حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

دیروز اول صبح قبل از ساعت ۷ دخترجان را ناشتا بردم بیمارستانی که قرار است دوشنبه ۳۰ آبان یک نصف روز بخوابد برای گرفتن دوز بعدی داروی کولیت که خداروشکر تا الان خوب جواب داده به ان

فکر می کردیم یک ربعه تمام می سود میرویم دوتایی صبحانه املت میخوریم و بعد بیمارستان بعدی برای انجام کارهای همیشگی ماهانه

ولی محاسبات درست در نیامد

رفتیم ماشین را نزدیک بیمارستان دومی پارک کردیم و یک کافی شاپ روبه روی ان پیدا کردیم

تا سفارشمان اماده شود بدوبدو رفتیم بیمارستان تخت نزدیک تر به پزشک را انتخاب کردم،ملافه تمیز پهن سد و اسم دخترجان را دادم به منشی برای پذیرش و برگتم کافی شاپ

بعد که خیالم جنع شد که دخترجان روی تخت خوابیده و به دو پرستار مهربان سپردم،رفتم که مراحل انتقال خط تلفن منزل قبلی را به این منزل جدید بدهم. موضوعش مفصل است. دو سال بود که منتظر اجازه مخابرات محل جدید بودیم.

حالا هم دو بیمارستان و هم مخابرات نزدیک به منزل مان است.

ماجرا از اینجا شروع می شود که کارگر شهرداری درب سمت راست خاور را باز می کند و نوک تیز ان میخورد به شیشه لچکی عقب ماشین ور حال حرکتم و بعد از شکستن آن باعث فرورفتگی و خراب شدن در و ستون عقب ماشین می شود.

زنگ زدم پلیس آمد

مقصر خاور بود

مدارک ماشینش نبود

باید میرفتیم دادسرا و ماهها دوندگی

زنگ زدم همسر و پسر با هم آمدند

کروکی را افسر کشید

ولی بعد به دلبل طولانی بودن کار، کارشناسی آمد و قیمت خسارت را گفت کارت به کارت شد مبلغ و تمام شد

فردا همسر ماشین را می برد برای تعمیر تا دوشنبه ماشین ندارم که مشکلی نیست

امروز تولد همسر است ۵۹ سالش تمام می شود

ناهار قیمه بادمجان دارم و ته چین مرغ

کادو هم خریدیم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت 7:4  توسط فروغ دانا  | 
  بالا