|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
همیشه شب قبل از خواب با خودم چک می کنم که فردا چه ساعتی باید از خواب بیدار شوم و در 99 درصد موارد هم موفق هستم. با این وجود همیشه ذر روز های کاری هفته ،ساعت موبایلم رو پنج ونیم صبح و ساعت معمولی کنار تخت رو برای ساعت شش و ربع کوک می کنم. ساعت پنج و نیم بیدار می شم تا داروی خوش خنده رو که باید ناشتا بخوره بهش بدم و زیر کتری رو روشن می کنم. بعد دوباره دراز می کشم و ساعت شش و ربع پا می شم تا آماده بشیم برای خروج از خونه. اما امروز خواب موندم حالا بگید چرا؟
1. یادتونه که دیشب عروسی دعوت داشتیم. ماجرای علت خواب موندن من از دو روز قبل از عروسی شروع شد. طبق دعوت یکی دیگه از معاونت های وابسته به سازمان خودمون از دوشنبه غروب تا چهار شنبه عصر دعوت بودم به یکی از هتل های اطراف تهران که در ارتفاعات برف خیز قرار داره. نه برای تفریح ،برای شرکت در همایش. من هم بهشون گفتم که برام اتاق نگیرید. شاید نتونم بیام. ولی از اونا اصرار پشت اصرار بود. نگو من رو برای مراسم افتتاحیه و ایراد سخنرانی چند دقیقه ای نیاز داشتن. بالاخره رضایت دادم که صبح سه شنبه ساعت شش صبح یکی از ماشین های اداری بیاد دنبالم تا برم . پیش خودم هم فکر کردم تو راه وقت د ارم یه چرتی بزنم. دیروز صبح زود حرکت کردم. به وسطای راه پرپیچ و خم و برفی که رسیدم دیگه پشیمون شده بودم ولی چاره ای نبود. ساعت 8 رسیدم اونجا و دیدم دوستان خوش و خرم تو رستوران نشستن و صبحانه صرف می کنند. به اصرارشون رفتم رستوران . ولی بیش تر به خاطر این که راننده صبحانه بخوره. برنامه ساعت نه و نیم شروع شد. من هم یه سخنرانی کردم و موقع خروج از سالن صداو سیمای اون استان مجاور با من مصاحبه هم کردند و من برگشتم تهران.
2. ساعت یک رسیدم خونه. خوش تیپ و خوش خنده هم زمان بامن اومدن. قدبلند میزو چید و غذا ها رو گرم کرد . تا ناهار بخوریم ومن و خوش خنده دوش بگیریم و بریم آرایشگاه شد ساعت سه. ساعت پنج هم خونه بودیم. اصلا وقت استراحت نبود. خوش خنده رو وادار کردم تند و تند تکالیفش رو انجام بده . حتی تو آرایشگاه هم دو صفحه مشق نوشت. حالا جالب بود من و خوش خنده ساعت شش و نیم نماز خونده و آماده و مرتب نشستیم ولی دو فروند مردان منزل همچنان به دنبال کمر بند و جوراب و کفش همرنگ لباس می گشتند . چند باری هم نزدیک بود ترکش های خوش تیپ منو بگیره که چرا اون کمربند مشکی خاصی که ایشون در جستجوش هستند پیدا نیست ؟ دیگه داشت اون روی سگم بالا می اومد ولی ظاهر خونسرد و لبخند به لبم رو حفظ کرده بودم. آخرش هم راضی شد یکی دیگه از ده ها کمر بندش رو استفاده کنه. 7 شب از خونه رفتیم بیرون . 8 رسیدیم . ده و نیم هم خدا حافظی کردیم و تا پدر شوهر و مادر شوهرمو برسونیم خونه و بیاییم و آماده خوابیدن بشیم ساعت 12شد. صبح یه دفعه از خواب پریدم دیدم ساعت شش و هشت دقیقه است و موبایلم یا زنگ نزده یا من نشنیدم. بدو بدو کارارو انجام دادیم و من و خوش خنده از خونه زدیم بیرون ولی مردان خونه ما همچنان سنگر بستر رو حفظ کرده بودند.
3. شاید به نظر تون مسخره بیاد ولی من دو سه تا قانون از نظر روز و فصل عروسی و بچه دار شدن همیشه تو ذهنم داشتم که تا حالا در مورد خودم محقق شده. یکیش این که عروسی تو فصل نه خیلی گرم و نه خیلی سرد برگزار بشه. دیگه اون که حتما باید شب قبل از تعطیل باشه. در مورد تولد بچه ها هم قویا اعتقاد داشتم که باید تو شش ماهه اول سال دنیا بیان. در نتیجه از آدمایی که عروسیشونو با این که از مدت ها قبل وقت دارن تو سرمای خیلی شدید یا گرمای شدید می گیرند و به خصوص وسط هفنته همیشه متعجبم. خوب بابا جان یه وقتایی به دلیل ضیق وقت مجبورن.اون هیچی. ولی در مورد این عروس و داماد ما که چند ماهه عقدن و از سه ماه پیش هم سالن رو اجاره کردن این چه کاری بود؟ دیشب به خوش تیپ می گم خداییش اگه این کارو فک و فامیل من کرده بودن تو هزار تا راه پیدا می کردی تا از اومدن عروسی طفره بری و لی حالا بنا به دلایل استراتژیک باید حتما ما شرکت می کردیم تازه هیچ غری هم نبود.می خنده و می گه آخه تو اون قدر بر سر وسط هفته بودن عروسی غر زدی که دیگه جایی برای من نذاشتی!!!!!
4. تو عروسیُ ما فامیل داماد محسوب می شدیم. اونوقت این فامیلای داماد دو مدل بودن . یه دسته مثل ما که با مانتو شال می رن تو تالارو و مثل بچه آدم می شینن. لباساشون هم پوشیده است نه از اون لباسایی که انگار پارچه کم آوردن .یه مدل هم با چادر مشکی و روسری سنجاق کرده و جوراب ضخیم میان تو رختکن کلا تبدیل به یه آدمای دیگه می شن. چه از نظر مدل مو و آرایش و چه از نظر لباس. اون وقت با اومدن داماد میرن زیر میزو قایم می شن یا یه شال می کشن رو قسمت سر و گردن و بقیه قسمت ها در معرض دیده. خداییش خیلی خنده داره. تازه از لحاظ علمی هم که فکر کنیم میدان دید و تمرکز داماد اونقدر زیاد نیست که همه رو بتونه ببینه. ضمنا با اون تغییر قیافه ای که این بانوان محترمه دادند عمرا حتی همسرانشون بتونن بشناسنشون چه برسه به داماد .دیشب مادر داماد می گه وقتی از آرایشگاه برگشتم خونه حسن آقا( پدر داماد) تا یه ربع هنگ بود . می گفت ببخشید شما؟؟؟؟؟
|
|