|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. از دو روز آخر هفته که روزای آخر 45 سالگیم هم بود بگم. خوب شروع شد ولی بد تموم شد. صبح پنجشنبه قد بلند با دوستاش رفت پینگ پنگ و بعد هم دانشگاه. قد بلند هم با آقای – ش- رفتن به باغ سر بزنن. با خوش خنده رفیتم خرید هفتگی. یه دفعه تصمیم گرفتم ماشین رو ببرم برای سرویس و تعویض روغن. ماشینو گذاشتم و خودم و خوش خنده رفتیم یه سر به کتابفروشی مجاور زدیم و بعد هم پارک روبه رو . کار ماشین بعد از 45 دقیقه تموم شد. بعد از خرید هم اومدم خونه و مشغول درست کردن ناهار شدم. دست و دلم به تمیز کردن خونه نمی رفت. منتظر کسی هم نبودیم. خوش تیپ اومد خونه و بعد از خوردن ناهار استراحت کردیم. عصر دیدم هوا خوبه و گناه داره که این بچه تو خونه بمونه. برش داشتم ورفتیم پارک ساعی . یه دو ساعتی تو اون هوای عالی قدم زدیم و حیوونا رو دیدیم و خوش خنده بازی کرد. موقع برگشتن باز هم خوش خنده هوس یه پارک دیگه رو کرد که وسایل ورزشی داره. اونجا هم واستادم تا بازی کنه. بعد ساندویچ گرفتم و به خونه زنگ زدم که میز رو آماده کنید داریم میایم. قسمت بد ماجرا بعد از اون شروع شد. وقتی اومدم بالا دیدم خوش تیپ یه سالاد خوشگل و هوس انگیز با کاهوو کلم و هویج و گوجه و کشمش و ... درست کرده و یه سس مفصلی هم روش ریخته. نا خودآگاه یادم اومد کاهو ها که شسته نبودند . گفتم کاهو ها رو شستی؟ هیچی دیگه گناه کار خودشو انداخت گردن من. که هیچوقت تو چیزی رو نشسته تو یخچال نمی ذاری و ..... من هم یه دفعه عصبانی شدم. گفتم بابا جان! من کاهو ها رو نشسته توی چند تا نایلکس می پیچم و موقع استفاده می شورم. اگه کاهویی شسته باشه تو یخچال به صورت برگ برگ شده است. کدوم آدم احمقی کاهو رو به صورت همون بوته می شوره که من دومیش باشم؟ خلاصه شوخی شوخی دعوا شد. و بعدش هم من خوابیدم. تصمیم داشتم صبح تولدم رو برم امامزاده صالح و بعد از زیارت و نماز، حلیم و نون تازه بگیرم و بیام خونه. ولی افتادم رو دنده لج. خوابیدم تا ساعت 9 صبح. از سر و صدا فهمیدم که خوش تیپ داره صبحونه آماده می کنه. رفتم تو آشپزخونه که سه تایی اومدن بغلم کردن و تولدم رو تبریک گفتن. خوش تیپ هم بابت شب قبل معذرت خواست. من هم دیگه کشش ندادم.خوش خنده مثل هر سال یه نقاشی خوشگل کشیده بود. مامان ، بابا ، خواهرم و برادرم برای تبریک زنگ زدن. مامان گفت که آخر فروردین یه چند روزی میان تهران .بعد از صبحونه با خوش خنده رفتم کارواش . اونجا بودم که خوش تیپ زنگ زد و ده دقیقه بعدش تو کارواش بود. به زور منو برد هفت تیر . تو همون دو تا مغازه اول یه لباس شب و 4 تا مانتو و یه شلوار کتون مشکی برام خرید. کیف و کفش هم می خواست بخره که دیگه نذاشتم. هی با بچه ها پچ پچ می کرد. بعد از ظهر به بابا و مامانش زنگ زد و از بیرون کیک و شام گرفت.کیک و شام کادوی قد بلند بود. یه تولد خودمونی برام گرفتن. بابا و مامان خوش تیپ و مادر بزرگش به من پول، یه بلوز و یه ست قلم و خودنویس یوروپن دادن. دستشون درد نکنه.
2. و اما از امروز که اولین روز 46 سالگیم هست. با آرم ترافیک سالانه ای که گرفتم و با ماشین خودم اومدم اداره. این هدیه خودم به خودمه. البته خیال دارم کتاب شکراب نوشته گیلاسی رو هم بخرم.
3. برای سال 91 تصمیماتی دارم. یکیش تموم کردن پایان نامه است. یکی دیگه ثبت نام تو کلاسای شنا و آیروبیک به همراه خوش خنده است. تصمیم دارم بیش تر برای پیاده روی برم پارک.و احتمالا یکی دو تا سفر که هر وقت شد بهتون می گم.
پی نوشت 1: بعضی رفت و آمدا برای زندگی زناشویی خوب نیستن. توی عید که رفتیم اصفهان مهمون برادر آقای – ش- بودیم. شاید سر فرصت بیشتر در موردشون بنویسم. اما از اون موقع تا حالا یه خورده نسبت به کار خونه دلسرد شده بودم. چون دیدم که آقاهه که خودش مهندسه و خانمش درست هم سن منه و خونه دار( البته لیسانس زبانه) چطور نمی ذاره آب تو دل زنش تکون بخوره. از آماده کردن صبحانه تا جوجه کباب شب، چیدن ظرفا تو ماشین ، گرفتن سینی چای از دست خانمش ، آماده کردن رختخواب مهمون و .... تا دیروز این موضوع اثر منفی روم داشت. ولی از امروز تصمیم گرفتم که خود خودم باشم. کدبانوی خونه باید خودش مدیریت همه چیز رو به عهده داشته باشه. یعنی چه که مرد همش تو دست و پای خانمشه و از آشپزخونه بیرون نمیاد؟
پی نوشت 3: برای خودم هم معماست که چرا باید تاریخ تولدم که نه روز و نه ماه و نه سالش مشکلی داره، تو شناسنامه فرق کنه. از پدرم یادم رفت که بپرسم ولی به شوخی به خواهرم گفتم تو رو خدا از بابا بپرس چرا روز تولدم رو به جای 18 ، 15 ثبت کرده؟
پی نوشت 2: از تبریک تولد همه دوستای عزیزم ممنونم. خیلی خوشحالم کردید.
|
|