|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
روز شنبه 15 اردیبهشت 97 رفته بودم بازدید به یکی از شهرستانهای اطراف تهران. همیشه حدود ساعت 11 زنگ میزدم با مامانم صحبت می کردم. اون روز شد ساعت 12 که زنگ بزنم.
تلفن خونه رو جواب نداد مامان. گفتم حتما دستش بنده. ده دقیقه بعد زنگ زدم. دیدم بازم جواب نداد. اضطراب گرفته بودم. به موبایلش زنگ زدم. جواب داد. گفتم پرستار اومده پیش بابا؟ شما که تنها نمیذاشتی بابا رو.گفت اومدم بانک. یه دفعه صدایی تو تلفن پیچید که پیج می کردن دکتری رو به اورژانس. گفتم مامان چی شده؟ بیمارستانید؟ گفت آره نترسی ها. بابات یه ذره حالش بد بود آوردیمش بیمارستان. نگران نباش. اما من نگران بودم. به گریه و دلشوره افتادم. همکارا دورم جمع شدن. تا برگشتیم تهران.
بعدا فهمیدم صبح اون روز مثل همیشه مامان بعد از چیدن میز صبحونه رفته بابا رو صدا کنه برای دست و رو شستن و صبحانه، بابا خیلی ضعیف جواب مامانو داده و گفته حالم خوب نیست. مامان گفته بچه ها رو صدا کنم ببریمت بیمارستان. آهسته جواب داده که بله. 7 صبح خواهر و برادرم رفتن اونجا، آمبولانس گرفتن. بردن اورژانس بیمارستان. تا ساعت 2 بعدازظهرکه کارای اولیه رو انجام دادن و سی تی مغز و عکس و آزمایش هم جواب صحبتا رو میداده و بعد رفتن تو کما.
و بستری شدن بخش آی سی یو. من اون روز رو موندم تهران که همسر رو ببریم برای ویزیت و داروها رو بگیریم. کارای خونه رو مدیریت کنم. کارای اداره رو بچینم. مادرهمسرم که دیگه در قید حیات نبودند که حمایت ایشونو داشته باشم برای سپردن کارها.
صبح فرداش رفتم ولایت. تا آخر هفته بودم. متاسفانه علی رغم امیدواری خونواده ام برای برگشت بابا به حتی وضعیت هشیاری و بستری بودن روی تخت در منزل، دیدم سطح هشیاری بابا خیلی پایینه. خونریزی مغزی کرده بودن. اینتوبه بود و به اطراف واکنش نشون نمی داد.
کارم شده بود رفت و آمد بین تهران و ولایت. با اتوبوس شبانه برم و شبانه برگردم. هرشب قبل از برگشتن به تهران، میرفتم بالای سر بابا، باهاشون حرف می زدم . گریه می کردم. می سپردمش به خدا و می اومدم تهران.
تا 31 اردیبهشت 97.
|
|