|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. بعضی روزا ، روز شانسند. صبح شنبه سوار یه تاکسی شدم که مسیرش دقیقا تا در اداره بود. یعنی به جای سه کورس تاکسی، با یه تاکسی رفتم اداره. عصرش هم وقت تراکم استخوان داشتم. ساعت سه و نیم انجام شد. برای MRI قلب و ریه وقت نداشتم. خوش خنده از این کار خوشش نمیاد. هوا هم عجیب و غریب بود. برف می اومد و قطع می شد. خیلی هم سرد بود. ماشین نبردم چون روز زوج بود. با آژانس رفتیم. بعد از گرفتن جواب تراکم بدون این که به خوش خنده چیزی بگم راه افتادیم طرف مرکز MRI. اونجا بود که خوش خنده ماجرا رو فهمید. تا اومد نق و نوق کنه ، پذیرش انجام شده بود . جوابش رو هم با پیک همونجا دیروز آوردند. وضع بدتر نشده ولی بهتر هم نشده . یه آزمایش دیگه مونده که اگر شد این طرف عید انجام بشه.
2. صبح ها تومسیرم هر روز یه سری آدمایی رو به طور ثابت می بینم. یه خانمی از رو بروم میاد. دیروز بهش دقت کردم. تتوی باریک ابرو ، خط لب و خط چشم به طور خیلی بارزی توصورتش به چشم می خوره. عین یه عروسکه که ناشیانه صورتش نقاشی شده. هر روز که می بینمش تاسف می خورم. خودش بدون این کارا خیلی زیباتره. کلی پول داده تا صاحب یه صورتک نقاشی شده بشه که به این راحتی ها هم از دستش رها نخواهد شد.
3. یه سریال مدتیه هرشب از شبکه سه پخش می شه به اسم نقطه سرخط. بدک نیست. گاهی برای رها شدن از فکر و خیال می شینم پای تلویزیون .داستان یه خونواده است. یه پسر و دو دختر تو سن ازدواج دارن. دوست پسره عاشق خواهر کوچیکه است. ولی جرات نمی کنه این حرفو به برادره بزنه. به خوش تیپ گفتم واقعا برای شما مردا این قدر افت داره که دوستتون با خواهرتون ازدواج کنه؟ گفت من که خواهر نداشتم ولی فکر می کنم برای مردا این طوری باشه. کمی گفت و گو کردیم. من عقیده برعکس داشتم. چه اشکالی داره که زمینه ازدواج با دوستان خواهر و برادر باز بشه. کسی که عیب هاشو و امتیازاتش رو می شناسیم بهتر از افراد ناشناسن.. بعدش که به نتیجه رسیدیم ، به قد بلند گفتم : پسرم ، ما مشکلی با این مساله نداریم. اگه یه زمانی یکی از دوستای خوبت خواهان ازدواج با خوش خنده شد، غیرت بازی در نیاری !!!!! اونم گفت:چشم!!!
4. دو روز قبل به یه جلسه فوری دعوت شدم. در مورد تصمیم گیری تبدیل وضعیت پرسنل قرار دادی بود. رییس جلسه هم م. ع. ا. و. ن. وز.یر بود. شمردم دور تا دور 15 آقا نشسته بودند و فقط من یک نفر خانم بودم. تو این جلسه همه مبادی آداب شده بودند.حالا که تصمیم گیری دشوار شده بود، تا یه سوال پرسیده می شد همه به مصداق " خانم هامقدم ترند" به من نگاه می کردند. خلاصه تصمیم گیری این جلسه به نفع پرسنل شد. ولی کلا این مدل جلسات برام سخته. خانم ها که تعدادشون کم نیست ، پس چرا جایگاه های خوب رو آقایون قرق می کنند؟
5. صبح ها با خوش خنده میایم دم در تا زمان اومدن سرویسش ، من کنارش می ایستم. چند وقتی یه ، یه پسر حدود 25 ساله هم همون زمان میاد و منتظر می ایسته . بعدش از یکی از خونه های تو کوچه مون یه دختر میاد بیرون و میاد سمت پسر و با هم میرن ایستگاه اتوبوس و بعدش با اتوبوس راهی می شن. اول فکر می کردم دو تا دانشجویی هستند که با هم دوستن. ولی بعد دیدم که گاهی بابای دخترکه نون گرفته میاد و با پسر صحبت می کنه و حال و احوال. فهمیدم نامزدند. از اون روز تا الان برام تبدیل شدند به دو تا جوون محترم.با هم دارند روزای جوونی شون رو می گذرونن و بزرگ می شن. واقعا تو این دوره ی نمایش بازی کردن دخترا و پسرا برای هم و کلاس گذاشتناشون ، این موارد ارزشمنده.
6. عکس لباسای لیلا حاتمی تو مراسم قبل از اسکار و خود اسکار رو دیدم. هرچند لباسا کم حجاب بودند ولی به عنوان نماینده ایران تو یک مراسم جهانی که همه لباس های آن چنانی پوشیدند قابل تعمق و احترامه. وقتی لباسای اون رو دیدم یک آن به یاد گلشیفته افتادم. با خودم گفتم: آخ گلشیفته! هر کاری که با دنیا و آخرتت کردی به جهنم. اما چه کردی با روح و روان پدر و مادرت.
پی نوشت 1: خرید مرغ و گوشت و مواد بهداشتی و سوپری رو برای تا آخر فروردین انجام دادم. خرید لباس و کفش برای بچه ها هم انجام شد.ولی هنوز یک سری کارام مونده.
پی نوشت 2: همین الان یه امتحان اینترنتی رو دادم. قبول شدم. دو تا هم هفته دیگه دارم.
|
|