|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
28 اسفند: از درد دندان تا صبح نخوابیده بودم . تو اداره با وجود خوردن مسکن هر دو سه ساعت از درد به خودم می پیچیدم. ساعت سه هم وقت آرایشگاه داشتم. برای آن روز یک طرح ترافیک یک روزه خریده بودم بعد از برگشتن از آرایشگاه، ساعت شش بعد از ظهر بود . همانطورکه یک دستم به صورتم بود و آه و ناله می کردم با نگاه ها ی خشمگین خوش تیپ رو به رو شدم. با داد و بیداد منو راهی دندانپزشکی کرد. از درد قدرت رانندگی نداشتم. قد بلند منو رسوند دندونپزشکی و خودش رفت تا موهاشو کوتاه کنه. جلسه اول روت کانال همون روز انجام شد و جلسه بعدی امروز ساعت سه است.
29 اسفند: بچه ها هوس استانبولی پلو کرده بودند با سالاد شیرازی. تکلیف ناهار که معلوم شد رفتیم سراغ جمع کردن اسباب و وسایل مسافرت. خونواده – ش- شنبه راهی اصفهان شده بودند . تا عصر کارامون تموم شد و سفره هفت سین رو خوش خنده و خوش تیپ روی میز ناهار خوری چیدند. دیگه بقیه روز به استراحت و آه و ناله من از درد دندون گذشت.
اول فروردین: سال که تحویل شد راه افتادیم رفتیم منزل مادر شوهرم و بعد به همراه اونا رفتیم خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ خوشتیپ. بعدش هم خونه داییم . ناهار منزل پدر شوهرم بودیم به صرف کوکو سبزی و ماهی و سبزی پلو و برنج و مرغ. عصرش هم رفتیم منزل همکار خوش تیپ.
دوم فروردین: صبح دوم با خوش خنده رفتم بیمارستان برای انجام کارای اولیه برای فرداش. بعد اومدیم خونه. مشغول درست کردن غذا بودم که یکی از پسر دایی هام اومدن عید دیدنی. غروب هم اون یکی پسر داییم و پدر و مادر خوش تیپ اومدن.
سوم فروردین: قد بلند من و خوش خنده رو رسوند بیمارستان. خودش برگشت و به پدرش کمک کرد تا دو تا ماشین ها رو به روش عمود برهم تو پارکینگ خودمون پارک کنند. خوش تیپ برای ناهار ساندویچ درست کرد. یه لیستی هم نوشته بودم برای کنترل کارای قبل مسافرت. مثل آب ، برق، گاز، و... ساعت دوازده و نیم اومدن دنبالمون و رفتیم سمت اصفهان . شب رو خونه برادرآقای – ش- دعوت بودیم. تا شام بخوریم و بخوابیم شد ساعت 2.
چهارم فروردین :هفت و نیم صبح به قصد شیراز راه افتادیم. از جاده سمیرم و یاسوج رفتیم. کنار آبشارسمیرم نون تازه و عدسی و پنیر خوردیم . بعد تصمیم گرفتیم بریم اول بوشهر. شب که رسیدیم اونجا هتل ها جا نداشتن ولی زنگ زدن یه آقا اسماعیلی اومد و ما رو برد چند تا خونه رو نشونمون داد. خیلی خوشمون نیومد ولی یه دو خوابه رو موقت پسندیدیم.
پنجم فروردین: صبح هم پاشدیم و رفتیم دوباره هتل پاسار گاد و سیراف. این دفعه ما خانم ها رفتیم برای صحبت کردن. اولش مسوول پذیرش جواب رد داد. ولی بعدش بهش گفتم که خونه ای رو که شما معرفی کردید به نظر میاد یه خونه مجردیه و ما توش چیزایی دیدیم که دلمون نمی خواد پسرامون که دانشجوهستن اونجا بمونن. سریع دو تا اتاق کنار هم برامون جور کرد با صبحانه و با قیمت مناسب. ما هم بعد از نقل مکان به هتل رفتیم کنار ساحل و رستوران سنتی قوام. رستوران بسیار خوب با پذیرایی عالی. تا شب هم به گشت کنار ساحل و خرید و شام تو فست فود کوک گذشت.
ششم فروردین: بعد از خوردن صبحانه رفتیم گناوه. خرید و گشت و گذار و ناهارو ....
