|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
اردیبهشت همیشه برای من بهترین ماه سال بود.
آب و هوای بهشتی ، که نه گرمه و نه سرد، عید تازه تموم شده، لباسای خیلی ضخیمو گذاشتی کنار، بارون هم که بباره خیلی سرد نیست که بخوای لباس ضخیماتو بپوشی و صدها چیز دیگه.
اما 4 ساله که اردیبهشت برای من مثل همیشه نیست.
از اردیبهشتی که پدرم رو از دست دادم. اردیبشت 97. چه روزای بدی بود. چه روزایی. هنوز هم که بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره. ذهنم اسیر میشه.
پدرم در سن 8 سالگی پدرشون رو از دست داده بودن. 6 تا بچه بودن. 4 پسر و 2 دختر. بچه بزرگ 18 ساله بود و بچه کوچیک 6 ساله. فکرش هم سخته. پدر بزرگم خودش 38 ساله بود که به خاطر بیماری کبدی درگذشت. الان هر وقت میرم قبرستان شهرمون حتما یه سر میرم سر خاک این پدربزرگ. یه جای باصفایی دفن شدن. زیر درخت های کهنسال. فضای باز . دو تا چیزو همیشه به این پدربزرگم می گم. تشکر می کنم که تو اون سالهای دور نام خانوادگی قشنگی برای خاندان ما انتخاب کردند. دوم این که : پدربزرگ جان!!! کاری کن که من هم پیش تو دفن بشم. بعد از مرگم به دل بازماندگانمون بنداز لطفا.![]()
وقتی یه خونواده زود پدرشو از دست میده ، بچه های اون خونواده معمولا(عرض کردم معمولا و نه همیشه) در بزرگسالی دو نوع رویکرد پیدا می کنند. یا نبود پدرشون ازشون یه آدم بدخلق و دیکتاتورمانندی می سازه که حتی با وجود قلب مهربونشون ظاهر بداخلاقی پیدا می کنند یا به علت نداشتن پدر، خودشون پدر و مادرای مهربونی می شن.
عموی بزرگم جزو دسته اول بود و دو عمه و دو عموی بعدی و پدر عزیزم جزو دسته دوم. عمو بزرگه رفت دنبال پول در آوردن و از دست فروشی شروع کرد تا خرج خونواده رو در بیاره. و بعدها طلا فروش معروف شهرمون شد که 4 مغازه طلافروشی داشت و 4 منزل و 11 بچه!!!. خدابیامرز به کم راضی نبودند هیچوقت.![]()
بقیه پسرها رفتند دنبال درس خوندن و به اصطلاح اداره جاتی شدند. دو تا عمه هام هم که خونه دار بودند و ازدواج کردند.
این گروه وقتی دور هم جمع می شدن اون قدر خوش خلق و خوش خنده بودن و اون قدر از قدیم و ندیم حرفای بامزه و خاطرات جور و واجور داشتن که ما بچه ها دورشون جمع می شدیم و مدام می گفتیم خاطره زلزله رو بگید، خاطره عروسی، خاطره حموم رفتنای مامان بزرگ، ... گاهی بعضی خاطرات رو دهها بار می شنیدیم ولی از بس شیرین تعریف می کردند که لذت شنیدن اون می ارزید به تکراری بودن خاطره.
پدرم که دیگه گل سر سبدی بود برای خودش. نه این که چون پدرم بودن اینو بگم. همه می گفتن و هنوز هم می گن. مهربون، با فرهنگ، تحصیل کرده، مدیر و مدبر.
یه فرزند خوب برای مادرش که در سال 63 فوت کردن. یه برادر خوب برای خواهرا و برادراش. یه همسر عالی برای مادرم. یه پدر خیلی خیلی خوب برای ما سه تا. یه معلم مهربون و همراه برای دانش آموزانش. یه دوست خوب. یه همسایه خوب. یه همکار خوب. یعنی در هر نقشی قرار می گرفت بهترین بود.
پدرم زندگی بسیار سالمی داشت. اهل هیچ چیزی نبود. دیابت و فشار خون نداشت، قلبش مشکلی نداشت، مصرف سیگار و ..... اصلا . غذاهای سالم می خوردند. هفته ای حداقل سه روز ساعت 4ونیم تا 6 صبح پیاده روی و دوچرخه سواری می کردند. حتی یه دوره ای برای رفتن به خرید از دوچرخه استفاده می کردند.
تا سال 94. زمستون 94 من یه سر رفتم ولایت. دیدم بابا انگار سرحال نیست. گفتم چی شده؟؟ گفتن قسمت پایین کمرشون درد می کنه. از دکتر رفتن هم خیلی بدشون می اومد. یه معاینه کردم. چیزی نبود. با این حال براشون به عنوان چکاپ آزمایش و سونوگرافی شکم و لگن نوشتم و عکس کمر. هی این دست و اون دست کردن. تا فروردین 95. آزمایش و عکس خوب بود . اما توی سونوی مثانه اش چیزی دیده شد. به اصرار ما رفتن پیش یه دکتر حاذق متخصص اورولوژی تو مرکز استان. و ماجراها بعد از اون شروع شد. کارای تشخیصی بعدی پشت سر هم تا این که قرار شد اردیبهشت 95 بخوابن برای نمونه برداری. من رفتم اونجا. مامان و ما سه تا بودیم. من بعد از نمونه برداری برگشتم. جواب اومد. کن.سر. مثا.نه!!!!!!
البته بسیار اولیه و سطحی و خیلی زود تشخیص داده شد. به خودشون نگفتیم. گفتیم پروستاتشون مشکل داشت که دکتر یه عمل کوچیکی براشون کرد. خوشبختانه بابا اهل اینترنت و سرچ در فضای مجازی نبود که مثل پدرشوهرم بره ته و توی همه چیزو در بیاره. بعد گفتیم مثانه اش باید شستشو بشه. باز هم چیزی نپرسیدن. تا شش ماه یه جور شیمی درمانی خیلی ضعیف موضعی داشتن. اولیش رو رفتم اونجا و بعدیهاش رو با برادرم می رفتن. تا اینجاهاش مشکلی نداشت. اصلا این موضوع برای پدرم هیچ مشکلی ایجاد نکرد. یه بیماری که شاید باید سالهای بعدی کشف می شد خیلی زودهنگام تشخیص داده شد و درمان شد و تا سال 97 که بابا بودن مشکلی ایجاد نکرد.
اما پدرم از سال 95 به بعد سیر سالمندی رو خیلی سریع پیش رفتن یعنی دقیقا 80 سالشون که تموم شد. ضعیف شدن. کمرشون کمی خمیده شد. اون راه رفتن محکم و شق و رقش نیازمند به کمک گرفتن از عصا شد. رانندگی رو تقریبا گذاشت کنار. عید 96 به اصرار ما تو یه جاده خلوت کمی رانندگی کرد و بعد گفتند نه که نه. علاقه شون به روزنامه خوندن و تعقیب اخبار کم شد. دو ساعت که می نشستن آروم آروم میرفتن اتاقشون نیم ساعت دراز می کشیدند، رادیو گوش می کردند و بعد به آرومی میومدن روی کاناپه مخصوصشون می نشستن. کلا ساکت و کم حرف شده بودند. مامانم دور و برشون می چرخید. بهشون می رسید. غذاهایی که پدرم دوست داشتن رو درست می کرد. مامان دوست داشت شوهرش برگرده به همون روزهای قبل. اما افسوس.
|
|