حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      سه شنبه  هفته قبل خوش خنده رو برای آزمایشات ماهانه اش بردم بیمارستان. همزمان یه نمونه خون هم گرفتم و بردم یه آزمایشگاه معتبر دیگه. نتیجه آزمایشات بیرون بهتر از بیمارستان بود. روز پنجشنبه برای ویزیت پزشک و درمان رفتیم بیمارستان قرار شد دستگاه های بیمارستان چک بشه. وضعیت این دفعه خوش خنده  بینابینی بود. باید این هفته مجددا تماس بگیرم تا ببینم چه کنیم؟ آزمایشات تکمیلی ؟ اسکن؟ باز هم نزدیک عید شد و استرس های من در مورد خوش خنده شروع شد.

2.      ماشین رو صبح پنجشنبه دم بیمارستان پارک کردم. مثل همیشه. البته فکر می کردم مثل همیشه. چون وقتی که برگشتم چهل هزار تومن جریمه شده بودم. ناراحت شدم. ولی ناراحتیم  یه لحظه هم طول نکشید. حواس پرتی این چیزا رو هم داره دیگه.

3.      اون روز که از بیمارستان برمی گشتم ازاول بزرگراه ترافیک شروع شده بود. کنار بزرگراه یه آقای روحانی خوش پوش و کیف به دست ایستاده بود. مثل رضا مارمولک تو فیلم مارمولک. خیلی خوش و خرم و خندان مسیر مستقیم رو به من نشون داد . منظورش این بود که سوارش کنم. هم من هم خوش خنده تعجب کردیم. مثل این که خیلی روشن فکر بودند. شب موضوع رو تو خونه تعریف کردم. قد بلند می گفت اینا با خانماشون هم همین طور رفتار می کنند؟ اصلا اجازه رانندگی به زناشون میدن؟ البته من با صحبت قدبلند کاملا موافق نیستم ولی کار اون آقای مشابه رضا مارمولک ، هم درست نبود.

4.      فیلم آقایوسف رو با خانواده دیدیم. به جز بازی عالی مهدی هاشمی داستان جذابی نداشت. به خصوص بعضی جاهاش چقدر اغراق کرده بود.

5.      عصرا فکر کنم حدود ساعت چهارو نیم از شیکه 2 یه برنامه مخصوص بچه ها پخش میشه به اسم" یه لقمه خنده". اولین بار دور هم نشسته بودیم  که اتفاقی این برنامه رو دیدیم .اون قدر بامزه است  که ترجیح میدیم هر روز ببینیم. به بچه دارا توصیه می کنم با بچه هاشون دیدن این مسابقه بامزه آشپزی بین کوچولوها رو از دست ندن.

6.      برای عروسی این هفته، کمد لباس قدبلندو ریختیم بیرون. همه شون اسپرت بودن درحد تی شرت و کفش کتونی . جمعه رفتیم پاتن جامه و از اونجا که فروش فوق العاده اش هم شروع شده کت تک و دو تا شلوار برداشتیم با قیمت مناسب. خیلی بهش میاد.

7.      برای خوش خنده دیروز رفتیم بهار. دو تا شلوار و یه بلوز و یه مانتوبرای عیدش  و یه دست لباس خونه ورداشتیم خدا تومن. چقدر همه چیز گرون شده. یه لباس مجلسی هم پسند کردیم که براش کوچیک بود . البته برای این عروسی لباس داره ولی بدم نمی اومد یه دونه دیگه هم بخرم.

8.      جمعه و شنبه کل ظرفای تو دو تا بوفه و ویترین آشپز خونه رو با کمک خوش تیپ و خوش خنده شستم و خشک کردم. اضافه ها رو جمع کردم که ببرم انباری. این هم یه کار دیگه از خونه تکونی عیدم که انجام شد.

9.      من و خوش تیپ این روزا کلی پاچه هم رو گرفتیم. هم سر لباس خریدن بچه ها،هم سر کارای تو خونه. فکر می کنم چون ما از بچگی همدیگه رو می شناسیم تو همون دوران موندیم. هنوز هم مثل اون موقع ها با هم دعوا می کنیم بعدش هم یادمون میره و آشتی می کنیم. اینم یه مدلشه. بچه ها هم به این کارامون می خندن.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:23  توسط فروغ دانا  | 
  بالا