حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

این پست مخاطب خاص داره. خودش میدونه.

سال 1400 وقتی اولین پستمو، بعد از چند سال، خیلی ناگهانی نوشتم، اصلا دلیلشو نفهمیدم. حتی نفهمیدم سال 90 چرا یهوئی وبلاگ نوشتنو شروع کردم.

البته بیشترش به خاطر دل خودم بود. بعدش هم دوست داشتم یه جای مخفی داشته باشم برای نوشتن افکارم، وقایع محل کار و خونواده ، حرفایی که نمیشه به همه گفت و.....

الان گاهی به همون نوشته ها مراجعه می کنم و بعضی چیزا یادم میاد.

ولی دو روزه که فهمیدم.

فهمیدم که این وبلاگ خودش یه راهیه برای کمک خواستن و کمک رسوندن به همدیگه.

یه راهیه برای افزایش اطلاعات. البته اگه درست باشن اطلاعات.

یه راهیه که با یکی صحبت کنی که اصلا نمی دونی کجاست؟ چه شکلیه؟ یعنی اصلا هیچ تصور ذهنی ازش نداشته باشی ولی به شدت باهاش همدردی کنی.

طوری که وقتی داری عصر روز قبل گوشت و مرغ بسته بندی می کنی، به شدت به فکرش باشی.

این که چقدر جسمش  داره درد می کشه. این که روحش چقدر زخمی شده از اطرافیانی مثل ما، از جامعه ای که بین سنتی بودن و مدرنیته سرگردونه.

حالا فهمیدم که همیشه خدا کنار مونه.

مخاطب خاص: دیشب شام درست نکردم. همون ماکارونی شب قبلو خوردیم.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد ۱۴۰۱ساعت 6:37  توسط فروغ دانا  | 
  بالا