|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
عید 97 بعد از برگزاری عید اول مادرشوهرم (خاله) رفتیم ولایت. خونه خودمون تو روستا 9 ماهی بود که مبله و آماده شده بود. مستقر شدیم تو خونه خودمون اما در رفت و آمد بودیم. دیدن اون وضعیت برای پدر مقتدر و سالم و همیشه سرحال و بذله گویم اصلا برای ما راحت نبود.
9 فروردین یه مراسم تولد خودمونی تو خونه خودمون برای دخترم گرفتیم. خونه مون دوبلکس بود ، یه سوییت خیلی خوشگل و دلباز با سرویس کامل طبقه دوم بود که بچه ها عاشقش بودن. بابا نتونستن از پله ها برای دیدن طبقه دوم بیان بالا.
بعد از اتمام مراسم هرکاری کردیم شب مامان و بابا پیش ما بمونن بابا موافقت نکرد. به وضوح دیدم که چقدر ضعیف شدن وقتی حتی با کمک عصا نتونستن سرپا بایستن و برای پوشیدن کفششون برادرم بهشون کمک کرد.
روز 11 فروردین ناهار خونه مامان اینا بودیم. عصر من با دوستای دبیرستانم تو یه کافی شاپ قرار عصرونه داشتم. شبش هم ما سه تا با خونواده هامون و پسر عمه ها و دختر عمه ها با خونواده هاشون یه رستوران با موسیقی زنده رو رزرو کرده بودیم. ساعت 8 شب از بابا و مامان خداحافظی کردیم. من و خونوادم فرداش باید برمی گشتیم تهران تا به ترافیک معروف جاده ای نخوریم. بابا و مامان رو بوسیدیم. بابا میخواست از سرجاش بلند بشه که نذاشتم. مامان با چشمای پر از اشک ما رو راهی کرد. شب بسیار خوب و شادی رو گذروندیم. ساعت 11 شب خواستیم برگردیم از جلوی خونه مامان و بابا گذشتیم. برق هال روشن بود. دودل بودم زنگ بزنم دوباره ببینمشون یا نه. که مزاحمشون نشدم. فرداش هم رسیدیم تهران.
تو تهران از چند روز بعد درگیر گلو درد عفونی دختر جان شدیم تا درمان و ... دو سه روز طول کشید. اون خوب شد بعد همسرم به تب و بدن درد مبتلا شد. اولش فکر کردم به همون بیماری دخترجان مبتلا شده. اما درمانها افاقه نکرد و درد مفاصل و اختلال حرکت هم به اونها اضافه شد. خلاصه از این دکتر به اون دکتر تا تشخیص بیماری "آر.تر.یت روما.توئید" داده شد. که در حال حاضر کنترل شده است ولی اون روزا تا اردیبهشت چقدر اذیت شد طفلک و چقدر ما درگیر بودیم.
برادرم هم همون روزها به بیماری ریوی شدیدی مبتلا شد که تو بیمارستان بستری شد. و چقدر پدرم سر این موضوع ناراحت شد که نمی تونست بره بیمارستان پیش برادرم. بعدها فهمیدم دختر خواهر و دختر برادرم هم به شدت سرما خوردند.
اینها گذشت تا حدودا 10 اردیبهشت 97.
|
|