|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
تو پست لایه های زندگی گفته بودم که برداشت آدم های دور و بر از هر کدوم از ماها گاهی فقط بر اساس اون چیزیه که می بینن. این برداشت گاهی تو قضاوت ماها هم اثر میذاره.
من تو یکی از شهرهای شمال ایران به دنیا اومدم و همونجا تا زمانی که دانشگاه قبول شدم کنار خونواده ام زندگی کردم. با وجود داشتن پدر و مادر فرهنگی یه زندگی خوب داشتیم. مشکلات بود خوشی هم بود. تو شهرای کوچیک همه همدیگه رو می شناسن. به خصوص خانواده های فرهنگی رو. هنوزم که هنوزه گاهی تو بعضی سازمان ها و ادارات که میرم از روی اسمم که خیلی خاصه و کمه می پرسن شما اهل کجایید ؟ و سوال بعدی این که شما دختر اون آقای .... هستید؟ اگه جوابم مثبت باشه معلوم میشه که یکی از شاگردای پدرم بودن. گاهی به واسطه اسم خانوادگیم و این که مادرم کی هستن باز هم معلوم می شه که خودشون ،خواهرشون یا دخترشون شاگرد مادرم بودن. این اتفاق دیگه برام عادی شده. اوایل که دانشگاه قبول شده بودم، وقتی اسمم رو زیر برگه ها می نوشتم حتما یکی از شاگردای پدرم تو اونجایی که من بودم کار می کردن و آشنا در می اومدن و چون پدرم در رشته خودش رییس گروه آموزش و پرورش بودن و بسیار خوشنام ، می دیدم که با چه احترامی از ایشون حرف می زدن. این باعث شد که حتی تو شهر بی در و پیکری مثل تهران، همیشه طوری رفتار کنم که انگار باید حافظ خوشنامی اسم پدرم باشم. تو دوران تحصیل در مدرسه هم به واسطه همین مساله همیشه روی ما سه تا خواهر و برادر زوم می کردن. که اخلاقمون و درسمون چطوره که خوشبختانه هر سه سربلند شدیم.
شاید باور نکنید ولی تعداد زیادی از خواستگارای من و خواهرم اصلا ما رو ندیده بودند ولی به خاطر این که دختر فلانی هستیم ، امر خطیر خواستگاری انجام می شد. آخرش هم خواهرم از طریق یکی از همین خواستگاری های رسمی ازدواج کرد ولی بنده دل سپردم به خوش تیپ و به جرگه متاهلین پیوستم.
تو این دو جلسه ای که با دوستام که بعد از سال ها پیداشون کردم دور هم بودیم ، شاید روی هم چهار ساعت همدیگه رو دیدیم ولی خیلی حرفا زدیم . از گذشته و حال.
من و z , s تمام چهارسال دبیرستان رو پشت میز سوم ، ردیف کنار پنجره نشستیم. v هم یه میز جلوتر از ما. v دختر دو تا پزشک بود. مادر پزشک عمومی که کار زنان می کرد و پدر پزشک اطفال. v فرزند اول بود و بعد از اون یه خواهر و یه برادر . دو تا خواهرا هردو متخصص زنان شدن و هردو با دو پزشک هیات علمی بسیار معروف در دانشگاه ازدواج کردن. برادرشون هم متخصص در یکی از رشته های دندانپزشکی هستن و هنوز مجرد.
z تک دختر بود و چهار برادر داشت. یکی از برادراش که الان فوق لیسانس عمرانه خواستگار من بود. البته از اون خواستگارای سنتی که موضوع در همون حد پیغام و رد پیغام موند و هیچ وقت دیگه به زبون نیومد. ایشون الان با یه خانم دکتر دندانپزشک شیرازی ازدواج کردن و بسیار هم خوشبختن. شانس آورد چون اگه با من ازدواج می کرد تا الان همون چهار نخ مو هم رو سرش نمونده بود. مامان z سال گذشته فوت کرده . از مامانش خاطره های خوب زیادی دارم.
