|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. باورتون نمی شه. پریروز صبح تو آسانسور اداره تک و تنها گیر کردم. ساعت هفت و نیم صبح بود. دو سه تا ساک اسباب بازی بچه ها دستم بود . یه طبقه که اومد بالا بین یک و دو گیر کرد. آقا ما رو می بینی؟ سکته کردیم. بلافاصله زنگ زدم نگهبانی . یکی دو دقیقه بعد اومد در آسانسورو باز کرد. می گه خانم دانا بفرمایید بیرون. می گم چطوری ؟ فاصله ای که باید خم می شدم و می پریدم زیاد بود. طفلک همین طور واستاده بود و نگاه می کرد. یکی دو تا خدمه آقا هم همین طور. آخرش گفت ساکاتون رو بدین من . با چه وضع فجیعی از آسانسور پریدم بیرون. بعدش به مسوول امور عمومی زنگ زدم. اونم پیاز داغشو زیاد کرد و به مسوول امور مالی گفت اون قدر پول به ما ندادید که آسانسورو تعمیر کنیم تا خانم دانا تو آسانسور گیر کرد . بلافاصله اون قطعه رو خریدند و آسانسور راه افتاد . به نظرم کار خدا بود تا تعمیر بشه.
2. روز یکشنبه برای ناهار با دوستان دبیرستانیم رفتیم رستوران حاتم سر ظفر. دو ساعتی با هم بودیم. من اون روز یه طرح ترافیک یه روزه خریده بودم تا بتونم ماشین ببرم. از اداره ظهر راه افتادم و رفتم سر راه S-دوستم - رو برداشتم و با هم رفتیم. برف هم شروع به باریدن کرد. حالا من با اون رانندگی که چند ماهه شروع شده و ترافیک و برف و... ولی از عهده اش بر اومدم. برگشتن هم آوردمش زیر پل کریم خان پیاده اش کردم. چون ساعت کار اون تا 5 بعد از ظهر بود ولی خودم رفتم خونه.
3. دیروز از روی یه پل عابر رد می شدم تا برم شرکت خوش تیپ. یه خانم مسن با چادر مشکی ایستاده بود. دستشو دراز کرده بود و مشغول گدایی. صورتشو هم کیپ نگرفته بود. وقتی رد شدم دیدم نه لباسش مندرسه و نه چادرش کهنه. تازه ابروهاشو هم تتوکرده بود. همین طور زل می زد تو صورت عابرا. وقتی با خوش تیپ برمی گشتیم خونه بهش گفتم که یه همچین موضوعی رو دیدم. یکمی باهم در این مورد صحبت هم کردیم. عقیده خوش تیپ این بود که یواش یواش این موردا رو بیشتر می بینیم. ولی نمی دونم چرا من یاد یه مشاوری افتادم که قبلا با زنای آسیب پذیر مشاوره می کرد.( همون زنای خیا.بو. نی.) اون می گفت وقتی این خانم ها پیر می شن رو میارن به گدایی. چون دیگه خریداری ندارن.
4. روز پنجشنبه بیشتر فهمیدم که علاقه خوش تیپ به برد تیم قرمز وصف ناپذیره. وقتی فوتبال شروع شد مدتی کنارش نشستم. آبی ها که دو تا گل زدن . براش چایی آوردم و میوه پوست کندم. بعد دیدم یواش یواش داره بد و بیراه های فامیلی می گه. به خوش خنده گفتم دخترم بریم تو اتاقت به تکلیفات برس. من هم کتاب می خونم. یه دفعه صدای فریادخوش تیپو شنیدم . قرمزی ها گل اولشونو زده بود. اومدم بیرون رو کاناپه کنارش نشستم. خوش خنده هم رو پای هر دوی ما دراز کشید و داشت با موبایلش بازی می کرد. گل دوم. بعدش هم گل سومو که زدن خوش تیپ یه دفعه فریاد زنان بلند شد و اگه من حواسم نبود و خوش خنده رو از کمرش نگرفته بودم با سر می خورد زمین. بعدش خوش تیپ نشست و گفت آی قلبم. اصلا هم متوجه افتادن خوش خنده نشده بود.
