ماشینو از تو کوچه برداشتم و رفتم خرید هفتگی. کلی میوه و وسایل سوپری خریدم. رفتم شیرینی فروشی. خوش تیپ دو سه روزی بود که هوس شیرینی کرده بود. با وجود این که خودم رژیم دارم و هیچوقت شیرینی نمی خورم به خاطر ایشون رفتم و پای سیب تازه خریدم. رفتم خونه زنگ درو زدم. هیچکس جواب نداد. تو کوچه هم جای پارک مناسب نبود. کم کم آمپرم رفت بالا. همون طور که زیر لب غرغر می کردم کیسه خریدارو گذاشتم پایین. دیدم خوش تیپ اومد دم در . ماشینو پارک کرد. بهش گفتم زنگ زدم که قدبلند بیاد کمک. گفت هردو خوابن. از چند سال قبل که خوش تیپ کمرشو عمل کرده نباید بار سنگین بلند کنه. وگرنه تا دو سه روز آخ و واخ داریم. چند تا از کیسه ها رو  برداشت و رفت بالا. من هم با بقیه کیسه ها پشت سرش رفتم. در خونه رو که باز کردم  آمپرم هی بالا و بالاتر رفت. دیدم به به ! خونه ای رو که روز قبل مثل دست گل کردم سگ می زنه و گربه می رقصه. سینک ظرفشویی پر از ظرفای صبحونه و ناهار بود. سفره صبحونه هنوز روی پیشخون پهن بود. تو اتاق قدبلند انگار بمب ترکیده بود. وسایل رسم فنی ، کیف کوله پشتی، سی دی ، لباس های چند روز اخیری که پوشیده بود و.... همه جا پخش و پلاست. خودش هم در کمال خونسردی خوابه. رفتم اتاق خوش خنده. اون بدتر . روپوش و شلوار و مقنعه و پالتو و کیف و کتاب پخش و پلاست. خودش هم خرسشو بغل کرده و داره خواب هفت پادشاه رو می بینه. دیگه منفجر شدم شروع کردم به داد و بیدادو اون قدر داد زدم که به اونجا رسیدم ای کاش دوران قدیم بود. زنا می موندن تو خونه و مردا میرفتن بیرون. خرید با مردا بود و.....

تو همون حال هم به خوش تیپ گفتم حالم از این خونه بهم می خوره. خریدا رو که جمع و جور کنم میرم بیرون. طفلک یه نگاهی به من کرد و گفت: باشه هرجور راحتی. گفتم شام هم بی شام. گفت اشکالی نداره . بعد شروع کردم به قدبلند بدو بیراه گفتن. اون که تموم شد رفتم سراغ خوش خنده و چند تا داد هم سر اون زدم.

رفتم آشپزخونه. مثل آدمای کوکی چایی دم کردم. میوه ها رو شستم . ظرفا رو شستم. بعد دیدم که ای داد و بیداد سیب زمینی رو تو مغازه جا گذاشتم. دوباره سوار ماشین شدم. تو اون ترافیک وحشتناک رفتم سیب زمینی رو گرفتم . بعد ناخود آگاه نپیچیدم توی خیابونمون. اول گفتم میرم خونه مادر شوهرم. بعد دیدم نه! الان اون نگران میشه. گفتم میرم سینما . یادم افتاد سه شنبه ها سینما شلوغه . بعدش من و تنها سینما رفتن؟ گفتم میرم پارک ساعی. پیچیدم تو وزرا. دریغ از یه جای پارک. اومدم میدون آرژانتین . گفتم برم شهروند. دیدم بازم خرید و خر حمالی؟ سر از خونه در آوردم. دیدم خوش خنده نشسته مشقاشو می نویسه. قدبلند داره لباسا شو جمع می کنه. هیچی دیگه رفتم تو آشپزخونه. کوکو سیب زمینی  و املت گوجه درست کردم. ماشین لباسشویی رو روشن کردم. مثل بچه آدم میزو چیدم و شامشون رو دادم. لباسا رو پهن کردم. میوه پوست کندم و چایی ریختم. فقط نمی دونم چرا خوش تیپ از دیشب با من قهره؟؟ حالا تا دو سه روز باید آقا به قول کوکی بره تو استند بای. در صورتی که اگه اون می تونست بچه ها رو دیروز جمع و جور کنه و یکمی بهشون فشار بیاره من اون طوری نمی شدم. امروز که فکر می کنم می بینم من خیلی از روزا با همین منظره رو به رو می شم و هیچ اعتراضی نمی کنم. پس کار کار هورمون هاست.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 10:43  توسط فروغ دانا  | 
  بالا