|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیشب خیلی بد خوابیدم. بد به خواب رفتم. چندبار هم از خواب بیدار شدم.
ساعت یک ربع به 5 هم بیدارباش کامل. نماز خوندم. چایی دم کردم. یک ربع به 6 هم ماشین اومد دنبالم.
علت بیخوابی و بدخوابی؟ مثل همیشه اثرات فعالیت های روزانه است. اثرات جدال های درونی برای سکوت در مقابل بی نظمی ها و بی بر نامگی هایی که وجود داره تو خونواده 4 نفره و گاهی به جدال لفظی خارجی می رسه. الان بچه ها هم بزرگ شدن. صاحب رای و ایده هستند. انرژی من خیلی گرفته میشه برای بحث باهاشون و متاسفانه چون من تو نظم و ترتیب تو کارها و تمیزی و مرتب بودن خونه از پدرشون سخت گیرترم میرن تو جبهه پدرشون و من احساس می کنم که تنها موندم.
من از خواب صبحگاهی که طولانی بشه بدم میاد. صبح های تعطیلی تا 9 تحمل می کنم ولی بعد از اون رو نه. میز جمع نشده صبحونه اعصابمو به هم میریزه. کتری و قوری چایی که روی شعله کم هنوز روشنه منو اذیت می کنه. همسر زودتر بیدار میشه با اون مشکلی ندارم. بچه ها صبح های تعطیلی رو میخوان توی تخت بگذرونن. و من نمی دونم اکثریت نسل جدید چرا اینجوری هستند؟
دیروز پدرشوهر ناهار میخواستن بیان پیش ما. من در حال رتق و فتق امور بودم. یه غر کوچولو زدم که چرا همه روزای تعطیل من باید اینجوری بگذره؟ به جمع و جور و به پخت و پز..؟ دیدم انگار دارم محکوم می شم.
چشمشون بریز و بپاش دور و برشونو نمی بینه.
میگن لازم نیست میز صبحونه بمونه تا ما بیدار بشیم. جمعش کنید.
از همونجا بحث شروع شد. مدام خودمو کنترل کردم که روز عید جو خونه متشنج نشه. اما دیدم این کارای من شده وظیفه. و به راحتی میگن که تو همه خونه ها همین طوره. مامان خونه است که همه اینکارا رو میکنه و بچه ها تا لنگ ظهر میخوابن. !!!!
بعدازظهر دخترم با دوستاش رفت باغ- کتاب
پسرم هم با دوستاش رفت یه جایی فکر کنم یه کافی شاپ روباز.
منم رفتم تو خودم. عصر هم که بچه ها رفتن به همسر گفتم بریم یه جایی. بریم پارک قدم بزنیم. اول گفت نه بعدش که دید انگار حالم خوش نیست اومد نشست کنارم و گفت بریم بیرون.
دیگه با اون وضع خیابونا گفتم نه لازم نیست.
شب با ناراحتی خوابیدم و شد اون مدل خوابیدن.
این اواخر خوابهای من در هم و بر همه. اکثرا خواب می بینم که گم شدم، جایی هستم که نا آشناست برام. یا به امتحان دیر میرسم. یا جواب سوال ها رو نمیدونم.
فکر کردم مربوطه به بیماری مامانم میشه.
ولی با یه روانشناس که صحبت کردم گفتش شما خودتونو دارید تو زمان بیداری سرکوب می کنید و این فشار روانی شب ها با خوابهای این مدلی خودشو نشون میده.
خیلی فکر کردم به این موضوع. من با برنامه هستم. به نظم و ترتیب اهمیت میدم. اصولا از کارهای یهوئی خوشم نمیاد ولی اگه گاهی باشه باهاش خودمو وفق میدم و حتی لذت هم می برم. دوست دارم برای همه چیز از قبل فکر کنم. از اینکه کم و کسری تو خونه باشه اذیت میشم. وسواس ندارم ولی تمیزی و مرتب بودن بهم آرامش میده.
الان هم نمی تونم خودمو تغییر بدم بقیه هم که رفتارای خودشونو درست می دونن. پس چاره چیه؟
خودم کردم که .....
ا
|
|