حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      پنجشنبه خوش خنده نوبت بیمارستانش بود. آزمایش این دفعه هم چنگی به دل نمی زد. قرار شد چند تا کار تکمیلی انجام بدیم. امروز وقت MRI  قلب و کبد داریم. برای تراکم استخوان  هم باید وقت بگیرم. بعدش یک سری آزمایشات سیستم ایمنی. سعی می کنم فکر بد به خودم راه ندم.

2.      دیدید بعضی آهنگ ها، بعضی اشیا، بعضی صحنه ها یه دفعه آدمو می برن به یه جاهایی . یاد یک سری خاطرات می افتی؟ گاهی خاطرات خوب و شیرینند و لبخند می زنی و گاهی خاطرات تلخ؟ دو سه روز قبل تو ماشین آهنگ CRY ME A RIVER از جاستین تیمبرلک پخش می شد. یه دفعه ذهنم رفت به تابستون سال 84. جاده چالوس. یه روز بارونی. صبحونه رو تو یه رستوران خورده بودیم . می خواستیم بریم چالوس و ناهار رو هم اونجا باشیم و بعد آهسته آهسته بریم پیش پدر و مادرم. بچه ها صندلی عقب خواب بودند. این آهنگ هم داشت از ضبط ماشین پخش می شد. کلا اون سفر ، سفر خیلی خوبی بود. من اسم این حالتا رو گذاشتم تونل زمان.

3.      چهارشنبه تو یه جلسه رسمی نشسته بودم.  خودکارم افتاد زیر میز . خم شدم که بردارم چشمم افتاد به کفش خانمی که کنارم نشسته بود. فکر کنم شماره کفشش 43 بود. اومدم بالا. با تعجب نگاهی به دستش انداختم. دستای بزرگ و مردونه  ای داشت. به صورتش نگاه کردم دیدم چه صورت ظریف و کوچولویی داره. نتیجه می گیریم که کلا از رو عکس پرسنلی کسی در مورد قد و بالای اون نظر ندید.

4.      من یه اشتباهی کردم و از این آموزش های غیر حضوری اجباری برای مدیران ثبت نام کردم. حالا آخر ساله و یه دفعه دارند کتابا رو برامون می فرستند یا روی سایتشون می ذارن. تو این شلوغی آخر سال، بنده سه تا امتحان روزای 17 و 20 و 22 دارم. یکیشو هم تو بهمن امتحان دادم. احتمالا یکی دو تای دیگه هم اینور و اونور سال برگزار می شه. این امتحانا همه کارای منو تحت الشعاع قرار داده. همیشه  تو اسفند دو روز کارگر برای تمیزی خونه ام می اومد. امسال نمی تونم برنامه هامو جور کنم. البته بیش تر کارا انجام شده و یا در حال انجامه. ولی هیچ وقت مثل یه کارگر کارکشته نمی شه گردگیری و جارو کرد و خونه رو برق انداخت. 

5.      شب جمعه برای شام مهمون خوش تیپ و دو تا بچه ها بودم. چون در حال درس خوندن بودم قرار شد شام رو اونا درست کنند. ماحصل یک ساعت تو سر و کله زدن این سه نفر شد ساندویچ هات داگ و سیب زمینی سرخ کرده. ولی بعدش تا یک ساعت داشتم آشپزخونه رو تمیز می کردم.

6.      با خوش تیپ صحبت کرده بودم و قرار شد امسال مسوولیت  یک سری از کارا مثل در آوردن و وصل کردن پرده ها و  در آوردن بعضی پنجره ها و شستشوی اونا رو بسپریم به قد بلند. تا سال قبل که مدرسه می رفت و به طور منظم درگیر درس بود، معمولا من کارا رو طوری انجام می دادم که مزاحم کار اون نشه. از طرفی فکر کردم به عنوان یه مرد چند صباح دیگه که ازدواج کنه و بره سر خونه و زندگیش این کارا رو باید بلد باشه. خلاصه دیروز تحت نظارت مستقیم من و پدرش همه پرده ها شسته شد ، بعضی از شیشه ها هم تمیز شد و بعدش هم پرده ها وصل شدند. حالا دیگه خیالم جمعه که دختر مردم ما رو تف و لعن نمی کنه که این کارا رو یاد پسرمون ندادیم.

 

پی نوشت: در راستای کارای آماده شدن برای عید ، کابینت ها تمیز شد. بادمجان سرخ کرده و کبابی که سفارش داده بودم هم رسید. سبزی قورمه و کرفس و کوکو هم آماده شد. مواد لوبیا پلو، قیمه پلو و زیره پلو، برای ایام تعطیل آماده  و بسته بندی کردم و  داخل فریزره. خورش کرفس هم پختم. مونده حلیم بادمجون و قورمه سبزی که بپزم و بذارم تو فریزر . این هفته سفارش گوشت و مرغ رو بدم و یک سری خریدای بهداشتی و داخل کابینتی رو انجام بدم. من همیشه برای ایام تعطیل یه سری غذا ها رو که می شه تا چند هفته نگه داری کرد  می پزم تا چه مهمون بیاد و چه مسافرت بریم زیاد وقتم تلف نشه و ضمنا بوی غذا هم تو خونه پخش نشه.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 12:2  توسط فروغ دانا  | 
  بالا