|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
روز پنجشنبه 18 فروردین تولدم بود. 55 سال تمام شد. اگر بگویم به چشم بر همزدنی گذشت درست نیست. به خصوص از زمانی که عقل رس شدم و همه چیز را می فهمیدم به اندازه ثانیه ثانیه اش فراز و نشیب داشتم.
بعضی از هم سن های من عروس و داماد دارند و گاهی نوه. ولی هنوز پسرم تن به ازدواج نداده دختر جان هم که برایش زود است.
سیل تبریک های پیامکی از بانک و همراه اول و محل کار روز 15 فروردین برایم رسید. چون پدر جان خدابیامرزم سه روز شناسنامه ام را بزرگتر گرفت. بعدا گفتند همین طوری!! میخواستم روند باشد.![]()
تلفن و پیام های دوستان و فامیل و آشنا ازشب قبلش تا همین الان. دو تا عمه های ناتنی همسر برایم تو واتساپ status گذاشتند. به حرف و به عمل همیشه علاقه شان را به من نشان دادند.
و اما دیگر این که در این 20 روز اول سال سه فیلم را در سینما دیده ام.
"سگ بند" رو هر 4 نفرمان رفتیم 6 فروردین ماه سینما آزادی. بد نبود.کمی خنده دار و کمی جلف. فکر می کنم فوت مرحوم سیروس گرجستانی در اوایل فیلم کلا داستان را تغییر داد.
"شادروان" رو من و دختر جان 18 فروردین بعد از اتمام شمع و کیک و دست و هورای تولد رفتیم سینما فرهنگ. صدای خنده های تماشاچی ها بیشتر ما رو به خنده مینداخت تا طنزهای کلامی و موقعیتی خود فیلم.
"موقعیت مهدی" رو دیروز تو سینما آزادی با دختر جان دیدیم. یک روایت شاید مستند گونه . دخترکم اشکش بند نمی آمد. فیلم را پسندید. من قبلا کتاب های نیمه پنهان ماه را که با همسران شهدا گفتگو کرده بودند خوانده بودم. ولی نمی دانستم که پیکر هیچ کدام از برادران با.کر.ی هیچوقت پیدا نشده. خدا رحمتشان کند.
|
|