حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

شنبه یعنی شب عید قربان عروسی دختر دوست هم دانشگاهیم دعوت بودیم. یه باغ اطراف تهران.

این دوستم وقتی دخترش 4 ساله بود از همسرش جدا شده بود. اون و همسر سابقش زمان ازدواجشون در سال 71 به معنای واقعی کلمه، دو سر یک طیف بودند. هیچ رقمه برای ازدواج به هم نمی خوردن. دیر متوجه شدن و جدا شدن. هیچ کدوم هم ازدواج نکردن. طفلک دخترشون هم تا چند سال اول اذیت شد. ولی بالاخره به یک ثباتی رسید زندگیشون. تو جشن عروسی پدر عروس با کل خانواده درجه یکش حضور داشتن.

عروس دکترا داره و دو سال قبل رفت یکی از ایالت های آم.ری.کا.

قبل رفتن تو ایران با یه آقای ایرانی که ایشون هم دکترا دارند و مقیم آمریکا هستند تو یه سمیناری آشنا شده بود و بعدبه قصد ازدواج رفت. رفتنش به کرونا خورد و همونجا عقد خیلی خصوصی بدون حضور والدین کردند. بچه شون هم اسفند دنیا اومد.یک هفته قبل از عروسی برگشتن ایران و یک جشن مفصل با همه مخلفاتش گرفتند.

خوب بود خیلی خوش گذشت. تعداد مهمونا فکر کنم حدود 150 نفر بودن. کوچولوشون تا می اومد تو جمع گریه رو سر میداد. طفلک خواهر دوستم یعنی خاله عروس مسوول نگهداری از نی نی تو اتاق مدیریت شده بود.

البته به نظرم خیلی خرج کرده بودند. این دوره و زمونه اصلا نیازی نیست این مدل خرجا.

من هم یه سری از هم کلاسی های دوران دانشگاه رو هم پس از 30 سال رویت کردم. بعضی هاشون آقا و خانم هر دو هم کلاسی یا یه سال بالاتر ما بودند. آقایونو به جز یه نفر اصلا نشناختم. یا موهاشون ریخته بود یا خیلی سفید شده بود. ولی خانم ها از قبل خوشگل تر هم شده بودند. فکر کنید دقیقا ماها اون موقع لباسای دهه شصتی رو تو دانشگاه می پوشیدیم.

دلم عروسی آقای پسر رو میخواد ولی زیر بار نمیره. سه تا از دوستام دخترای مقبولی داشتند. یکیشون برای تعطیلات از آمریکا اومده بود یکی شون از کانادا.یکیشون هم تو ایرانه و دندانپزشکه. افسوس که پسرجان افتخار حضور در عروسی رو نداده بودند.

دلم مراسم خوشی و شادی میخواد پشت سر هم.

پی نوشت: ویروس منحوس دوباره شروع کرده. این بار با علایم گوارشی و تنفسی.

واکسناتونو بزنید. ماسک فراموش نشه.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱ساعت 7:24  توسط فروغ دانا  | 
  بالا