حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
 

1.      گفته بودم که دوستای دبیرستانم رو بعد از سال ها پیدا کردم. دیروز با هم قرار ناهار داشتیم. رفتیم رستوران نایب تو خیابان آبان. خیلی خوش گذشت . این دیدارها رو ادامه خواهیم داد.

2.      پنجشنبه  شب خونواده – ش – رو دعوت کردم. سوپ جوی سفید، خورش کرفس ، ماکارونی و کوکوی مرغ درست کردم. تا ساعت 11 بودن. خوب بود .

3.      ظهر جمعه پدر و مادر خوش تیپ  اومدن خونه ما. خورش قیمه با کدو و بادمجون و ژیگو درست کردم.به خاطر مشکل پای مادر شوهرم اونا خیلی نمیان خونه ما. چون بالا اومدن از پله ها براشون سخته. بیشتر ما میریم.

4.      اربعین بنا به رسم چند ساله برای پختن شله زرد نذری رفتیم خونه آقای – ش - . تا ظهر شله زرد پخته شد و بچه ها پخش کردن  بعدش هم  آقایون رفتند و بساط جوجه کباب رو به راه انداختن. خونواده – ی – هم اومده بودن. از عید امسال که ما سه خونواده با هم رفتیم مسافرت  سر مسائلی که خونواده  - ی -  پیش آورده بودن دیگه به جز ارتباط تلفنی ارتباط دیگه ای نداشتیم. این بار هم فقط به خاطر نذری دیدیمشون. فعلا حوصله ندارم خیلی راجع به این مسئله حرف بزنم.

5.      یه مشکل بزرگ تو کارم ایجاد شده. یعنی ایجاد کردن. بر سر اختلاف رییس ح . ر . ا. س. ت با رییس قبلیم. پای من هم به ماجرا کشیده شده. اون قدر این چند روز به هم ریخته بودم که  خدا میدونه. چند نفری که محرمانه تو اداره از ماجرا با خبرن معتقدن که من دارم قربانی اختلافات شخصی دو نفر میشم. فکر میکردم که من سخت ترین روزای زندگیم رو از شروع بیماری خوش خنده تو سال 83 گذروندم. ولی دیدم که این چند روز گذشته سخت تر از اون  روزا بوده. توهین و اتهامی رو که به من در زمینه کاری زدن هیچ جوری برام قابل قبول نبوده و نیست . فعلا رییس مستقیمم و شخصی که بالا ترین مقام این سازمان رو دارن به من گفتن واکنشی نشون ندم تا اون ها کا را رو راست و ریس کنند. من حتی برای خوش تیپ هم نمی تونم درد دل کنم. نذر کردم برای بیمارستان کودکان . نذر کردم که خودشون متوجه بشن که چه اشتباه بزرگی در مورد من دارن می کنن. فقط توکل کردم به خدا. محتاج دعای شما هستم. اگه درست شد خبر میدم.

 پی نوشت: این روزا با مهمون بازی دور و برم رو شلوغ کرده بودم تا خیلی به این موضوع فکر نکنم.ولی هر وقت که جمله اون آقای به ظاهر مسلون یادم میومد که به من داشت اتهام میزد و من با دهان باز اول نگاش کردم و بعد بهش گفتم اصلا زیر بار این حرف نمیرم قلبم درد میگیره.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 11:21  توسط فروغ دانا  | 
  بالا