|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. وقتی 4 سالم بود، تو مراسم نامزدیشون حاضر بودم. اینو حافظه ام نمی گه. بلکه عکسایی که از اون مراسم تو آلبوم خونه پدری هست نشون میده. عروس معلم ابتدایی. داماد لیسانس مدیریت. صاحب سه دختر شدن. از همون اولش پچ پچ هایی بود که آقا هم زمان با مادر و دختر همسایه دیوار به دیوارشون دوسته. اون موضوع با رفتن اون خونواده تموم شد. خانم همیشه ساکت بود. انگار یه نگرانی پنهان آزارش میده. گذشت و گذشت تا یه تعطیلات دهه فجر تو زمان دانشجویی من. رفتم شهرمون. از شب قبل از تعطیلات تلفن های یواشکی و چ پچ ها شروع شد. به هر حال پدرم دایی اون آقا محسوب می شد. تلفن ها می گفت که آقاهه رو که دیگه مدیر کل یه اداره تو استان شده بود در حین برگشتن به شهرمون کمیته گرفته. چرا؟ چون یه خانم بیوه همکارشون تو ماشینش بوده. بعدا معلوم شد که مدتی بود که کارمندا از ارتباط این ها خبر داشتند و موضوع رو پی گیری کردن. می گن پسر عمه ام شلاق خورده و از مدیر کلی به یه کارمند ساده تنزل کرده. چون برعکس اظهاراتش اون خانم رو صیغه نکرده بود. اما همسرش چه کرد؟ مدتی در رو روی خودش و بچه هاش بست. پدرش و مادرش فوت کرده بودند. یه برادر هم داشت که سر ارث و میراث با هم قهر بودند. موند و یواش یواش رفت و آمدهای محدودی را با بعضی ها شرع کرد. دختراش علی رغم صدمه ای که اون موقع خورده بودند تحصیل کردند . ولی به هر حال نگاه ها بهشون عوض شد.
2. تو دوران دانشجویی یه روز استادمون که رییس بخش قلب هم بود تو سی سی یو بستری شد. بچه هایی که اون شب کشیک بودند می گفتن بالاسر دکتره بلوایی به پا شده. وقتی همسر اصلی دکتر که اونم پزشک معروفی بود با بچه هاش میان ملاقات آقای تاج سر، می بینن یه خانم جوون و خوش برورو هم مشغول عیادت از آقای دکتره. بعد از پرس و جو معلوم شد که دومیه منشی مطب آقاست و همسر صیغه ای ایشون. اون قدر داد و بیداد کردن که بقیه پزشکا بیرونشون کردن. بعدش هم دیگه خبر ندارم.
3. خواهر یکی از دوستام که پرستار بود برای گذروندن طرحش رفت قم. قبلنا که دیده بودمش خیلی ادعا برای ازدواج داشت. تو زمان گذروندن دوره طرح تو محیط بیمارستان با آقای دکتری کار می کرد که بعد ها به دلیل غریب بودن با خانمش رفت و آمد خونوادگی رو شروع کرد. اونا سه تا بچه داشتند. یه روز خانمه به خودش اومد و دید جیک و پیک این دو نفر خیلی زیاد شده. بله. دختره چون پدر نداشت یواشکی با آقای دکتر مزدوج شدند. و اما آخر ماجرا . خانم آقای دکتر قهر کرد. تقاضای طلاق کرد. سه تا بچه موند رو دست خانم پرستاره . اونم از کارش استعفا کرد و نشست بچه ها رو بزرگ کرد. بعدش هم مثل سگ پشیون شد. شوهره هم دیگه حوصله بچه دارشدن نداشت.
4. آقای مهندس خوش مشرب و خوش قیافه بود. 4 سال از ازدواجشون می گذشت.یه بچه دو ساله داشتند. چند ماهی بود که آقا تو خونه الکی دعوا راه می انداخت. شبا دیر می رفت خونه. جای خوابشو جدا کرده بود. به وقتایی از محل کارش خارج می شد و چند ساعتی گم و گور می شد. خونواده آقاهه هم از ماجرا با خبر شده بودند. یه روز عصر تلفن خونه زنگ می زنه. گوشی رو که خانم مهندس بر می داره می بینه یکی از اونور خط می گه نه این صدا نبود. بیش تر که با هم حرف می زنند می فهمه که بله. دختر این خونواده تو شرکت تایپیسته. تازه دختره نوه آبدارچی شرکت هم بوده. نگو که از مهندسه خوشش میاد و با روش های خاصی به آقاهه پیشنهاد دوستی میده. اون قدر پیش میره که فکر ازدواج با اون آقاهه رو تو ذهنش پرورش میده.تا این که مادر و پدر آقای مهندس با روش های کارآگاهی بدون این که به عروسشون چیزی بگن کار رو پی گیری می کنند. تا جایی پیش میرن که به پدر و مادر دختره به عنوان ناشناس خبر می دن و تهدید می کنند که اگه دخترشون رو از شرکت نبرند آبروشونو می برند. خانم مهندسه تازه اونروز بعد از تموم شدن ماجرا توسط خونواده اون دختره با خبر می شه. دو تا پاشو تو کفش می کنه که طلاق می خواد. اما اون آقاهه به پاش افتاد و اظهار پشیمونی کرد. خانمه موند ولی با یه دل شکسته و بی اعتمادی همیشگی به همسرش . این خانم همکارم بود . و من مدت ها هر روز شاهد غصه خوردناش و چه کنم چه کنم هاش بودم. الان دورا دور خبرش رو دارم. دخترش دانشجوئه و به ظاهر دیگه مشکلی تو زندگیشون ندارند.
