- روز دو شنبه صبح به من خبر دادند که شب قبل مامانم توی سی سی یو بیمارستان خصوصی شهرمون بستری شده. ساعت ۱۲ ظهر حرکت کردم. قبل از حرکت با مدیر بیمارستان و سرپرستار صحبت کردم و شرح حال مامانو پرسیدم . ولی مگه این راه تموم می شد؟ تا برسم و برم بخش نصف جون شدم. خوشبختانه تا فرداش حال مامان بهتر شد و پزشکش مرخصش کرد. من هم تا چهارشنبه ظهر موندم و عصرش برگشتم تهران. دور بودن از پدر و مادر خیلی بده.
- برای اتاق خوش خنده یه کمد دیواری سرتاسری ریلی سفارش دادیم. تا کمد رو بیارن یه سری جابه جایی تو وسایل داشتیم. از یکشنبه شروع کرده بودیم که با رفتن من خوش تیپ تونست فقط قسمتی از کارا رو انجام بده . تو خونه مون انگار سونامی شده. هر چیزی یه جایی یه. فکر کنم تا آخر هفته دیگه کمی اوضاع بهتر بشه.
- امروز صبح خوش خنده رو برای آزمایشای شش ماهش بردم. چند تا غذا رو باره. در همین حال دارم ازش جغرافی می پرسم. چون فردا احتمالا باید بریم انباری رو درست کنیم.
- این روزا خوش تیپ خیلی برام کمک بود.به خصوص از نظر روحی. مادر شوهرم هم همین طور. وقتی با اون حالم راه افتادم که برم شهرمون، مادر شوهرم هی زنگ میزد و می گفت اصلا حواست به اینجا نباشه . ظهر سه شنبه خوش تیپ و بچه ها رو دعوت کرد خونه شون و چند تا غذا هم داد که بیارن.
- خوبه امسال حال و حوصله خونه تکونی نداشتم. اینو به همه هم اعلام کرده بودم ولی با همین سفارش کمد، تقریبا خونه تکونیم شروع شده.
پی نوشت: جرات نکردم به بابام این موضوع رو بگم ولی خونه بدون مامان برام قفس بود. اون یک شبی که مامان بیمارستان بود انگار درو دیوارخونه داشت منو می خورد. خدا پدر و مادرا رو حفظ کنه. اونایی رو هم که به رحمت خدا رفتند بیامرزه.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:1  توسط فروغ دانا
|