5. اما یه چیز بامزه بگم از مادر بزرگ خوش تیپ. حاج خانوم ما که بهش می گیم عزیز نسبت به پیر زنای هم دوره خودش خیلی روشن فکر و با فرهنگه. یکی دو هفته قبل به من زنگ زد و گفت تو نافم یا کنار نافم یه بر آمدگی هست . چون گوشاشون سنگینه هر چیزی که می پرسیدم یه چیز دیگه جواب میداد. آخرش مثل این که چند روز قبل با مستاجرشون رفته درمانگاه نزدیک خونه که فشارشو بگیره اون ضایعه رو به خانوم دکتر اونجا هم نشون میده. بعد به من تلفنی گفت که فروغ جون اون دکتره نافمو جراحی کرد پرسیدم یعنی آمپول بی حسی زد؟گفت نه فقط به اون خانم پرستاره گفت بتهوون رو بده به من!!!!!!!فهمیدم که منظورش بتادینه. بعدش هم پانسمانش کرد و ..... دیروز که با عزیز حرف می زدم گفتش سه هزار تومن دادم یه صابون خریدم ولی دیروز با یه بار حموم تموم شد. گفتم چی؟ مگه اونو به تمام پوستتون زدین؟ گفت آره دیگه صابون مال حموم کردنه. گفتم عزیز! اون مال دور نافتونه. خلاصه هم خودش خنده اش گرفته بود هم من مرده بودم از خنده. به خوش تیپ می گم مامان بزرگ با فرهنگت که حرف دکترا رو این جوری بفهمه دیگه ببین اون مریضای پیر تو روستا ها چه بلایی سر پزشکاشون میارن.
6. چند روز قبل داشتم کتابخونه رو مرتب می کردم. سه تا کتاب با قطر کم پیدا کردم که مدتی بود دنبالشون می گشتم. کتاب های سری " نیمه پنهان ماه" . زندگینامه شهدای جنگ هست از زبان همسرانشون. این سه تا کتابو چند سال قبل از رییس ادره مون که خودش جانباز شیماییه هدیه گرفته بودم. سه تا کتاب من در مورد شهید زین الدین، شهید همت و شهید بابایی بود. گفته بودم که اصلا من آدم سیا.سی نیستم. تو هیچ موردی هم طرفدار هیچ کس خاصی نیستم. تو فامیلمون شهید و آزاده و جانباز هم نداریم. ما نسلی هستیم که می تونیم تاریخ سیا.سی چند سال ایرانو از حفظ بگیم. من همیشه به شهدا، جانبازا ، اسرا و به خصوص به خونواده هاشون احترام گذاشتم. جوونایی که از همه علایقشون ، تحصیلاتشون، زن و بچه شون گذشتند و رفتند یا موندند و هنوز که هنوزه دارن زجر می کشن واقعا قابل قیاس با آدمای دیگه نیستند. این سه تا کتابو برای بار چندم بود که می خوندم. نوشته هاش واقعیه.نشون میده که شهدا آدمای معمولی بودن مثل همه ما. زندگیشون هم معمولی بود. ولی رفتشون دیگه معمولی نبود. وظیفه سنگینی که شهدا رو دوش همسراشون گذاشتن خیلی سنگینه. خواهش می کنم بدون قضاوت فقط کتابا رو بگیرید و بخونید. من هم باید دنبال بقیه سری این کتابا باشم. مدتیه که از هر بزرگراهی میگذرم که اسم یه شهید دوران جنگو داره فاتحه ای نثار روح اون شهدا می کنم. خدا رحمتشان کند.
پی نوشت 1: بچه های من امروز از ساعت پنج و نیم صبح بیدار بودن. نشستن و با باباشون پاور چین و بفرمایید شامو دیدن . خداییش عجیب و غریبن.
پی نوشت 2: سردی هوای این روزا مثل دی ماه 86 شده. اون سال که برف سنگینی اومده بود و آب تو لوله ها یخ زده بود. بالاخره من موفق شدم به قد بلند و خوش خنده بفهونم که شلوار بلند و بلوز بافتنی و جوراب برای این روزای سرده.
|
|