حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      روز چهارشنبه یعنی روز بعد از عروسی که ذکرش تو پست قبلی رفت، روز خیلی مزخرفی بود. سر درد ناشی از خستگی روز قبل ، کارای اداره و شرکت تو یه جلسه برای نوشتن نظام نامه یه واحد مزید برعلت شد. یعنی من  تا صبح پنجشنبه ساعت هشت آدم درست و حسابی نبودم. پنجشنبه صبح بعد از درست کردن صبحانه رفتم برای خرید هفتگی. باد لاستیکای ماشینو هم تنظیم کردم. اولین بار بود که این کارو می کردم. همیشه تو ماشین بابام یا خوش تیپ می نشستم و اونا این کارو انجام میدادن.

2.      عصر پنجشنبه با بچه ها فیلم THE HELP  رو دیدیم. خیلی زیبا بود. واقعا لیاقت گرفتن این همه جایزه رو داشت. یه فیلم انسانی ، با داستانی محکم و بازی های قوی. دیدنش رو توصیه می کنم.

3.      چهار تا کشوی آشپزخونه رو تمیز کردم. صبح جمعه به خوش تیپ گفتم میای هود رو باز کنی تا تمیز کنم ؟. گفت : نه!!!! داشت نقشه یه خونه کوچولو برای تو باغ رو می کشید. اما تا خودم دست به کار شدم کارشو ول کردو اومد. فیلتر هود رو عوض کرد. موتورش رو تمیز کرد منم پنجره زیر فیلتر رو شستم. خیلی خیلی تمیز شد.  

4.      چند رور پیش با دوستم صحبت می کردم. برام ماجرایی رو تعریف کرد که خیلی روش تاثیر گذاشته بود. خونه شون چند تا کوچه تا پارک جمشیدیه فاصله داره. خودش دبیره و صبح داشته می رفته سرکار که یه دفعه از تو کوچه صدای جیغ زنی رو می شنوه. تا برسه سر کوچه می بینه یه ماشین اسپورتیج که راننده اش خانم بوده برای این که با ماشین رو به رویی تصادف نکنه می ره به سمت پیاده رو و با خانمی که از تو پیاده رو می رفته برای خرید برخورد می کنه. دوستم می گفت فاصله تصادف تا مرگ اون خانم عابر شاید چند دقیقه بود. چند نفری که ساعت 7 صبح اونجا بودند خانمه رو نشناختند. ولی بعد معلوم شد که خدمتکار یکی از اون خونه هاست. مرگ با این سرعت نعمته. همیشه از خدا خواستم برای من مرگ سریع و بدون دردسر رقم بزنه. وقتی با خوش تیپ صحبت می کردم همینو بهش گفتم. ضمنا گفتم ای کاش من به جای اون خانم بودم. ظاهرا که همسر جان خیلی ناراحت شدند. گاهی احساس می کنم زیر بار بیماری خوش خنده دیگه طاقتی برام نمونده.

5.      دوستان سوال کرده بودند چرا دنیا اومدن بچه ها تو شش ماهه اول برام مهمه؟ برای مدرسه شون. اونایی که تو شش ماهه دوم مثلا سال 80 به دنیا میان باید با متولدین شش ماهه اول سال 81 هم کلاس بشن. در نتیجه همیشه از لحاظ کلامی یک سال بزرگ تر به حساب میان. حالا از خودم بشنوین که با وجود دنیا اومدن تو شش ماهه اول ، اون موقع یک سال هم زودتر رفتم مدرسه ( مدرسه ملی می رفتم) و بعد با متولدین شش ماهه دوم دو سال قبل هم کلاس بودم. زمانی که دیپلم گرفتم تازه 17 سالم تموم شده بود و همون سال هم کنکور قبول شدم.

پی نوشت۱ : این روزا از تعاریف دوستان مجازی از طرز نوشتنم کمی خود شیفته شدم. دوستانم لطف دارند  واز قلمم تعریف می کنند هرچند خودم این طور فکر نمی کنم. بدم نمیاد یه رمان بنویسم. شاید در مورد خوش خنده. فقط باید ذهنم یاری کنه.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:44  توسط فروغ دانا  | 
  بالا