حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

یه اپیزود از کارتون پلنگ صورتی هست که توی اون پلنگ صورتی اون قدر خسته است که به حالت خزیدن از پله ها بالا میره. دیشب من اون طوری بودم. با بی خوابی های اخیری که برام پیش اومده  دیروزصبح خسته رفتم اداره. از صبح هم که داشتیم روی مستندات کار می کردیم. ساعت 3 رفتم خوش خنده رو برداشتم و رفتیم بیمارستان برای کارای اولیه بیمارستان برای پنجشنبه. تا برگردیم خونه و یه استراحتی بکنبم آماده شدیم برای رفتن به خونه دختر آقای میم که عید با پدرشون اومده بودن دیدن ما. تا برگردیم خونه شد ساعت 9 . با این که  از بیرون مرغ بریون گرفته بودیم و برای شام مشکلی نداشتم لباسای شسته شده رو قدبلند پهن کرد، ساعت 11 شب بعد از کشیدن غذای ظهر همه مون و مرتب کردن آشپزخونه به همون حالت رفتم به طرف اتاق خواب. ولی باز هم  از ساعت 4 صبح بیدارم.

پی نوشت 1: از اظهار لطف همه تون ممنونم. مرسی از این که برام دعا می کنین  و به من دلداری می دید. تو بررسی اسناد سازمان  مشخص شده که این آقای کارشماس نصف اسناد رو اصلا بررسی نکرده. بعد رو همون گزارش اولیه ح . ر. ا . س. ت نامه  اولودروم بولدوروم زده. حالا شنبه یه جلسه اولیه داریم که باید رو نتیجه بررسی بیش تری بشه. ضمنا باید اون کارشناس رو برای توضیحات بخوایم.

پی نوشت 2: یکی از آقایون همکاری که پاش تو این ماجرا گیره سه روزه که فشارخونش رفته بالا. به جای این که بیاد و به من دلداری بده ، من در حال  درمان ایشونم که نکنه یه وقت سکته کنه و خونش بیفته گردن ما.

پی نوشت 3:دیشب یکی از اون مانتوهایی رو که خوش تیپ برای تولدم خریده بود پوشیدم. راستش این مدل مانتو رو اگه خودم تنها باشم هیچ وقت نمی خرم . نه این که بد باشه ولی معمولا سمت این مدل نمی رم.  خیلی خوشگل و شیکه . طوری که قدبلند که معمولا کاری به این کارا نداره شروع کرد به تعریف کردن. می دونین تعریفش چی بود؟ مامان! با این مانتو خیلی جوون شدی ها!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:55  توسط فروغ دانا  | 
  بالا