حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

یکی دو روز قبل از سفر به مح.لات به خاطر گرما نرفتم پیاده روی عصرگاهی.

بعدش هم که رفتم ولایت.

بعدش هم که به خاطر گرما نرفتم و ...

تیرماه عروسی دعوتیم. عروسی دختر دوست چندین ساله ام. نمیشه که نریم. عروس برای یه فرصت مطالعاتی دو سال قبل رفت بلاد کفر.

البته اون بهونه بود. با یه آقای ایرانی از قبل آشنا شده بود که دوستم همه تلاشش رو کرد که دخترشو با هدف آشنایی بیشتر بفرسته اونور. خلاصه تو دوران کرونا عقد کردند همونجا. با حضور 4 تا مهمون. بعد هم رفت سر خونه و زندگیش و بعدش هم حامله شد. 15 اسفند دخترش دنیا اومد.دوستم هیچ جوره نتونست ویزای بلاد کفر رو بگیره. حالا دخترش و دامادش و نوه خوشگلش میان. اینجا یه عروسی کامل با حضور بچه جان می گیرند. همون موقع میام میگم چه خبر بود.

حالا این چه ربطی به پیاده روی داشت؟ داشت دیگه. چون پیاده روی بدن رو رو فرم نگه میداره و نمیذاره افزایش وزن پیدا کنیم. ما هم کمی تا قسمتی افزایش وزن پیدا کرده بودیم و باید برای نیمه های تیر آماده باشیم برای عروسی.

دیروز ساعت 3 رسیدم خونه. کمی استراحت کردم. بعد مایه کتلت آماده کردم. بعدش یه ربع به 6 بود که ده برو که رفتی. آقاجان گرم بود گرم. نتونستم یک ساعت کامل راه برم. ولی تو پارک چه چیزایی دیدم.اون آقاهه که به نظر بی خانمان می اومد و از فروردین ماه تو پارک اتراق کرده بود، هنوز هم بودش. یه اقای تقریبا سی ساله تر و تمیز. وقتی حرف میزنه لهجه ای هم نداره. لباساش هم تمیزه. فکر می کنم با نگهبان هماهنگ کرده همونجا حموم کنه و رخت و لباساشو می شوره.

اون دختر نوجوونی که پیرسینگ داشت به بینیش، موهای بلند قهوه ای روشن و تی شرت و شلوار زاب دار می پوشید و از لابه لای زاب شلوارش تتوی روی رونش پیدا بود، اونی که هر روز تنها می اومد پارک، و با سه چهارتا پسر نوجوون می نشست و حرف میزد اونم نبود.

دو تا دختر نشسته بودند روی چمنا و گیتار تمرین می کردند.

دو دختر جوون و دو آقای جوون روی چمنا جلوی چشم همه دراز کشیده بودند و چیزی می کشیدند، بوش بوی سیگار معمولی نبود. تو هپروت بودن انگار.

اینا رو دیدیم، گرممان هم شد، خیس عرق شدیم، برگشتنی نون بربری تازه گرفتیم اومدیم کتلت خوشمزه ای درست کردیم و با نان بربری همگی نوشجان کردند ایضا خودمان. فکر کنیم زحمات پیاده روی بر باد رفت.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 7:40  توسط فروغ دانا  | 
  بالا