حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

آخر هفته ای که استراحت نکنی به چه درد میخوره؟

البته اخلاق منو که دوستان میدونن. من با کار کردن و پختن و نظم و ترتیبه که آخرش حالم خوب میشه.

میخواستم یه روزه برم ولایت پیش مامان و برگردم. اما خواهر جان و همسر جان رایمو زدن. گفتن خسته میشی. بمون این هفته مرخصی بگیر 4 روزه بیا. دیدم حرف عاقلانه ایه موندم و نرفتم.

سه شنبه عصر با خوش خنده جانم خریدای هفتگی رو انجام داده بودم.

چهارشنبه عصر موقع رفتن به خونه شش دسته اسفناج از اینایی که روی چرخ دستی میفروشن و چهاردسته گشنیز و جعفری گرفتم که تا شب کارم با سر و سامون دادن به اونا گذشت. صبح پنجشنبه به نظافت و ماشین لباسشویی و آب دادن به گلها و ... گذشت. همسر جان هم که هنوز در منزل روستایی در ولایت هستند. مشغول رتق و فتق امورات مرتبط با کارشان.

پنجشنبه خوش خنده با برادرش رفت بیرون کار بانکی داشت که کمی تا قسمتی رانندگی در معیت برادرجانش انجام داد. که خودش از رانندگیش راضی نبود. بعدش رفت با یه دوستی که هم اسم خودشه و 17 سالشه و تو کلاس زبان با هم آشنا شدن خیابون انقلاب . برای گردش و کتاب خریدن و ناهار خوردن و شیرینی فروشی فرانسه رفتن و ...

ناهار خودم بودم و قدبلند خان. کوکو سبزی خوردیم و ماهی با برنجی که تو یخچال داشتیم.

بعدش رفتم آرایشگاه. بعد از پرسیدن این که خودش و دختراش و ناخن کارش و .. علایم او میکرون رو داشتن که شکر خدا همگی هفته قبلش داشتن.

بعدش رفتم خیابون ولی عصر . تنها بودم. ماشینو گذاشتم تو زرتشت هی رفتم  پایین تا میدون ولی عصر و هی رفتم بالا تا زرتشت. برای پدر همسر کادوی روز مرد خریدم. هی خودمو معطل کردم تا خوش خنده خانوم و دوست همنامش برسند. دخترک خیلی خجالتی بود. به زور سوارش کردم تا سر خیابون منزلشون بردمش. بعد دو تایی آمدیم منزل.

گفته بودم که پدر همسر جان بعد از فوت مادرشوهرم جمعه به جمعه ناهار میان خونمون. پنجشنبه ساعت 8 شب زنگ زدم که تصمیم برای آمدن به خونه ما رو بسپرم به خودشون. با توجه به این که هنوز من و خوش خنده جان علایم خفیفی داشتیم. که خبر خوش دادند که نه تنها خودشون میان بلکه عمه ناتنی همسر هم که از شهرستان اومدن تهران میان. من واقعا این فامیلای همسر رو دوست دارم. خوشحالانه و کمی غرغرانه دوباره رفتم آشپزخونه.

برای ظهر جمعه خودم تدارک قیمه رو دیده بودم و ته چین مرغ و قارچ. اما گفتم حالا یه قورمه سبزی هم تو آرام پز بذارم. همه چیز خوب و عالی بود. خوش گذشت.

ساعت سه رفتند . و من با وجود اینکه قرار بود با بچه ها برم برای پدرشون هدیه بخرند ولی نرفتم. موندم کتاب خوندم. تو فضای مجازی پرسه زدم. امروز هم در خدمت همه هستم.

پی نوشت:

1.امروز فیزیوتراپ قراره مامانو بیاره از تخت پایین. خدا کنه مامانم همکاری کنند.

2. پنجشنبه چهلم شیوای خدابیامرز سر مزارش بود. آگهی رو برای همسر فرستادم. گفتم اگه دوست داشتی تو هم برو و به مامانم هم سر بزن.البته گفتم که خواهرم از ترس این ویروس نمیره. ولی برادرم احتمالا میره. رفتش ولی هی برام پیام میداد که چرا خواهر و برادرت نیومدن. چرا خلوته. چرا منو مجبور کردی که بیام؟!!!! بعدش پیام داد که برادرت و خانمش اومدن.

بعد با هم رفته بودن پیش مامانم. یه ساعتی نشست و رفت خونه خودمون.

از این جنس مذکر در عجبم. که چرا پاسخ همه وقایع رو از ما میخوان؟؟؟ تازگی ها یا جوابشو نمی دم یا میگم من مسوول رفتارای دیگرون نیستم. بعد یه سری مسایلو یاد آوری می کنم تو دوران بیماری مامانش و یا قبل از فوت عزیز مادربزرگش چه رفتارهایی دیده شد و چه حرفایی گفته شد که اون موقع من خانمی کردم و واکنشی نشون نمیدادم. آخرش خودش پشیمون میشه والله اون چیزایی که باید یادشون بمونه نمی مونه بعد یه سری چیزا رو هی شخم میزنن و هی تکرار می کنن.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 10:55  توسط فروغ دانا  | 
  بالا