5. تو محل کارم نشسته بودم . یه دختر خانم 24-25 ساله با چشمای گریون وارد شد. گفت می شه منو معاینه کنید؟ تو شرکت از بالای صندلی خوردم زمین و از ناحیه لگن افتادم رو تیزی رادیاتور!!!!طبق تجربه ام فهمیدم دروغ می گه. کمی که پرس و جو کردم به حرف اومد. معلوم شد مدتیه با یه آقایی تو شرکت دوست شده که وظیفه تدارکات رو داشته. اون روز بعد از خروج بقیه پرسنل از شرکت به اصرار آقاهه اون دختر می مونه تو شرکت و ..... بعد به اصرار اون میان پیش من. بعد از ویزیت فهمیدم که کار از کار گذشته. گفتم گریه نکن. بهت دارو میدم که شاید احتمال بارداری رو کم تر کنه. بعدش هم بگو پسره بیاد خواستگاریت. گریه کنان گفت آخه نمی شه. گفتم چرا؟ گفت آخه زن و بچه داره. بدبخت شدم . اون حرفا رو در مورد شوفاژ و زمین خوردن خودش بهم یاد داد. دیگه کاری از دستم برنمی اومد. دختره رفت که رفت.
6. یه خانم چادری، خوش لباس و حدود 35 ساله از در اومد تو . نشست رو صندلی رو به روی میزم. خیلی عادی گفت اومدم برای تر-می-م. گفتم چرا فکر کردی من این کار رو می کنم؟ گفت چون خانم هستید حدس زدم.چادر سرم کردم تا کسی منو نشناسه. شما دهمین نفری هستید که بهش مراجعه کردم. گفتم خوب؟؟؟ گفت فوق لیسانسه و عضو هیئت علمی . چند سالی با یه آقای متاهل که همکارش هم بوده دوستی داشته. همه جوره هم با هم بودند ولی نه به قصد ازدواج. حالا خواستگار خوبی براش اومده از همکارای همونجا. اون آقای دوست و همکار ، این آقای خواستگار و همکار رو تایید کرده و چون ایشون نمی تونن با اون وضعیت ازدواج کنند ، هرچی باشه می پردازند تا نقصشون رفع بشه. من هم محترمانه ردشون کردم و رفت. ولی احتمالا یه جایی کارش انجام شد.
7. دختر مهندس معمار. زیبا از یه خانواده اصیل آذری. عاشق آقای همکارش با اختلاف سنی زیاد می شه. خواب و خوراکش به هم می ریزه. با رفتارش و هدیه دادناش موضوع رو به اون آقا می فهمونه. می گه بیا با هم ازدواج کنیم من تو یه اتاق روی حصیر هم باهات زندگی می کنم. من بدون تو می میرم. اما نمی شد. چرا؟ چون آقا همسر و یه فرزند داشت ، عاشق همسرش بود و فرزند دوم تو راه. البته یه خورده ته دلش قیلی ویلی میره ولی باز هم فکر می کنه که عقلانی نیست. فقط سعی می کنه از ماجرا همسر باردارش چیزی نفهمه. حتی تو تعطیلات عید به بهانه سر زدن به پروژه اش میره شهر اون خانم و با پدر و مادرش صحبت می کنه. ماجرا با رفتن اون خانم از شرکت به شهرشون ختم به خیر می شه. آقای مهندس هم نفس راحتی می کشه. اما ماجرا به همین جا ختم نمی شه. دختره که عشق آقا از سرش نیفتاده بود خواستگارای دکتر و مهندسشو رد می کرد . مادره مشکوک می شه و فکر می کنه هنوز خبرایی هست. زنگ میزنه به خونه آقای مهندس. اونا خونه نبودند. پیغام میذاره. با این مضمون: پاتو از زندگی دخترم بکش بیرون. همین !!! خانمه پیام ها رو در حضور همسر ش می شنوه. از شوهرش توضیح می خواد. اونم کل ماجرا رو می گه. بعد دو باره مادر دختره زنگ میزنه. معلومه که اصرار داره با خانوم آقای مهندس صحبت کنه. تموم تقصیرا رو میندازه گردن شوهره و دخترش رو یه بره تو دست گرگ معرفی می کنه. خانوم فکراشو می کنه. با وجود این که خیلی ناراحت می شه و چند روزی شیرش از غصه کم می شه به شوهرش می گه منو ببر پیش رییس شرکت . با هم می رند و آقای مدیر عامل شرکت همه چیز رو تایید می کنه. به خانوم آقای مهندس می گه ما اینجا همه دورا دور شما رو می شناسیم. هرچی که همسرتون گفته درسته. اونا هم برمی گردن سر خونه و زندگیشون و تا حالا زندگیشون ادامه پیدا می کنه. اگه گفتین این زن و شوهر کی بودند؟
|
|