|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
گفتم که اون روزا ما به شدت درگیر بیماری همسرم بودیم که تقریبا توان حرکتش رو به خاطر درد از دست داده بود. با مسکن یکی دو ساعت دردش کم می شد و بعد دوباره از درد و ورم مفاصل آه و ناله اش بلند می شد. گاهی شبا چند بار مجبور می شدم کیسه آب گرم یا حوله گرم بذارم روی مفاصلش و شروع کنم به ماساژ مفاصلش. خودم گاهی تا صبح چشم به هم نمیذاشتم ولی باید هم به کارای خونه و بچه هام رسیدگی می کردم و هم سرکار می رفتم و بعدازظهرها هم از این دکتر به اون دکتر از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه میرفتم . روحا و جسما خیلی به هم ریخته بودم.
تقریبا ماههای اخری که سایه پدرم هنوز بالای سرمون بود، بابا خیلی کم با تلفن حرف می زدن. ما بیشتر با مامانم حرف می زدیم و به اصرار ما بابا هم چند کلمه ای در حد سلام و احوالپرسی صحبت می کردن.
بعدا فهمیدم که اون روزا مامانم اینا مراعات درگیری های منو می کردن و در مورد اون روزی که حال بابا کمی بد شد و بردنش بیمارستان به من حرفی نمی زدن.
10 اردیبهشت 97 ساعت 9شب روی کاناپه نشسته بودم و کتاب می خوندم. همسر رو هم با تجویز مسکن آورده بودیم توی هال کنار ما بشینن. مامانم زنگ زدند. با من کمی صحبت کردند بعد با همسر حال و احوال کردند. دیدم همسر با مکث جواب میدن و پاسخ بله و نه میدن.
گوشی رو قطع کردن. ده دقیقه بعد ناگهان گفت فروغ این هفته چهارشنبه تعطیله نمی خواهی بری به مامان و بابات سر بزنی؟
گفتم هنوز یه ماه نشده که اومدم. چطوری تو رو تنها بذارم؟ گفت نگران نباش. با دخترجان برو، پسر از من مواظبت می کنه. بازم دوزاریم نیفتاد. گفتم نه حالت بهتر بشه بعد میرم.
گفت ای بابا، مامانت گفت بهت نگما. ولی میگم. ظاهرا شنبه حال بابات بد شده بردن اورژانس بیمارستان. فشارش کمی بالا بوده ولی بستری نکردن بابا رو. برو بهش سر بزن.
حالا دخترجان خوش خنده هم سه شنبه یازدهم اردیبهشت امتحان داشت هم شنبه بعدش 15 اردیبهشت. گفتم فکرامو بکنم. هیچی دیگه برای سه شنبه ساعت 12 شب بلیط اتوبوس گرفتم . با دخترم رفتیم. فرداش روز معلم بود. وقتی رسیدم جا خوردم از حال بابا. انگار 50 درصد نسبت به یک ماه قبل ضعیف تر و نحیف تر شده بود .داروهاشو کنترل کردم. معاینه کردم. چیز خاصی نبود. نه تو قلب و ریه اش و نه تو وضعیت عادیش. راه می رفت اما خسته و ضعیف به نظر می رسید. بیشتر دوست داشت استراحت کنه.کم اشتهاتر شده بود که البته از چندماه قبل پودرای مکمل غذایی براشون شروع کرده بودیم.
چند ماهی بود که یه آقایی برای کمک به بابا برای حمام کردن، رفتن به سرویس بهداشتی و راه بردن و ... میومد خونه که کمک حال مامان هم باشه. البته مامان راضی نبود. می گفت میره رو تراس سیگار میکشه و بوش تو خونه می پیچه. زیاد حرف می زنه. من با روسری و لباس پوشیده برام سخته و...
بابا هم خیلی ازش راضی نبود. اون دو روز رو درگیر بودیم برای مصاحبه با آقایونی که از شرکت میفرستادن برای مراقبت از بابا. یکیو پسندیدم تا از شنبه 15 اردیبهشت بیاد. گفتیم که لازم نیست مدام پیش بابا باشه. اون آقا ماشین داشت. گفتیم چه ساعتایی بیاد و بره تا مامانم هم احساس ناراحتی نکنه. قرار شده بود حقوقشو کامل بدیم. یعنی بابا اینا خودشون بدن.
یادمه اون روز یه سینما هم رفتیم. فکر می کنم به وقت شام حاتمی کیا بود. عمویی که تنها عضو باقیمانده خانواده بابا بود با پسرش اومد دیدن بابا. (آذر ماه همون سال ایشون هم فوت کردند)
پنجشنبه شب 13 اردیبهشت ساعت 12 شب بلیط اتوبوس گرفتم که برگردم. هم به زندگیم برسم و هم دخترجان وقت برای خوندن درسش داشته باشه. قرار بود برادرم ساعت 11 و نیم شب بیاد دنبالمون ما رو ببره ترمینال.
ساعت 10 شب تاریخ 13 اردیبهشت 97 بابا رفتن که بخوابن. روبوسی کردم باهاش. برق هالو خاموش کردم. یه ربع بعد رفتم سر بزنم به بابا دیدم هنوز نشسته روی تخت. گفتم چی شده باباجان؟ گفت چجوری میری؟ گفتم داداش میاد دنبالم. گفت باشه. یه ربع دیگه رفتم دیدم هنوز دراز نکشیده. گفتم چی میخوای بابا جان؟ گفت دخترجانتو بیار من دوباره باهاش خداحافظی کنم. دخترکو صدا کردم اومد دست انداخت گردن بابا و خداحافظی مجدد. انگار خیال بابا راحت شد که دراز کشید روی تخت.
بعد که به رفتارای اون شب بابا دقت کردم دیدم انگار میدونست که آخرین خداحافظیشونه با من و دخترم. همسر و پسرم هم که آخرین بار روز 11 فروردین ساعت 8 شب با بابا خداحافظی کرده بودن همین احساسو داشتن.
|
|