حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

32 سال قبل در چنین روزی و در حوالی همین ساعت و دقیقه پیمان بستیم.

فرزتدانمان در سی و دومین سال زندگی مشترک کنار ما هستند.

خیلی چیزها به دست آوردیم و خیلی چیزها را از دست دادیم.

32 سال قبل در چنین روزی پدرها و مادرها و خانواده کنارمان بودند.

امروز پدر من نیست و مادر همسر.

تاریخ امروز خاص است. ولی بالکل مناسبتش از یادم رفته بود. تا همسر تلفنی گفت: مبارکمان باشد. گفتم چی؟ گفت تاریخ امروز و من تازه به تقویم نگاه کردم و به عدد روی تقویم خیره شدم.

چرا تمرکز نداشتم؟ چون دیشب تا ساعت 10 شب بیمارستان بودیم. چون امروز پدرهمسر در آی سی یو بستری شدند و مادر من از دیشب دچار مشکلات جسمی بودند که دورادور دستورات خاصش را دادم و فعلا حالشان کمی بهتر است.

امروز من و همسر باید در همان زمانی که 32 سال قبل مشغول عکس گرفتن های دو نفره بودیم، دم در بیمارستان با هم قرار بگذاریم و برویم ملاقات پدر همسر.

زندگی همین است که می بینیم. می گذرد و می گذرد و به همین لحظه می رسیم که ما ایستاده ایم. اگر به عقب برگردیم خاطرات گذشته تداعی می شود. به رو به رو که نگاه کنیم، آینده ای روشن برای فرزندان را تصور می کنیم.ولی برای خودمان؟؟؟ هیچ تصوری ندارم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲ساعت 14:25  توسط فروغ دانا  | 
  بالا