|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. برف امروز خیلی زیبا بود. خدارو شکر که مدارس رو تعطیل نکردن. چون خوش خنده هم امتحان علومش عقب می افتاد و هم مجبور بودم تو خونه تنهاش بذارم. الحمدالله سرویسش هم سر وقت اومد. من به راننده سرویس زنگ زدم و گفتم من و خوش خنده می خوایم تو برف پیاده روی کنیم. دست همدیگه رو گرفتیم و آهسته آهسته رفتیم سمت پایین خیابون. وسطای راه سرویس به ما رسید و اونو سوار کرد . من هم کمی پیاده و سواره اومدم اداره. خیلی فرصت خوبی بود. یاد قدیما رو کردم. یاد کلاس چهارم ابتدایی که چند روز برف سنگین اومد و مدارس تعطیل شد. سوم راهنمایی باز هم برف اومد و من با برادرم که 4 سالش بود تو حیاط برف بازی کردیم. برادرم به سرخک خیلی سختی مبتلا شد و من مقصر شناخته شدم. چقدر هم احساس گناه می کردم. درمانش این بود که به توصیه خاله خانباجی ها ، باید پهن گاو و شاخه درخت انار سوزونده می شد. چشم آدم نامحرم به بچه نمی افتاد ( از جمله خانم هایی که عادت بودند یا جوون هایی که تازه ازدواج کرده بودند)!!!!!!! حالا این داداش ما هم به شدید ترین سرخکی که می شد مبتلا شده بود. چشماش رو می بست و تمام روز تو یه اتاق تاریک می خوابید و از تب می سوخت. بالاخره هم خوب شد.
چهارم دبیرستان که بودم برف سنگین باعث شد که چند روز مدارس تعطیل بشه. آب و برق هم قطع بود. تو اتاق خودم با یه بخاری نفتی که روش کتری گذاشته بودیم و با یه چراغ روشنایی گازی درس می خوندم. شیمی سه سال اول رو تو اون روزا دوره کردم. شبا هم همه تو یه اتاق رو زمین می خوابیدیم. خیلی خاطرات بامزه ای از اون وقتا دارم.
2. بگذریم. جواب آزمایش خوش خنده خوب بود. پنجشنبه از صبح زود رفتیم بیمارستان و تا دکتر ویزیتش کنه و درمانش شروع بشه شد 9. در حالی که رو تخت دراز کشیده بود علوم رو ازش پرسیدم. ساعت یک هم خونه بودیم. بعضی از دوستان در مورد بیماری خوش خنده ازم می پرسن. هنوز هیچ پست جدی در مورد بیماری اون ننوشتم. یعنی دلم می خواد ولی نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم.
3. در تاریخ زندگی بیست ساله پس از ازدواجم هیچوقت نشده بود که تو خونه نون نداشته باشیم. همیشه حساب همه چیز دستم هست. بیشتر وقتا هم من خرید می کنم. گاهی به خوش تیپ زنگ می زنم و می گم چی کم داریم که بخره و بیاره. شب جمعه از بیرون غذا سفارش داده بودیم. در نتیجه اصلا نیازی به نون نبود. آخر شب اتفاقی چشمم افتاد به یخچال . دیدم که فقط دو تا نون لواش داریم. تو فریزر هم هیچی.کلی غر زدم. بعد یادم افتاد که اون مشکل کاریم کلا تمرکزم رو به هم زده. قدبلند گفت که صبح جمعه میره نون می خره. صبح پاشدم دیدم که خیلی عمیق خوابیده. دلم نیومد بیدارش کنم. ساعت هفت صبح رفتم و 8 صبح با شش تا سنگک و 8 تا تافتون و دو تا بربری برگشتم. خیلی احساس خوبی بود. که صبح جمعه نون تاره رو سفره باشه.
پی نوشت : الان با خوش خنده و قدبلند صحبت کردم. هردوتاشون فرمودن که امتحانشونو بیست می شن. حالا خوش خنده هیچ ولی امتحان درس اختصاصی یه رشته فنی تو دانشگاه رو به همین راحتی ها می شه بیست شد؟
|
|