|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیشب خیلی خوابم میومد چون صبح زود راه افتاده بودم
عصرش هم تا اومدم دراز بکشم یه بار مامان زنگو زد که با پرستارش کار داشت
چند باری هم از محل کارم و صدارتخونه زنگ زدن و ....
مرخصی به ما نیومده والله. تازه سیاحت هم که نیومدیم اومدیم رسیدگی به کارای مامان
خلاصه می گفتم شام مامان رو زود دادیم البته تا داروهاشو بخوره شد ۹ شب
کنارش نشستم، کتاب خوندن حرف زدیم
کمی قرصای خوابشونو زیاد کردم، چون مشکل خواب داشتن.
رفتم خوابیدم
صبح زود حدود نزدیک ساعت ۶ بیدار شدم، دیدم پرستارشون که تو اتاق مامان می خوابن، خوابن و خور و پف می کنند.
مامان هم اون ساعت خواب بودن. و صدای نفساشون آرومه
صبحونه رو اماده کردم، برای ظهر مرغ در آوردم، برنج پیمونه کردم و شیتم، سیب زمینی خلال کردم و تو آب و نمک گذاشتم.
تا ۸ صبر کردم دیدم بیدار نمیشن، خودم صبحونه خوردم . ساعت ۸ و ربع پرستار اومد بیرون، گفتش مامان تا ۴ صبح بیدار بوده و چون تکون میخورده و تغییر وضعیت میدادن پرستار خوابشون نبرده
مامان هم شاکی بود که خور و پف پرستار نذاشته که خوابش ببره.
یکی این بگو یکی اون بگو
خلاصه رفتم داخل و گفتم این حرفا چه فایده ای داره؟ شما دارید با هم زندگی می کنید سر صبح اعصاب خودتونو خراب می کنید که چی؟
به پرستار مامان هم بیرون گفتم چرا وقتی مامانم یه جمله میگه شما جوابشو میدید؟ اون طفلک هوش و حواسش سر جاست فقط رو تخته و دستش از خیلی از کارای عادی کوتاست.
گفتش من هر جا بودم جای خوابم جدا بوده، گفتم بله ولی مگه شما روز اولی که اوندید خواهرم شرایطو برای شما توضیح ندادن؟ گفت چرا. گفتم اگه نمی خواستید همون روز اول می گفتید من نمی تونم تو اتاق سالمند بخوابم. تازه مامانم اصلا صداش نمی کنه کاری بهش نداره، فقط چون تخت بیمارستانیه و تشک مواج زیرشونه خسته میشن و هی تکون میخورن.
ما هم به خاطر مشکلاتی که مامان توی این یک سال اخیر داشتن میگیم که پرستار تو اتاق بخوابن.
نا حالا پرستارا مشکلی نداشتن ولی ایشون این مساله رو بزرگ می کنن
بارون هم که مثل دوش حموم میاد
میخوام برم سر خاک بابا خدا بیامرز. ببینم خواهرم میاد یا تنها برم
|
|