|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
سلام بابا جان.
تولدت مبارک. تا سال 96 هر سال 14 آبان ماه زنگ میزدم. می گفتم سلام بابا جان. صدای شادت از آنور می گفت سلام فروغ جان. خوبی دختر؟
می گفتم بله. تولدتون مبارک بابا جانم. امیدوارم سال های سال زنده باشید با سلامت. سایه تون بالا سرمون باشه. از خوشحالی می خندیدی. می گفتی کنار هم دخترجان.
دختر جان تکیه کلامت بود. در خوشی و ناخوشی. در عصبانیت و آرامش.
هر سال مشترکا با خواهر و برادر و با راهنمایی مامان براتون کادو می خریدیم. قرار بود سال 96 پالتو بخریم. گفتی فعلا لازم ندارم. بیرون که نمی رم. یادمه تبدیلش کردیم به لباس های گرم که تو خونه بپوشید. آخه دو سال آخر ضعیف شده بودید. نحیف شده بودید. غذایتان کم شده بود. فعالیتتان کم شده بود. اما هنوز هم بزرگ و عاقل ما بودید. آن قدر بزرگ که هنوز هم از راهنمایی های گذشته استفاده می کنیم.
اگر بودید الان 86 ساله می شدید. 86 سال که الان سنی نیست. 90 و چند ساله ها هنوز کنار بچه هایشان هستند.خدا حفظشان کند.
از صبح کلافه بودم.
خواهر و برادر صبح آمدند بر سر مزارت و گل گذاشتند.
تولدت مبارک باشد برای همه افراد خانواده،دوستان، شاگردان قدیمت که الان کاره ای شده اند در گوشه ای از این دنیا، همکارانت و ....
دیگر شخصیتی به بزرگی تو کنارمان ندیده ایم.
جایت خالیست خیلی
تولدت مبارک باباجان![]()
![]()
|
|