|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چند روز آخر پسرم ولایت بود برای اینکه تنها نمونه مامانم. و چقدر بعدها اظهار ناراحتی می کرد که چرا پدرجونو تو اون حالت کوما با ضریب هشیاری 3 دیدم. میخواستم از پدرجون همون قیافه همیشگیش یادم باشه.
اون روز قرار بود یه مشورت داشته باشند پزشکان بیمارستان که آیا لوله گذاری از راه نای داشته باشند برای بابا یا نه؟ یکی از اونها هم دوره دانشگاهیم بود.
روز 31 اردیبهشت 97 که دوشنبه بود، قرار بود همسرم که حالش کمی بهتر شده بود راه بیفته بره شمال. آخر هفته هم پسرم برگرده و من برم . دخترم امتحاناتش شروع شده بود.
همسر صبح بیدار شد گفت که تا صبح درد داشته نخوابیده و نمیره. من هم اومدم سرکار. یادمه یه جلسه خیلی مهم داشتیم. ساعت 8 صبح موبایلم زنگ خورد. شماره منزلمون افتاد. برداشتم.
صدای همسرم گرفته بود که ربطش دادم به خوب نخوابیدن.
پرسید رسیدی اداره؟ گفتم بله خیلی وقته. گفت برگرد بیا خونه!!!!! نفهمیدم چی میگه. انگار مغزم روی همه گیرنده های محیط قفل بود. گفتم چرا؟
گفت: زنگ زدند گفتند بابا صبح زود فوت کرده. بیا راه بیفتیم بریم. واکنش من با وجود اینکه منتظرش بودیم فقط گریه بود. گریه گریه گریه.
راه افتادم سمت خونه. دوباره باید مسائل خونه خودمون تو تهرانو مدیریت می کردم. برنامه ریزی می کردم برای دخترم که فرداش امتحان ریاضی داشت.
(برنامه های مراسم رو هفته قبل برنامه ریزی کرده بودیم. به سختی به مامان و خواهرم قبولونده بودم که بابا دیگه برنمیگرده خونه. باید آمادگی داشته باشیم. یکیو آوردیم از بالا تا پایین خونه رو تمیز کرد. یخچال و فریزرو پر کردیم. ظرفا رو آماده کردیم. فیش خونه ابدی بابا و شناسنامه و کارت ملیشو دم دست گذاشتیم. ساک لباس آخرتش رو دم دست گذاشتیم. کارها رو تو سه برگ نوشتم و گذاشتم تو کشوی میز توالت مامان. اون روزا دخترعمه هام، دختر عموهام، همسر پسرعموهام همه کمک کردند.)
من و همسر راه افتادیم سمت ولایت. راهی که تموم نمی شد. زنگ زنگ زنگ . چقدر زنگ زدند همه؟ چه می گفتند؟ چه جواب میدادم؟ هم یادم هست. هم یادم نیست. ظهر رسیدیم. از سر کوچه که پیچیدیم انگار بقیه اش فیلم بود. تو خیابون بابا اینا قیامت بود. تمام دیوار دو طرف خیابون پر بود از بنر سیاه. تو خونه پر از مهمون. با پاهای لرزون از پله ها رفتم بالا. هیچیو نمی دیدم جز مامان. تو اون چند ساعت، مامانم رو برده بودن و یه مامان دیگه اومد جاش. اشکش قطع نمی شد. تا شب نالید. تا صبح فرداش نالید. خاکسپاری بابا روز اول خرداد انجام شد. صبحش همه ما آرام بخش خوردیم و رفتیم مراسم خاکسپاری. چقدر آدم!!!چند نفر برای بابا نماز خوندند؟ فکر کنم حدود 200 نفری بودند. پسرم و همسرم مواظبم بودند و همه ما مواظب مامان. روز خاکسپاری کمتر گریه کردم. همش صلوات میفرستادم. اینقدر کارا به سرعت انجام شد و برگشتیم خونه که برای همه عجیب بود. مراسم سومش که تو بزرگترین مسجد شهر بود باعث شده بود چند تا خیابون بسته بشه. تا یک هفته از 8 صبح خونه پر می شد از اهالی شهر خودمون و شهرهای دیگه. از همکارای بابا، شاگردای بابا، فامیل، همسایه، دوست و آشنا. چقدر همه از بابا خاطره داشتند خاطراتی که ما توش جایی نداشتیم. چقدر بابا کارای خوبی کرده بود که اونایی که ماها خبر داشتیم نصفش رو هم شامل نمی شد.تو مراسم سومین روز درگذشتش ما حتی یک قطره هم اشک نتونستیم بریزیم. با وجود بزرگ بودن مسجد، جا برای نشستن نبود. اکثرا سرپا بودند یا با صف از یه طرف می اومدن تسلیت می گفتند و میرفتند. خوش به حال ما. خوش به سعادت ما که تونسته بودیم کنار همچین پدری زندگی کنیم. هنوز هم داریم از نعمت فرزند چنین پدری بودن بهره می بریم.
جاش خیلی خالیه. امروز چهارمین سالیه که نداریمش. به یادش کارای خیر زیادی کردیم.بابا از ریخت و پاش فرمایشی خوشش نمی اومد. دوست داشت کار خیر واقعا خیریتی توش باشه. ما هم نصیحتاشو به گوش جان شنیدیم و عمل می کنیم.
روحت شاد پدر خوب من. بهشت برین جایگاهت باد.
|
|