|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز ساعت ۱۲ و نیم با خوش خنده حرکت کردیم به سوی ولایت. تا جمعه صبح زود که برگردم پیش مامان هستیم. همون موقع به خواهر و برادرم پیامک زدم که حرکت کردیم. ساعت ۴ و نیم که بیشتر راه رو طی کرده بودم به مامانم زنگ زدم گفتم تو راهم. این قدر خوشحالی کرد و قربون و صدقه رفت که خدا میدونه.
دیروز اولین جلسه شیمی. درمانی پدر همسر شروع شد. فعلا که مشکلی نداشتند خداروشکر
دوندگی دنبال تشکیل پرونده و بیمه و گرفتن دارو تو تهران کار سختیه. به خصوص وقتی مثل همسر جان تک. فرزند باشید. دیگه به زبون اومده که چرا خواهر و برادر نداره. خودش هم که چند سالیه چندتا مشکل پیدا کرده بیشتر اذیت میشه. ولی باز هم خدارو شکر که توانش رو داره که دنبال کارای پدرش باشه.
|
|