|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. نه به گرمای چهارشنبه که تو خونه خوش تیپ کولر رو سرویس کرد و راه انداخت، نه به بارون امروز. اما خدائیش بارون بهاری خیلی مزه میده.
2. پنجشنبه از 8 صبح تا چهار بعد از ظهر با خوش خنده بیمارستان بودیم. دکتر خودش از نتیجه آزمایشات راضی نبود. احتمال این که تب و سرماخوردگی تو تعطیلات هم باعث این جواب شده باشه رو رد نکرد. ولی برای دو هفته دیگه آزمایشات کاملی نوشت که باید انجام بدیم. یکی از داروهایی رو هم که سه ماه بود به امید بهبودی شروع شده بود قطع کردند. بعد از ظهر هم از دکتر غدد وقت داشتیم. خوش خنده از 4 سالگی تحت کنترل ایشون هستند. با وجود مصرف دارو های مختلف و کنترل شش ماهه ،قدش هر 6 ماه 2 سانت اضافه می شه. که با توجه به قد من و پدرش این روند افزایش قد براش کمه. دکتر غدد یه سری داروی جدید داد و پیشنهاد شروع شنای حرفه ای و مراجعه 4 ماه بعد. البته تاکید هم کرد که اون قد کوتاه نمی شه ولی همیشه نسبت به بقیه هم سناش شاید ریز نقش تر بشه.
3. این دو روز خونه رو جمع و جور کردم تا برای اومدن مامان و بابا سر و سامون داشته باشه. هر چند که با وجود سه شخص شلخته هیچ وقت ، مرتب مرتب نمی شه.
4. دیروز غروب چون تلویزیون فوتبال داشت با بچه ها رفتم پارک ساعی. بارون ریز ریز شروع شده بود و هوای خیلی تمیزی بود. بچه ها با هم بدمینتون بازی کردن و کمی قدم زدیم. قدبلند هم که تازگی ها به پینگ پنگ علاقه مند شده با دوستاش تماس گرفت تا قرارهای بعدی پینگ پنگ رو تو پارک ساعی بذارن. بعدش هم هوس ساندویچ های فست فود ”ادبرت " تو کریم خان رو کردن . رفتیم خریدیم و تو خونه با خوش تیپ خوردیم.
5. یه چیزی که منو خیلی زجر میده ، عصبانیت مادرا و پدرایی هست که تو بیمارستان کودکان می بینم. بیماری بچه به خودی خود والدین رو داغون می کنه. چه برسه به یه بیماری بدخیم و ادامه دار. پنجشنبه یه پسر کوچولوی حدود دو ساله ای به نام احسان هی گریه می کرد و مادرش که فهمیده بود احسان باید دوباره برای شیمی درمانی بستری بشه از شدت ناراحتی سر بچه شروع کرد به داد زدن. بچه هم افتاد رو دنده لج و دیگه ساکت نمی شد. حال مادره رو که شاید 25 ساله بود درک می کردم. رفتم سمتشون شروع کردم با احسان حرف زدن . بعدش هم با مامانش صحبت کردم. بچه آغوش مادرش رو می خواست و کمی نوازش. به سرعت خوابش برد . هرچند مامانه به گریه افتاد. معلوم بود عذاب وجدان بدی داره.
پی نوشت 1: باز هم ممنون از دلداری ها و دعاهاتون. امروز اولین جلسه ارائه نتایج رو داریم.
پی نوش 2: روش تربیتی من و خوش تیپ یه خورده با هم فرق داره. به خصوص در مورد قدبلند. خوش تیپ معتقده که پسر رو نباید خیلی محدود کرد. باید اجازه داد تحت نظارت ما با دوستاش رفت و آمد کنه به بعضی مهمونی هایی که دعوت می شه بره. چهارشنبه از ساعت 7 تا 12 قدبلند تولد پسر خاله دوست صمیمیش دعوت بود . یه تولد مختلط. خوش تیپ معتقد بود که قد بلند باید بره و تجربه کنه ولی من مخالف بودم. خلاصه رفت. از اونجا هم با خونه یکی دو بار صحبت کرد. فرداش هم باباش با شوخی و خنده زیر زبون پسرش رو کشید که چه خبر بوده. اما حرف خود قدبلند جالب بود. می گفت لازم بود که برم. همیشه برای خودم یه غول از این تیپ مهمونی ها ساخته بودم که دیدم نه همچین چیز عجیب و غریبی هم نیست.
|
|