حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

خبر کوتاه بود و دردناک

آنقدر شوکه کننده بود که همسر زبانش بند آمده بود.

به هر کدام از دوستان قدیمیش که زنگ میزد جز سکوت و آه و شوک بعد از آن چیزی دستگیرش نمی شد.

خبر دردناک در مورد دوست دوران دبیرستانش بود. بهراد.

جمعه گذشته، ساعت حدود 9 شب. بعد از یک روز مهمانداری و پر رفت و آمد، نشسته بودیم توی هال. من در حال خواندن کتاب. همسر هم در حال سر زدن به گوشیش .

یه دفعه بلند گفت: اه، مثل این که برادر بهراد فوت کرده. بهراد توی واتس.آپش استتوس گذاشته. گفتم کدوم برادرش؟ گفت: بهروز. گفتم حواست کجاست؟ اون که دو سال پیش فوت کرد. جواب داد بیا ببین. دیدم و آه از نهادم برآمد. گفتم این که خود بهراده. احتمالا پسراش این پیام رو گذاشتند.(بهراد و بهروز خیلی شبیه بودند)

زد دومین عکس روی استتوس رو دید و فهمیدیم که درسته. جمعه فوت کرده. و یکشنبه صبح (یعنی دیروز) خاکسپاریشه.

شروع کرد به زنگ زدن به دوستان مشترک. که اونها هم چیزی نمی دونستن. بیمار بوده؟ سکته کرده؟ تصادف کرده؟ هیچکدوم نمی دونستن.شماره پسراش و خانمش رو هم هیچکدوم نداشتن.

حالمون خیلی بد بود. تا صبح خوابم نبرد. به خصوص که یه خبر دیگه رو هم یه ساعت قبلش برادرم تلفنی به من گفته بود و اون خبر فوت مهناز خانم همسر پسردایی مادرم بود. خانم اهل آذربایجان که به دلیل کوچ خانوادگیشون به شهر ما اومده بود و بعد از وصلت با اون آقا دیگه موندگار شده بود.این خانم فکر می کنم 67 یا 68 ساله بود. ولی به دلیل ورشکستگی همسرش تقریبا خرج زندگی توی دست ایشون بود و با راه انداختن تولیدات خونگی(پیاز سرخ شده، انواع سبزیجات، بادمجان کبابی و سرخ کرده، حتی گاهی غذا برای آشنایانش) به نحوی کارآفرینی برای چند خانم آشنا کرده بود و به همین شیوه ادامه داد تا زمان فوتش.

و اما بهراد 59 سالش بود. ایشون هم آذری بودند . سالهای خیلی قبل پدر و مادرش به تهران کوچ کردند. و ساکن یکی از محله های منطقه 12 تهران شده بودند. پدرش یه کسب و کار تو همون منطقه راه انداخته بود. یه مغازه خریده بود نزدیک خونه.

سالهای بعد که بچه هاش بزرگ شده بودند و خودشون پیر، برگشتن شهرشون. کسب و کارش رو سپرد به پسر کوچیکش که بهراد باشه. بهراد با وجود این که درسخون بود و با هوش اما نرفت دنبال درس. با همون دیپلم کار پدرش رو گرفت توی دستش. و درآمد رو بین خودشون تقسیم می کرد.

زمانی که من ازدواج کردم، بهراد چندسالی بود که با مرجان ازدواج کرده بود. و صاحب یک پسر 2 ساله بود. سالهای اول زندگی مشترکمون، صمیمی ترین دوست همسر بود که ما خانوادگی باهاشون رفت و امد داشتیم. مسافرت ها، پیک نیک ها، غم ها و شادی ها رو با هم مشترک بودیم. قد بلند سه چهارساله بود که پسر دومشون دنیا اومد و چند سال بعد خوش خنده من به دنیا اومد.

بهراد کم کم خودشو کشید بالا. کسب و کار پدرش رو گسترش داد. برندی با اسم خانوادگی خودشون و شهرشون تولید کرد. شرکت تاسیس کرد که اعضای اون چهار نفرشون بودن و عروسش(همسر پسر بزرگش)

مدام در حال داد و ستد با کشورهای همسایه بود. از خونه قدیمی پدرش کوچ کرد به آپارتمانی تو شرق تهران.

ویلا ساخت.پسراش رو اول فرستاد دنبال تحصیلات. بعدکارهاشو بین پسرهاش تقسیم کرد.

مثل همه اتفاقات سالهای اخیر، رفت و آمدها کم شد و فقط آقایون دوستانه همدیگر رو بیرون میدیدن.

دیروز من نرفتم خاکسپاری. نتونستم برنامه هامو جور کنم.

اما عصر که برگشتم، همسر نیم ساعتی بود که رسیده بود خونه و داغون داغون بود.

کل ماجرا:

هفته گذشته با خانمش رفته بودن ویلا. موتور خونه مشکل داشته. طفلک رفت سر بزنه. چون فنی کار هم بود خودش در حال رفع مشکل بود. گاز شهری به ویلا نرسیده بود و با کپسول های بزرگ گاز تامین سوخت میشد.

ناگهان موتورخونه منفجر شد. آتش به لباس و بدن بهراد سرایت کرد.فقط تونست خودش رو برسونه به استخر ویلا. چهار روز تو بیمارستان تو کما بوده و جمعه فوت کرد.

روحش شاد. حالم همچنان خوب نیست.

بهراد رو با خنده هاش، شوخ طبعیش، مهربونیش، روزهایی که در همه حال تو جوونی با هم گذروندیم، همیشه به یاد خواهیم داشت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ساعت 8:22  توسط فروغ دانا  | 
  بالا