حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلااام

به حدی سرم شلوغه که خدا میدونه

کارای خودمون کم بود پنجشنبه ها هم اضافه شد

طوری که هفته گذشته پنجشنبه ساعت 7 صبح تا 5 بعد ازظهر ماموریت بودم. به همراه گروهی. 6 از خونه رفتم تا 6 بعد از ظهر.

همون پنجشنبه فهمیدم که عمه همسر اومده پیش پدرشوهرم بمونه . با وجود این که تموم کارهامو کرده بودم خرید خونه سه شنبه انجام شده بود، خونه چهارشنبه تمیز شده بود، برای ظهر پنجشنبه عدس پلو درست کرده بودم، تدارک قیمه لا پلویی و خورش کرفس هم انجام شده بود ولی واقعا حال مهمون داری نداشتم. ضمنا میخواستم صبح جمعه برم مانتو بخرم با دختر جان. مانتو فروشی نزدیک خونه پدرشوهرم بود.از همسر خواستم غذاهامونو ببریم خونه پدزش همونجا اونا رو ببینیم ما هم مانتو بخریم.

اولش گفته نه. ولی بعدش رفتیم. مانتو هم خریدیم(چقدر الکی گرون شده مانتوی ساده برای محل کار؟؟؟؟)

ناهار خوردیم. تا ساعت 6 و 7 خونه بودیم.

این هفته پنجشنبه هم اگه باشه که من دیگه خسته خسته میشم.

قرار بود یه سفر 4 روزه 4 تایی بریم یه طرفی. با این برنامه های من فعلا نمیشه.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت 7:3  توسط فروغ دانا  | 
  بالا