حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      این پست رو که دیدین؟ درست حدس زدین. خودم و خودش بودیم. اولش که قول نوشتن موارد عبرت آموز رو دادم اصلا نمی خواستم این مورد رو بنویسم. درسته که 11 سال ازش گذشته ولی هنوز یاد اون روزا برام خوشایند نیست. ولی گفتم بد نیست جوونا این مورد رو هم بدونن. بفهمن که زندگی همیشه  عشق محض نیست. این عشق گاهی بنا به شرایط اطراف دستخوش تلاطم می شه. نمی گم که اون موقع مثل فیلم ها برام خیلی راحت گذشت. روزا و شب های بدی رو گذروندم. اصلا اگه مادر اون دختر تماس نمی گرفت شاید چون سرگرم رسیدگی به دو تا بچه بودم که یکیش هم تازه به دنیا اومده بود چیزی رو متوجه نمی شدم. نمی گم که فکر جدایی به سرم نیفتاد ولی شرایط رو سبک و سنگین کردم. سعی کردم فقط به حرفای اون مادر و حتی فقط شوهرم اکتفا نکنم. روابطم با دو سه نفر تو شرکت خوب بود. هنوز هم خوش تیپ فکر می کنه حرفای خودش و مدیر عامل شرکت منو قانع کرد. ولی نه. من با همکارای دیگه شرکت در خفا صحبت کردم. با خونواده اون دختر و خودش هم حرف زدم. موارد رو پیش هم گذاشتم و دیدم انگار این شرایط از اون مواردیه که باید دلمو کنار بذارم و فقط با عقلم تصمیم بگیرم. کفه ترازو به سمت موندن سنگین تر بود. فقط تا مدتی نمی تو نستم با خوش تیپ راحت باشم. خودش هم اینو فهمیده بود و منتظر گذشت زمان بود. پدر و مادرم هم هنوز چیزی نفهمیدند بالاخره گذشت و گذشت تا حالا. تصمیم اون موقع من نتیجه مشاوره با مشاور خانواده و حقوقی بود. هر دو توصیه کردند که برای تصمیم گیری باید منتظر گذشت زمان باشم. نمی دونم اگه این مشاوره ها رو نمی کردم الان ما چهار نفر کجای این دنیا ایستاده بودیم؟

2.      از دیروز مادر یه دختر سه ساله شدم . یه دختر خوشگل و ناز و تو دل برو. البته هفته گذشته که تصمیم گرفتم حامی یه کودک بشم به مسوول اکرام گفتم اصلا برام شرایط بچه فرق نمی کنه. هر کدوم که در اولویت هستند برام در نظربگیرید. دیروز که عکس و کپی شناسنامه اون کوچولو دستم رسید دیدم که یه دختر نازه که پدرش چند ماه بعد از به دنیا اومدنش فوت کرده. اول فروردین هم تاریخ تولدشه. مثل من و خوش خنده فروردینیه. اسمش ستایش و اهل یکی از روستا های خراسان شمالیه. از دیروز ده ها بار به عکسش نگاه کردم و قربون و صدقه اش رفتم. بچه ها هم خیلی دوستش دارن. خوش تیپ هم تصمیم گرفته حامی یه بچه بشه.

3.      دیروز شدیدا به این نتیجه رسیدم که از هر دست بدی از همون دست پس می گیری. خوش تیپ زمان سربازیش تو جبهه بوده. باید برای کسری خدمت قدبلند اقدام می کردیم. ولی هی امروز و فردا می شد. این هفته هم که کلا خوش تیپ خارج از شهره. چون باید یه پروژه رو به اتمام برسونه. تصمیم گرفتم من با قدبلند برای گرفتن نامه برم. ته دلم خیلی خوش بین نبودم. قد بلند هم می گفت مامان فقط بیا و تو ماشین بمون،خودم کارا رو انجام می دم. از 7 صبح راه افتادیم. اول رفتیم امور ایثارگران ارتش که اشتباه بود. مجبور شدم من از ماشین پیاده شم و برم برای پرس و جو. از اینجا به بعدش جالب شد... جناب سرهنگ مسوول اونجا وقتی داشت آدرس یه جایی رو تو مینی سیتی می داد از من پرسید ماشین دارید؟ گفتم بله. مسیر رو کامل برام گفت و من تشکر کردم . بعد منو صدا زد و گفت: خواهر من برگردید. یه یادداشت داد دستم مبنی بر این که من از بستگان  ایشان هستم و در روند کارم تسریع بشه.  رفتیم به اون آدرس. دیدم واویلا!! چه خبره؟ با اون یاد داشت به سرهنگی که رییس اونجا بود مراجعه کردیم. پرسیدند حاج آقا کجا هستند؟ گفتم خارج از تهران. گفت اشکالی نداره برید از این مدارک کپی بگیرید. گفتم همه مدارک رو داریم. بعد یه سرباز رو صدا کرد و گفت مدارک رو از خانم بگیرید و کارا رو انجام بدید. گفتم جناب سرهنگ بریم؟ گفته نه تشریف داشته باشید. بعد اون سرباز یه برگه تعهد نامه و درخواست دادن که باید پدر امضا می کرد. گفتم یا خدا. باید بریم اینا رو خوش تیپ امضا کنه و بعد یه روز دیگه بیاییم. پرسیدم اون سرباز گفت پدر یا مادر. شما نمی تونید.!! گفتم چرا؟ گفت خوب خواهرش هستید دیگه. گفتم نه سرکار من مادرش هستم شناسنامه هم همرامه. خلاصه کل کارا تا ساعت 11 تموم شد و ما با یه نامه مبنی بر کسری خدمت برای چهار سال دیگه پیروز مندانه برگشتیم. بعد فکرشو که کردم دیدم من هم تو بیست سال خدمتم خیلی وقتا دنبال کار مردم رفتم . خیلی وقتا دعای خیرشون دنبالم بوده. خب خدا هم همین موقع این دعاها رو اجابت می کنه.

پی نوشت: در ادامه کارای خونه تکونی ،پرده پذیرایی و پتو های روی تخت رو دادم خشکشویی . کابنیت های آشپز خونه رو هم از دیروز شروع کردم که امروز تموم می شه.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 8:48  توسط فروغ دانا  | 
  بالا