هفتم : اتاق رو بعد از صبحانه تحویل دادیم و پیش به سوی شیراز. دریاچه پریشان خشک شده ما رو پریشان کرد. اول شهر کازرون تو یه خیابون وسیع روی نیم کت های فضای سز هندونه خودیم. از کازرون خیلی خوشم اومد. ناهار تو یه رستوران جوجه لاری و کباب وکنگر ماست. ساعت چهار شیراز بودیم. یکی دوتا هتل رفتیم که برای دو خونواده جانداشتن. بعد خودشون زنگ زدن آقا سیدی اومد و یه خونه دو خوابه تمیز تو خیابون رودکی به ما معرفی کرد با تمام امکانات . بعد از جمع و جور شدن و دوش گرفتن رفتیم دیدن ارگ کریم خان ، حمام وکیل و بازار وکیل. همونجا یه فالوده شیرازی بسیار عالی نوش جان کردیم که تو غروب سرد شیراز لرز به تنمون انداخت. شب هم تو خونه مهمون آقایون به صرف املت و نان تازه بودیم.
هشتم : صبحانه در منزل با عسل و خامه و پنیر و بعد دیدن حافظ و سعدی و باغ ارم.در حال خوردن ناهار تو شاطر عباس می خوردیم که از اصفهان زنگ زدن و خونواده – ش- رو برای پاگشای برادر شوهر کوچیکه برای ناهار نهم دعوت کردن. اونا هم مردد که برن یا نه که به اصرار ما قرار شد که برن. ما هم تصمیم گرفتیم یه شب دیگه تو شیراز بمونیم و دیدنی های اونجا رو تموم کنیم. صبح زود هم را بیفتیم و بعد از دیدن تخت جمشید و پاسار گاد بیایم طرف تهران. که اون قدر اونا اصرار کردن که ساعت 5 بعد از ظهر ما رو هم راه انداختن. به این شرط که حتما بریم تخت جمشید . غافل از این که ساعت بازدید اونجا تا پنج و نیمه. ما هم دست از پا دراز تر و با قیافه های اویزون شبونه و تو بارون شدید کار هرگز نکرده رو که رانندگی با خستگی و توشبه انجام دادیم. از همون وسط راه خوش خنده بی حال بود. سه صبح رسیدیم اصفهان و اونجا فهمیدیم که خوش خنده تب و لرز داره. بی هوش خوابیدیم .
9 فروردین: صبح موقع خوردن صبحانه معلوم شد که برنامه پاگشا شب قبلش به هم خورده. البته قرارمون این بود که تا اونا می رن پاگشا ما بریم اصفهان رو بگردیم و عصرش با هم برگردیم تهران.ما هم که او ضاع رو این طور دیدیم اومدیم تهران. تو راه با تب بر و پاشویه سعی کردم تب بچه رو کم کنم. کاشان ناهار خوردیم و تو کافی شاپ مهتاب تو اتوبان قم با چای و کیک برای خوش خنده تولد گرفتیم. شب تا ساعت 12 مشغول جمع و جور و لباس شستن و.. بودم.
10 فروردین: بقیه کارا و ناهار و عصرش بازدید دو پسر دایی و منزل دختر عمه و بی حالی خوش خنده.
11 فروردین: عصرش عید دیدنی منزل دختر دایی که از کربلا تشریف فرما شده بودند و بعد اومدن همکار خوش تیپ به خونه ما و شروع مریضی خودم.
12 فروردین : شدید تر شدن بیماری من . عصرش اومدن دخترعمه ام به خونه ما. و بعد دیگه تب و لرز و علائم گوارشی تا عصر 13.
سیزده فروردین: اونقدر بدحال بودم که قدرت بیرون اومدن از تخت رو نداشتم. ناهار مامان خوش تیپ برامون آماده کرد و قدبلند رفت و آورد . ساعت هفت شب به اصرار خوش تیپ با بچه ها رفتیم پارک و بعد خونه مامان و بابای خوش تیپ که سریع یه شام ساده آماده کردن و اومدیم خونه تا آماده شیم برای شروع جدید.
پی نوشت 1: این پست بیش تر حالت ثبت وقایع عید رو داره. تو پست بعدی پشت پرده ها رو می نویسم.
پی نوشت 2: از امروز صبح مدام داره برام پیامک تولد از بانک ها میاد چون تو شناسنامه تولدم 15 فروردینه. اما روز اصلی تولدم این نیست. یه سوال. اگه گفتید روز و سال تولدم چه تاریخیه؟
|
|