|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. نوجوان بودم شاید 13 ساله. کتاب سووشون را برای خواهرم خریده بودند که 4 سال از من بزرگ تر است ولی کتاب را که دستم گرفتم دیگر نتوانستم کنارش بگذارم. از همان موقع سیمین دانشور شد نویسنده محبوب من. همه کتاب هایش را خوانده ام. 5 سالی هم هست که منتظر چاپ آخرین اپیزود سه گانه سرگردانی اش هستم ولی افسوس که در بودنش هرگز چاپ نشد . جزیره سرگردانی، ساربان سر گردان و کویر سرگردانی. به عقیده من سیمین دانشور بهترین نویسنده زن معاصر ایرانی بود که من سال ها با شخصیت های داستان هایش زندگی کردم. تصورم این است که رگه هایی از شخصیت و زندگی خودش را در زری سووشون و هستی جزیره سرگردانی به ودیعه گذاشته.
2. شب جمعه منزل آقای – ش- دعوت بودیم. تقریبا صحبت هایمان برای مسافرت عید نهایی شد. احتمالا سوم فروردین بعد از این که کار خوش خنده در بیمارستان تمام شد،به طرف اصفهان راه می افتیم. و سپس شیراز و بوشهر.عید 90 را در بندرعباس و قشم گذراندیم. کلا جاهای گرم را برای عید بیشتر می پسندم.
3. از نمایشگاه بهاره جمشیدیه چند تا کیف و چند نوع شکلات خریدیم. همچنین سیر تزیین شده و وسایل سفره هفت سین. جمعه هم برای خرید آجیل و مغز گردو و تخمه ی توی راه ،به تجریش رفتیم .
4. اتاق ما کاملا تکانده شد. یخچال و فریزر هم تمیز شد. امروز می خواهم برای خرید مانتو و شال بروم هفت تیر. تنها. خوش تیپ قول داده زودتر از شرکت برود خانه تا خوش خنده تنها نباشد و من با خیال راحت به کارم برسم.
5. امروز امتحان غیر حضوری دارم.
پی نوشت: کلا بی حوصله ام. روزهای پایانی سال خیلی سریع می گذرند. لحظات تحویل سال و روز تولدم غمگین ترین اوقات عمرم هستند. نمی دانم چرا؟
|
|