حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
 

1.      چند شب قبل با خوش تیپ صحبت می کردم. می گفتم ما دامنه رفت و آمدهامون خیلی محدود شده. حالا که بچه ها بزرگ تر شدن دلم می خواد بیش تر برن تو جمع های مختلف. با آدمای متفاوتی آشنا بشن . بعدش این تجربه ها  تو زندگی بهشون خیلی کمک خواهد کرد. گفتم یه قانون جدید رو بیاریم تو زندگی مون . بگردیم از تو دوست و آشنا ها اونایی که بچه تو سنین بچه های ما دارن رو پیدا کنیم و باهاشون رفت و آمد کنیم. فعلا خوش تیپ حرفم رو پسندیده ولی مشکل اینجاست که اطرافیان ما کم تر بچه تو سن بچه های من دارن. از طرف دیگه به بچه ها گفتم که باید تو عروسیها ، مهمونی ها و دور از جون عزاها شرکت کنین. اینجوری دایره ارتباطاتتون بیشتر می شه و همیشه یه جور آدمای خاص رو نمی بینین. 25 بهمن یه عروسی دعوتیم. تو تالار و زن و مرد جدا. قرار شده بریم. البته قدبلند گفته من که نمیام ولی قرار شده قانونمون سر جاش باشه.

2.      به دنبال این تصمیم گیری قرار گذاشتم تو محل کارم هم هر وقت دعوت نامه اداری برای شرکت در همایش برام اومد برم.چون قبلنا از هر ده تا یکیو می رفتم . از قضا دیروز یه دعوت نامه برام رسید از نها.د- ریا.ست- جمهو.ر.ی . که رفتم. یک سری از همکاران قدیمی رو هم دیدم. احتمالا عکس ها و خبراش رو دیشب تو اخبار دیدین. در مورد رونمایی از شش –داروی-جدید بود.

3.      هنوز کمد اتاق خوش خنده رو نیاوردن. اون قدر خونه مون باحاله که بیایید و ببینید. مثل کولی ها زندگی می کنیم. بچه ها هم حالشو می برن. تو این هیر و ویر هم هی خوش خنده خانم کتاب و دفتر گم می کنه هی من باید پیداش کنم. فقط پنجشنبه و جمعه هفته قبل 4 تایی رفتیم انباری زیر زمین و انباری تو تراس رو پاکسازی  کردیم و دور ریختنی ها رو دور ریختیم. یه سری وسایل و ظرف هم از بالا برده بودیم که تمیز و مرتب چیدیم. بچه های من از هیچ چیزی مثل این کار خوششون نمیاد. همچین کیف کردن که خدا میدونه.

4.      هفته قبل خیلی خسته شده بودم . فکر می کنم همین خستگی رفت و آمد بین تهران و شهرم منو ضعیف کرد. از پنجشنبه صبح حالت سرما خوردگی داشتم. کم کم تبدیل شد به بدن درد ، سرفه و عطسه و بعدش هم سینوزیت یک طرفه. یعنی حتی به ابروهام نمی تونستم دست بزنم. تا شنبه عصر طول کشید. مشکل من اینجاست که هروقت مریض می شم مامانم و مادر شوهرم بیش تر موضوع رو جدی می گیرن تا خوش تیپ. اوایل خیلی بهم برمی خورد ولی الان فقط تو دلم غرغر می کنم. حتی حاضر نبود کارای روتین خونه رو انجام بده. این اخلاقش رو دوست ندارم.

5.      امتحانای خوش خنده تموم شد. قدبلند هم آخرین امتحانش فرداست. همیشه از امتحان بدم میومد.

6.      اخلاقم تازگی ها مثل این مادرای مسن شده. دور و برم دنبال دختر خوب هستم که زیر نظرش بگیرم برای قدبلند. دوشنبه هفته قبل با سواری رفتم شهرمون. صندلی عقب کنار یه دختر خانم ظریف مریف نشسته بودم. حدس زدم دانشجوئه. اتفاقا تو همون دانشگاه قدبلند رشته روانشناسی کودک می خوند. اسمش مهشید بود. از اون دخترایی که خیلی خوشم میاد. کلی حرف زدیم بعدش فهمیدم که ترم پنجه. یعنی دو سال از قدبلند بزرگ تر. برای خواهرم که تعریف کردم مرده بود از خنده. گفت هیچی نشده داری دنبال زن برای قدبلند می گردی؟ بعدش خواهرم ول نمی کرد می گفت : زن قدبلند باید یا پزشک باشه یا دندانپزشک یا داروساز!!!! گفتم ولی من دوست دارم خانمش دبیرباشه . چاق نباشه. جلف لباس نپوشه. ظریف باشه. تعداد افراد خونواده اش کم باشن. ضمنا کدبانو هم باشه. کلی با هم تبادل فکر کردیم و گفتیم و خندیدیم. صدای مامانم در اومده بود گفت دارید از من پرستاری می کنید یا دنبال خواستگاری هستید؟ بعد که از خود قدبلند پرسیدم گفت: مامان ! می دونم که نظرت چیه. از این آشغالا نباشه که تو خیابونا ریختن. چاق نباشه و... ضمنا مهندس معمار هم باشه. دیدم بله این جوجه خروس من برای همسر آینده اش ایده آل هایی گذاشته. باز هم خوبه . بهتر از اونه که تا چشمش یکی رو پسندید دلش گیر کنه.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:31  توسط فروغ دانا  | 
  بالا