|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
از این هفته قرار بود پنجشنبه ها از ۶ صبح تا ۶ و ۷ شب هر دفعه بریم یه شهرستانی و گزارش و بازدید و ....🤨
بعد سه شنبه هر هفته معلوم بشه کدوممون گزارش بدیم تو کدوم شهرستان🧐
یه جورایی مثل کنکور میشه
سه شنبه تو گروه معلوم شد که این پنجشنبه یعنی امروز لغو شده، فکر کنم به خاطر فوت اون همکارمون بود. خدا رحمتش کنه
منم سریع یه مرخصی برای چهارشنبه نوشتم
ساعت ۳ خونه بودم. ساکم هم که همیشه آماده است از یه سال و نیم قبل تا حالا به خاطر مامانم و وضعیتش
تا رسیدم خونه دیدم دختر جان هم وسایلشو جمع کرده.
آقای همسر فرمودند چرا همین الان حرکت نمی کنی؟ جاده خلوته و یه شب بیشتر پیش مامانت هستی
و این چنین شد که ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه حرکت کردم. جاده عالی بود خلوت و هوای خوب.
از یه جایی دیگه کولر خاموش و پنجره ها پایین.نم نم بارون هم که شروع شده بود.
تو راه ساعتی که میدونستم بچه ها پیش مامان هستند زنگ زدم و گفتم من نیمه راه هستم و شام اونجام
۸ شب رسیدم و خیلی هم خوب بود
مامان وضعیتش همون طوره ، فشارشو گرفتم خوبه. اشتهاش کمی بهتر شده
کل غذای روزش شاید یه بشقاب هم نمیشه ولی خب فعالیت زیادی هم نداره.
حال روحیش ای بدک نیست. به خاطر بابا گریه می کنه.دیروز می گفت چه شوهری بود . چقدر من کنارش خوشبخت بودم.
البته با تجویز پزشک متخصص یه سری دارو با دوز کم میخوره.
به خاطر ما دو سه بار از تخت میاد پایین و چند قدم راه میره و بقبه شو با ویلچر تا آشپزخونه میاد و عصرونه یا ناهارشو با ما میخوره.
خیلی باهاش حرف زدم. گفتم ببرمت با ویلچر همین دور و بر هوا به کله ات بخوره. گفت نه که نه
با ماشین هم گفت نه.
امروز پرستار اصلیش،میره مرخصی اون یکی میاد. خواهرم و دخترش هم اینجان ناهار.
فردا صبح زود راه می افتم.
پی نوشت: موقع اومدن برای اولین بار به خاطر سرعت جریمه شدم🤭. از تونل در اومدم راه باز بود و جاده دراز به سرعت توجه نکردم فکر کردم ۱۱۰ خوبه دیگه
دیدم یه آقا پلیسه اون کفگیر تو دستشو هی تکون میده. نگو با منه.پیاده شدم.
حالا شالمو باد داشت میبرد. گفتم مگه سرعتم چند بود؟ گفت ۱۱۱.گفتم چند باید باشه؟ گفت ۹۵.
دید نصف شالمو باد برده گفت بفرمایید داخل ماشین. دیگه ۶۳ تومن جریمه شدیم و سریع اومدیم.
|
|