و اما s . یه دختر سفید روی زیبای ملیح بود .چهارمین فرزند از پنج فرزند. پدر کارمند و مادر خانه دار. الان فوق لیسانس داره . هنوز ازدواج نکرده. فکر می کردم که هنوز باید همون طراوتش رو حفظ کرده باشه ولی روز یکشنبه که دیدمش از همه ما شکسته تر شده بود. بسیار لاغر و رنگ پریده . تو چهره اش غمی بود که هیچ جوری نمی تونست پنهانش کنه. اون غمو به من ّهم منتقل کرد . اون روز فهمیدم خواهربزرگش چند سالیه که بعد از یه عمل جراحی فوت کرده و پدرش هم 12 سال پیش به رحمت خدا رفته. اینجا داره تنها زندگی می کنه. شاید با دیدار های بعدی بتونیم کمی روحیه اش رو عوض کنیم.
همه ما یه زندگی از نظر مالی شبیه به هم داشنیم به جز v. اونا خیلی پولدار بودن . مثل شاهزاده ها زندگی می کردن. هرچی که می خواستن براشون فراهم بود. ما شنیده بودیم که سال کنکور ما،براش معلم پروازی از تهران می اومد. همیشه یکی دو تا خدمتکار تو خونه شون بودن. علاوه بر چند تا خونه تو شهر خودمون دو تا هم تو تهران داشتن.وقتی هم خودش و خواهرش به فاصله یک سال دانشگاه قبول شدن ، تو یکی از آپارتمان هایی که نزدیک به دانشگاه بود ، زندگی می کردن و یه خدمتکار داشتن. مامانشون هم آخر هفته ها کلی گوشت و مرغ و .... از شمال می خرید و می اومد بهشون سر می زد و میرفت. شاید همه ما یه زندگی رویایی اونجوری دلمون می خواست. ولی اون روز به من گفت که همیشه حسرت منو می خورده. این که احترام به من به خاطر نام نیک پدر و مادرمه. این که همیشه مثال منو برای بچه هاش می زنه و می گه که بچه های خونواده های فرهنگی نرمال تر بزرگ می شن. این که تموم خواستگاراش رو رد می کردن به دلایل واهی. فکر می کردن اون و خواهرش فقط باید با افراد خاصی ازدواج کنند. حتی الان هم نمی تونن راحت زندگی کنن چون همسر فلان آقای دکتر معروف هستند. حسرت می خورد که شوهرش از شمال خوشش نمیاد ، غذاهای شمالی رو دوست نداره و مامانش از این موضوع دلخوره. حسرت اینو می خورد که من و z دنبال دلمون رفتیم و اون هیچ وقت این مساله رو درک نکرده. گفت که به دختر و پسرش می گه که نباید پزشک بشن بلکه با یه لیسانس سرو ته درس رو جمع کنن و از زندگیشون لذت ببرن.خیلی برام عجیب بود . این می شد همون لایه بیرونی زندگی . گذشت این بیست سال چه به روز ما آورد؟ ما آدما همیشه به اون چیزی که داریم قانع نیستیم. واقعا معنی حقیقی خوشبختی چیه ؟
پی نوشت1: ممنون از دعاهاتون برای حل مشکل کاریم. فعلا موضوع مسکوت مونده. بالاترین مقام سازمان به من گفت که اصلا به روی خودم نیارم. البته از دست جناب آقای رییس ح. ر. ا. س. ت هم خیلی عصبانی شد . گفت اون موضوع ربطی به من نداره و قرار بوده که مشکل رییس قبلی حل شه نه این که من رو هم داخل ماجرا کنند. البته تا رفع کل مشکل زمان می خوام. باز هم به دعاهای شما دوستان محتاجم.
پی نوشت 2: دیروز خوش خنده رو بردم آزمایشگاه . فردا نوبت ویزیت دکترشه. خدا کنه این دفعه جواب آزمایشاش خوب شده باشه. دیروزبعد از آزمایشگاه بردمش آرایشگاه و موهاشو مرتب کردم. خیلی با مزه شده .
پی نوشت ۳: قدبلند هم مشغول امتحانای پایان ترمشه. همچنان خونسرد و دقیقه نودی درس می خونه.
|
|